امام صادق عليه السلام

امام ششم ومعصوم هشتم ازسري كتابهاي همراه باچهارده معصوم عليهم السلام

تهيه وتنظيم ازحجّة الاسلام حاج سيدمحمدباقري پور

درمؤسسه فرهنگي هدي رايانه

http://hodarayaneh.org

سايت هدي بلاگ

http://hodablog.net

 

 

پيش گفتار

بسم الله الرّحمن الرّحيم

الحمدلله ربّ العالمين وصلّي الله علي محمّدوآله الطّاهرين لاسيّما كشّاف الحقايق الامام جعفرالصّادق عليه السّلام

اما بعداين نوشتاري است اختصاري در باب زندگي رئيس مذهب عالم تشيّع حضرت جعفربن محمّدالصّادق عليه السّلام كه دردوبخش موبايلي وكامپيوتري تنظيم گرديده است كه پويندگان راه مكتب جعفري استفاده لازم را ازآن ببرند واينجانب تهيه كننده رانيزدعاي خيرفرمايند

كه كتابهاي الكترونيكي امامان ديگر شيعيان را به رشته تنظيم موبايلي كاموپيوتري وموبايلي بكشم انشاء الله تعالي انه خيرناصرومعين

 

 

خلاصه اى از زندگانى حضرت امام جعفر صادق عليه السلام

000000000000

ششمين امام شيعه ، جعفر بن محمّد الصادق عليهماالسلام ، در هفدهم ربيع الاول سال 85 (يا 83) هجرى در مدينه متولد شد. دوازده (يا پانزده ) سال همراه جد بزرگوارش حضرت امام على بن الحسين عليهماالسلام زندگى مى كرد.

پس از جدش مدت نوزده سال از محضر پدر ارجمندش امام باقر عليه السلام بهره برد. آن حضرت در تاءسيس دانشگاه اهل بيت عليهم السلام كه آثار آن همه عالم را فراگرفته بود، شركت داشت و پس از پدر نيز در مدت 34 سال زندگى اش آن را گسترش داد.

امام صادق عليه السلام در طول عمر شريفش با هشام بن عبدالملك ، وليد بن يزيد بن عبدالملك ، يزيد بن وليد، ابراهيم بن وليد، مروان بن محمّد، عبدالله بن محمّد معروف به سفاح (خونريز) و منصور عباسى معاصر بودند.

امام صادق عليه السلام حدود 48 سال از دوره اموى ها را كه سرشار از حوادث دردناك و ناخوشايند از جمله شهادت عمويش زيد بن على بن الحسين بود، درك كرد. در دوران حيات آن حضرت امويان سقوط كردند و حكومت به دست بنى عباس افتاد (سال 133 ه .ق ).

مادر آن حضرت ، امّفروه دختر قاسم بن محمّد بن ابى بكر بود كه از زنان پرهيزگار روزگارش بود.

آن حضرت درباره مادر گرامى خود فرموده اند:

كانت امّى آمنت واتَّقت و احسنت و الله يحبّ المحسنين ؛

مادرم از جمله كسانى بود كه ايمان آورد و تقوى و پرهيزگارى را اختيار كرد و اسلام و نيكوكارى نمود و خدا نيكوكاران را دوست دارد.

محدث قمى در منتهى الآمال مى فرمايند: ((امّ فروه )) چندان گرانقدر و ((مكرمه )) بود كه گاهى آن حضرت را ابن المكرمه مى گفتند.

آن حضرت در سن 65 سالگى در سال 148 هجرى قمرى ديده از جهان فروبست و در قبرستان معروف بقيع در كنار مرقد پدر بزرگوارش به خاك سپرده شد.

مشخصات حضرت

اسم : جعفر

لقبها : صادق- مصدق - محقق - کاشف الحقايق - فاضل - طاهر - قائم - منجي - صابر

كنيه : ابوعبدالله - ابواسماعيل - ابوموسي

نام پدر : حضرت امام محمد باقر (عليه السلام)

نام مادر : فاطمه ( ام فروه ) دختر قاسم بن محمد بن ابي بكر

زمان تولد : هفدهم ربيع الاول سال 83 هجري

در روز جمعه يا دوشنبه ( بنا بر اختلاف ) در هنگام طلوع فجر مصادف با ميلاد حضرت رسول . بعضي ولادت ايشان را روز سه شنبه هفتم رمضان و سال ولادت ايشان را نيز برخي سال 80 هجري ذكر كرده اند .

محل تولد : مدينه منوره

عمر شريفش : 65 سال

مدت امامت : 34 سال

زمان رحلت ( شهادت ) : 25 شوال سال 148 هجري درباره زمان شهادت نيز گروهي ماه شوال و دسته اي ديگر 25 رجب را بيان كردند .

قاتل : منصور دوانيقي بوسيله زهر

محل دفن : قبرستان بقيع

زنان معروف حضرت : حميده دختر صاعد مغربي ، فاطمه دختر حسين بن علي بن الحسين بن علي بن أبي طالب(عليهم السلام)

فرزندان پسر : موسي (عليه السلام) - اسماعيل - عبدالله - افطح - اسحاق - محمد - عباس - علي

فرزندان دختر : ام فروه - فاطمه - اسما كه اسماعيل ، عبدالله وام فروه مادرشان فاطمه دختر حسين بن علي بن حسين (عليهم السلام)( نوه امام سجاد ) است . وامام موسي كاظم (عليه السلام) ، اسحاق و محمد كه مادرشان حميده خاتون مي باشد . وعباس ، علي ، اسماء و فاطمه كه هر يك از مادري به دنيا آمده اند .

نقش روي انگشتر حضرت : ما شاء الله لا قوة إلا بالله ، أستغفرالله .

اصحاب معروف امام صادق (عليه السلام) : ابان بن تغلب - اسحاق بن عمار- بريد - صفوان بن مهران - ابوحمزه ثمالي – حرير بن عبدالله سجستاني زراره بن اعين شيباني - عبدالله بن ابي يعفور-عمران بن عبدالله اشعري قمي .

روز زيارت ايشان : روزهاي سه شنبه مي باشد .

رخسار حضرت : بيشتر شمايل آن حضرت مثل پدرشان امام باقر (عليه السلام) بود . جز آنكه كمي لاغرتر و بلند تر بودند .

مردي ميانه بالا ، سفيد روي ، پيچيده موي و پيوسته صورتشان چون آفتاب مي درخشيد . در جواني موهاي سرشان سياه و در پيري سفيدي موي سرشان بر وقار و هيبتشان افزوده بود . بيني اش كشيده و وسط آن اندكي برآمده بود وبر گونه راستش خال سياه رنگي داشت .

ريش مبارك آن جناب نه زياد پرپشت و نه زياد كم پشت بود . دندانهايش درشت و سفيد بود وميان دو دندان پيشين آن گرامي فاصله وجود داشت . بسيار لبخند مي زد و چون نام پيامبر برده مي شد رنگ از رخسارش تغيير مي كرد .

پدرش 26 ساله بود كه او زاده شد . دوازده تا 15 سال بنابر اختلاف از عمر شريفش را درکنار جدش امام سجاد (عليه السلام) و نوزده سال را در كنار پدرش امام باقر (عليه السلام) گذراند .

پيامبر اكرم (صلّي الله عليه وآله) در خصوص انتخاب نام و لقب امام ششم فرموده است: وقتي كه فرزندم جعفر متولد شد نام اورا صادق بگذاريد زيرا فرزند پنجمش جعفراست وادعاي امامت مي كند و او در نظر خداوند جعفر كذاب است .

ابن بابويه و قطب راوندي روايت كرده اند : كه از حضرت امام زين العابدين (عليه السلام) پرسيدند كه امام بعد از تو كيست ؟

فرمود : محمد باقر شكافنده علوم است . پرسيدند كه : بعد از اوامام كه خواهد بود ؟ گفت : جعفر كه نام اونزد اهل آسمانها صادق است.امام ششم شيعيان و رئيس مذهب تشيع درسال 114 هجري قمري در سن 31 سالگي به امامت رسيد و رداي ولايت بردوش گرفت.

دوران امامت آن امام 34 سال بوده كه با اواخر حكومت امويان واوايل حكومت عباسيان مصادف مي باشد .

كه حدود هجده سال آن ( 132-114 ) همزمان با حكومت امويان و شانزده سال آن ( 148-132 ه ق ) همزمان با حكومت عباسيان بود .

آن حضرت با پنج تن از خلفاي بني اميه - هشام بن عبدالملي ( 125-105 ه. ق ) ، وليد بن يزيد بن عبدالملي ( 126-125 ه. ق ) ، يزيد بن وليد بن عبدالملي ( 126 ه. ق ) ، ابراهيم بن وليد (126 ه. ق"( به مدت 70 روز )) و مروان بن محمد ملقب به حمار ( 132-126 ه.ق ) و دو تن از خلفاي بني عباس ابوالعباس ( عبدالله بن محمد ) معروف به سفاح ( 132- 136 ه. ق ) و ابوجعفر معروف به منصور دوانيقي ( 158-136  ه. ق ) معاصر بود .

در يك دسته بندي ، زندگاني امام جعفر صادق (عليه السلام) مي توان به سه دسته كلي تقسيم نمود :

الف - زندگاني امام در دوره امام سجاد و امام باقر (عليهم السلام) كه تقريبا نيمي از مر حضرت را به خود اختصاص مي دهد . در اين دوره ( 83-114 ) امام صادق (عليه السلام) از علم و تقوي و كمال و فضيلت آنان در حد كافي بهره مند شد .

ب - قسمت دوم زندگي امام جعفر صادق(عليه السلام) ازسال 114 هجري تا 140 هجري مي باشد . دراين دوره امام از فرصت مناسبي كه بوجود آمده ، استفاده نمود و مكتب جعفري را به تكامل رساند . در اين مدت ، 4000 دانشمند تحويل جامعه داد و علوم و فنون بسياري را كه جامعه آن روز تشنه آن بود ، به جامعه اسلامي ارزاني داشت .

ج - هشت سال آخرامام(عليه السلام) قسمت سوم زندگي امام را تشكيل مي دهد . دراين دوره ، امام بسيار تحت فشار و اختناق حكومت منصور عباسي قرار داشت . در اين دوره امام دائما تحت نظر بود و مكتب جعفري عملا تعطيل گرديد .

0000000000000

ولادت امام صادق عليه السلام

0000000000000

حضرت جعفر بن محمد الصادق(علیه السلام) در شهر یثرب که به علت وجود نازنین پیغمبر اکرم (صلوات الله علیه) مدینه النبی خوانده شده است در 17 ربیع الاول سال 83 هجری متولد شد.

مورخین در روز و سال ولادت آن حضرت اختلاف نظر دارند و بعضی سال 83 و برخی سال 80 هجری را قید کرده اند و برخی روز تولد را 7 رمضان هم نوشته اند.

و نوشته اند که سال ولادت ایشان مصادف با سال سیل معروف در مکّه است که سیل جحاف نام داشت. قدرت این سیل را به حدّی ذکر کرده اند. که بسیاری از حجاج را با خود برد و موج و تندی آن شتر را می غلطاند و به خانۀ کعبه و رکن آن آسیبی وارد آمد.

و نوشته اند که امام باقر(علیه السلام) در حین ولادت او در مدینه نبود و به خاطر کار و برنامه ای در خارج شهر بود ولی جدّ گرامیش امام سجاد(علیه السلام) در شهر حضور داشته.

طفل را در پارچه ای سفید پیچیدند و به نزد امامش آوردند. امام زین العابدین(علیه السلام) نگاهی توأم با نشاط و امید بر او افکند و مراسم اسلامی را دربارۀ او پیاده کرد و قرائتی از آیات قرآن و ذکر و دعا فرمود: امیدست قدمش مبارک باشد.

0000000000000

چرالقب صادق؟

0000000000000

ابو خالد کابلی می گوید: به امام سجاد(علیه السلام) عرض کردم امام بعد از شما کیست؟ فرمود پسرم محمد باقر(علیه السلام) که علم را می شکافد و بعد از او جعفر است که نامش در آسمان صادق می باشد.

عرض کردم: چرا تنها نام او صادق ( راستگو) است با اینکه همۀ شما صادق هستید؟!

فرمود: پدرم از پدرش نقل کرد که رسول خدا(صلوات الله علیه) فرمود: هنگامی که پسرم جعفر بن محمد(علیه السلام) متولد شد نام او را صادق بگذارید، زیرا نام پنجمین فرزند ( نوۀ) او پسر ( امام هادی(علیه السلام)) جعفر است که به دروغ ادعّای امامت می کند، از این رو در نزد خداوند به نام جعفر کذّاب است.

بنابراین از آنجا که امام صادق(علیه السلام) همنام فرزند ناخلف امام هادی(علیه السلام) جعفر است برای اینکه بین این دو نفر بر اثر تشابه اسمی اشتباهی رخ ندهد امام ششم به عنوان جعفر صادق نامیده شد، و این نام را رسول خدا(صلوات الله علیه) برای او انتخاب کرد و این انتخاب پیام آور آن است که امام صادق(علیه السلام) در گفتار و رفتار و همه شیوه های زندگی راستگو و درستکار است.

روزی امام صادق(علیه السلام) به ضریس کنانی فرمود:

چرا پدرت نام تو را ضریس نهاده؟! با اینکه ضریس به معنای گرسنه یا چاه سنگ چین و یا مهره های پشت است.

او گفت: پدرم مرا چنین نامید چنانکه پدرت تو را جعفر نامیده!

امام صادق(علیه السلام) فرمود: پدرت از روی نادانی نامت را ضریس نامید زیرا ضریس نام یکی از پسران ابلیس است ولی پدر من از روی آگاهی نام مرا جعفر نامید، زیرا جعفر نام نهرهای بهشت است به این ترتیب امام صادق(علیه السلام) توصیه فرمود که برای فرزندان نام نیک و معنی دار انتخاب کنید.

0000000000000

مادرآن حضرت «امّ فروه» دختر قاسم بن محمد بن ابي بکر

0000000000000

امام صادق(عليه السلام) درباره مادرخود فرمود: مادر من از کساني است که ايمان آورد وتقواي الهي پيشه ساخت وکار نيک انجام داد، وخدا نيکوکاران رادوست مي دارد

امام ششم (عليه السلام) بااين جمله کوتاه ولي پرمغز و بامحتوا که ازقرآن (سوره نحل ،آيه 128)الهام گرفته است. تمام اوصاف نيکو وپسنديده رابراي مادر خويش بيان فرمود:همان اوصافي که اميرمؤمنان (عليه السلام) براي متقين درجواب سؤال همام بيان فرمود: «اي همام،ازخدا بترس ونيکي کن،زيرا خداوند باکساني است که تقوا پيشه کنند وکارنيک انجام دهند.

به هرحال تقواوپاکدامني ام فروه تاحدي بود که مسعودي مي نويسد:«امّ فروه ازتمامي زنان زمان خود باتقواتربود.

مادردانشمند

امّ فروه ازامام باقر(عليه السلام)احاديث زيادي نقل کرده است. ازامام سجاد (عليه السلام) نيز رواياتي نقل نموده که يک مورد آن ازنظرتان مي گذرد:«حضرت علي بن الحسين (عليه السلام) به اوفرمود: اي امّ فروه ، من براي گناهکاران از شيعيان خود درهرروز وشب صد باردعا مي کنم و ازخدا براي آنان طلب آمرزش مي نمايم، زيرا ما برچيزي که مي دانيم صبر مي کنيم وآنهابرچيزي که نمي دانند صبر مي کنند ».

خلاصه مادربزرگوارحضرت امام صادق(عليه السلام)ازموقعيت علمي والايي که ازخاندان وحي ورسالت فراگرفته بود، برخوردارگشت که براي پي بردن به مقام دانش اوبه نقل يک مورد بسنده مي شود:

شخصي به نام«عبدالاعلي » مي گويد:«ام فروه راديدم که دراطراف خانه کعبه طواف مي کرد ولباسي پوشيده بود که کسي اورانشناسد. هنگامي که خواست دست خود را روي حجرالاسود بگذارد، دست چپ را روي سنگ گذاشت، مردي (که به نظر مي رسد ازعامه بوده) به او گفت: دست چپ را روي سنگ گذاشتن برخلاف سنت است و تواشتباه کردی. ام فروه گفت:لازم نیست تو چیزی به ما بياموزي ، چراکه ماازدانش شمابي نياز هستيم »

درهرحال امام صادق(عليه السلام) دردامن رسالت ومرکز وحي تولد يافت ورشد کرد وبخشي از دوران زندگي خودرا تحت توجهات وعنايات جد خود حضرت زين العابدين (عليه السلام) وپدر بزرگوارخويش امام باقر(سلام الله عليه) سپري کرد.

به نقل از کتاب پرتوئي از زندگاني امام صادق(ع)

مادراو زني فاضله ودخترقاسم بن محمد بن ابی ابکر است . قاسم بن محمدخودازثقات ومعتمدان امام علي بن الحسين (عليهماالسلام) وازفقهاي شيعه مذهب مدينه بود. او دختري فهمیده ودانا داشت که اورا فاطمه ناميده و گاهي قريبه مي خواندند وکنيه اوام فروه بود.

تاريخ اورا زني فاضله ، مؤمنه ، عفيفه وباعصمت وشرافت معرفي مي کند. و امام صادق(عليه السلام) خود درشأن مادرش فرموده بود : مادرم ازکساني بود که بواقع مؤمنه ودرطريق تقوا بود. زني بود نيکوکار وخدا نيکوکاران رادوست مي دارد:

کانَت اُمِّي مِمَّن آمَنَت وَاتَقَّت ، وَاحسَنَت ،وَاللهُ يُحِبُّ المُحسِنينَ

امام باقر(عليه السلام) باتعبيرات زيبائي ازاوياد مي کرد وهم امام صادق(عليه السلام) براي او حرمت فوق العاده اي قائل بود.او دربين زنان مدينه حرمت اجتماعي بالائي داشت وبه آموزش وهدايت زنان وحل ورفع مشکلات ديني آنها مي پرداخت.

به نقل از کتاب احياگر تشيع

درسال 90هجري مرض مسری وخطرناک آبله درمدينه بروز کرد وعده اي ازکودکان مبتلا شدند. بااين که حضرت امام جعفرصادق(عليه السلام) درآن موقع هفت ساله بود (بسته باين که تاريخ تولداو را80یا83هجري بدانيم) وکودکان درسن هفت ياده سالگي کمترازخردسالان مبتلا به آبله مي شوند ام فروه بافرزندان خودازجمله حضرت جعفرصادق(عليه السلام)ازمدينه رفت تا اين که بيماري آبله فرزندان وي رابيمار ننمايد . درگذشته براي مبتلا نشدن به آن بيماري چاره اي غيرازاين نبود که ازشهرآلوده به مرض بگريزند وبه جائي بروند که درآن آبله نباشد.

امّ فروه بافرزندانش به (طنفسه) که ازنقاط ييلاقي مدينه بود رفت و بعد از اينکه درطنفسه سکونت کرد اطمينان حاصل نمود که فرزندانش مبتلا به آبله نمي شوند ، غافل ازاينکه مرض خطرناک برخودِ وي مستولي خواهد گرديد. وقتي ام فروه بيمار گرديد ، مثل تمام بيماران آبله نمي دانست که مبتلا به آن بيماري خطرناک گرديده تااين که اولين تاول آبله دربدن او نمايان شد وچون زني باسواد بود دانست که مبتلا به آبله گرديده وبجاي اين که درفکر خودباشد، به فکر فرزندانش افتاد وگفت که فوري آنها راازطنفسه دورکنند وبجائي ببرند که درآنجا آبله نباشد وحضرت جعفرصادق(عليه السلام) وسايرفرزندان ام فروه را ازآنجا دورکردند وبه روستاي ديگربردند.

درمدينه به حضرت محمد باقر(عليه السلام)اطلاع دادند که همسرش درطنفسه مبتلا به بيماري آبله شده است وچون آن بيماري يک مرض خطرناک بود،امام محمدباقر(عليه السلام) که براي رفتن به طنفسه مجبور شد درس را تعطيل نمايد قبل از عزيمت به آن روستا برمزار پيغمبراسلام(صلي الله عليه وآله) که درهمان مسجد يعني محضرتدريس بود رفت و ازروح پيغمبرخواست که همسرش راشفا بدهد.

وقتي ام فروه شوهر راديد گفت چرا باين جا آمدي، مگر بتو نگفته بودند که من مبتلا به آبله شده ام،مگر نمي داني که نبايد به عيادت بيماري آبله گرفته رفت زيرا عیادت کننده ممکن است بيمارشود.

حضرت امام محمد باقر(عليه السلام) جواب داد من ازروح پيغمبردرخواست کرده ام که توراشفا بدهد ومي دانم که توشفا خواهي يافت ومن هم مبتلا به بيماري نخواهم شد.

امّ فروه همان طور که حضرت محمد باقر(عليه السلام) فرمود ازبيماري رهائي يافت ونقصي هم دراوبوجود نيامد وشفاي آن زن، ازنوادرمي باشد براي اينکه بيماري آبله بندرت به بزرگسالان سرايت مي نمايد واگرسرايت کند بعيد است که بيمار، بهبودی حاصل نمايد.

شيعيان عقيده دارند که چون حضرت محمد باقر(عليه السلام)امام بود وهر امام داراي علم وقدرت نامحدود است وخود اوبربالين امّ فروه حضور بهم رسانيد ، باعلم وقدرت امامت خود، او راشفا بخشید.

امايک مورخ بي طرف نمي تواند اين نظريه رابپذيرد ودرآن موقع پزشکان نمي توانستند بيماري آبله رادرمان کنند ومداوا شدن ام فروه يک واقعه استثنائي بشمارمي آيد.

ام فروه بعد از مداوا به مدينه مراجعت کرد ولي چون هنوز بيماري آبله درمدينه بود فرزندانش رابه شهر نياورد.

به نقل از کتاب مغز متفکر جهان شيعه

0000000000000

امام صادق(ع)وجانشيني پدر

0000000000000

امام صادق(علیه السلام) برای پدر همچون حضرت اسماعیل برای پدرش ابراهیم خلیل(علیه السلام) بود که ابراهیم در شأن اسماعیل گفت: تو در انجام فرمان خدا بندۀ نیکوئی هستی.

بر همین اساس امام باقر(علیه السلام) به یاران خود فرمود: هنگامی که مرا نیافتید به این شخص اشاره به امام صادق(علیه السلام) اقتدا کنید که او امام و جانشین من، بعد از من است.

روزی امام باقر(علیه السلام) به پسرش امام صادق(علیه السلام) نگاه کرد و فرمود:

این پسر را می بینی این از کسانی است که خداوند دربارۀ آنها فرموده: ما می خواهیم بر مستضعفان زمین منّت نهیم و آنان را پیشوایان و وارثان روی زمین قرار دهیم. ( قصص - 5)

محمد بن مسلم که از فقها و شاگردان برجسته امام باقر(علیه السلام) بود می گوید: روزی در محضر امام باقر(علیه السلام) بودم ناگاه پسرش جعفر امام صادق(علیه السلام) وارد شد امام باقر(علیه السلام) پسرش را به سینه اش چسباند و فرمود: پدر و مادرت به فدایت.

آنگاه به من رو کرد و فرمود بعد از من امام تو این پسر است از او پیروی کن و از علم او بهره بگیر؛ سوگند به خدا این پسر همان صادق است که رسول خدا(صلوات الله علیه) او را برای ما توصیف فرمود که پیروان او در دنیا و آخرت اهل نجات و مورد یاری خدا هستند و دشمنانش از زبان همۀ پیامبران لعنت شده اند.

در این هنگام خنده ای بر لبهای امام صادق(علیه السلام) نشست و چهره اش سرخ شد امام باقر(علیه السلام) به من رو کرده و فرمود: سؤالهای خود را از این فرزند بپرس!

من به امام صادق(علیه السلام) که در آن هنگام هنوز به امامت نرسیده بود عرض کردم: ای فرزند رسول خدا(صلوات الله علیه)؛ خنده از کدام عضو نشأت می گیرد؟

آن حضرت در پاسخ به سؤال من فرمود: عقل از قلب(روح) است حزن و اندوه از ناحیۀ جگر است تنفس از ناحیۀ ریه و شش است و خنده از ناحیۀ  طِحال (سپرز) می باشد.

برخاستم و سر مبارک آن حضرت را بوسیدم.

یکی از یاران امام باقر(علیه السلام) به نام طاهر می گوید: در محضر امام باقر(علیه السلام) نشسته بودم، در همان هنگام امام صادق(علیه السلام) وارد شد؛ امام باقر(علیه السلام) به او اشاره کرده و فرمود: این شخص بهترین مخلوقات است.

امام باقر(علیه السلام) با این سخن آیه 7 سورۀ بیّنه را یادآور شد که خداوند می فرماید: کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند بهترین مخلوقات خدایند.

امام صادق(علیه السلام) از روشنترین مصداق این آیه است.

روایت شده امام باقر(علیه السلام) با پسرش حضرت صادق(علیه السلام) برای انجام مراسم حج در مکه بودند؛ مردی ناشناس به محضر امام باقر(علیه السلام) آمد و در پیش روی آن حضرت نشست و عرض کرد: آیا اجازه می دهی مسأله ای دارم سؤال کنم؟!

امام باقر(علیه السلام) فرمود: از پسرم جعفر(علیه السلام) بپرس.

مرد ناشناس متوجه حضرت صادق(علیه السلام) شد و عرض کرد: آیا اجازه هست سؤال کنم؟

امام صادق(علیه السلام) فرمود: آنچه می خواهی بپرس.

مرد ناشناس سؤال کرد مردی گناه بزرگ کرده ؟؟

امام صادق پرسید: آیا روزۀ خود را در ماه رمضان از روی عمد خورده؟

مرد گفت: بلکه بزرگتر از این گناه را انجام داده است.

امام صادق(علیه السلام) فرمود: آیا در ماه رمضان زنا کرده است؟

مرد گفت: گناهی بزرگتر از آن مرتکب شده.

امام صادق(علیه السلام) فرمود: اگر او از شیعیان علی(علیه السلام) است؛ بسوی خانه خدا کعبه برود و در آنجا سوگند یاد کند که دیگر آن گناه را تکرار نخواهد کرد در این صورت گناهش بخشیده می شود؛ ولی اگر از شیعیان علی نیست گناه او جبران ناپذیر است و توبه اش پذیرفته نمی شود، زیرا شرط قبولی توبه اعتقاد به ولایت علی(علیه السلام) است.

مرد ناشناس که پاسخ خود را دریافت کرده بود به مقصود رسیده بود از حضرت صادق(علیه السلام) تقدیر و تشکر نمود و سه بار گفت: ای فرزند فاطمه! خداوند شما را رحمت کند همانگونه که فرمودی عین آن را از رسول خدا(صلوات الله علیه) شنیدم آنگاه مرد ناشناس از آنجا رفت.

امام باقر(علیه السلام) به فرزندش امام صادق(علیه السلام) فرمود: آیا این مرد را شناختی؟

امام صادق(علیه السلام) عرض کرد: نه.

امام باقر(علیه السلام) فرمود: آن مرد ناشناس خضر پیامبر بود که من می خواستم تو را به او بشناسانم، از این رو پاسخ سؤال او را به تو واگذاردم.

0000000000000

خلفاي دوران امام صادق(ع)

0000000000000

امام صادق(علیه السلام) حدود 12 تا 15 سال از زندگی گرامیشان را با امام سجاد(علیه السلام) بود و هنگام شهادت امام محمد باقر(علیه السلام)سن ایشان 34 سال بود.

در زمان هشام بن عبدالملک امام صادق(علیه السلام) در سال 114 هجری قمری به امامت رسید و در سال 148 هجری به شهادت رسید در این مدت سی و چهار سال با پنج طاغوت اموی و دو طاغوت عباسی روبرو بود به این ترتیب:

1. هشام بن عبدالملک دهمین خلیفه اموی به مدت یازده سال.

2. ولید بن عبدالملک به مدت یک سال.

3. یزید بن عبدالملک به مدت پنج ماه و دو شب.

4. ابراهیم بن عبدالملک به مدت هفتاد روز از سال 126.

5. مروان بن محمد مشهور به مروان حمار حدود شش سال.

6. عبدالله بن محمد معروف به سفاح نخستین خلیفه عباسی به مدت پنج سال.

7. منصور دوانیقی حدود یازده سال.

0000000000000

عصر امام صادق (عليه السلام)

0000000000000

عصر امام صادق(عليه السلام) يكي از طوفانيترين ادوارتاريخ اسلام است كه ازيك سواغتشاشها و انقلابهاي پياپي گروههاي مختلف ، بويژه از طرف خونخواهان امام حسين (عليه السلام ) رخ ميداد ، كه انقلاب ابو سلمه در كوفه و ابو مسلم در خراسان و ايران از مهمترين آنها بوده است .

و از ديگر سو عصر برخورد مكتبها و ايدهئولوژيها و عصر تضاد افكار فلسفي و كلامي مختلف بود كه از برخورد امت اسلام با مردم كشورهاي فتح شده و نيز روابط مراكز اسلامي با دنياي خارج ، به وجود آمده و در

مسلمانان نيز شور و هيجاني براي فهميدن وپژوهش پديد آورده بود .

عصري كه كوچكترين كم كاري يا عدم بيداري و تحرك پاسدار راستين اسلام يعني امام (عليه السلام) ، موجب نابودي دين و پوسيدگي تعليمات حياتبخش اسلام ، هم از درون و هم از بيرون ميشد .

زمان امام صادق(عليه السلام) ، زمان تزلزل حكومت بني اميه و فزوني قدرت بني عباس بود واين دوگروه مدتي درحال كشمكش و مبارزه با يكديگر بودند .

از زمان هشام بن عبدالملي ، تبليغات و مبارزات سياسي عباسيان آغاز گرديد و در سال 129 وارد مرحله مبارزه مسلحانه و عمليات نظامي گرديد و سرانجام در سال 132 به پيروزي رسيد . بني اميه در اين مدت ، گرفتار مشكلات سياسي فراواني بودند ، لذا فرصت فشار و اختناق نسبت به شيعيان را نداشتند .

عباسيان نيز چون از دستيابي به قدرت در پوشش شعار طرفداري از خاندان پيامبرو گرفتن انتقام خون آنان عمل مي كردند ، فشاري از طرف آنان مطرح نبود . از اينرو اين دوران ، دوران آرامش و آزادي نسبي امام صادق (عليه السلام) و شيعيان بود و آن حضرت از اين فرصت استفاده كرده و تلاش فرهنگي وسيعي را آغاز كرد .

پيشواي ششم در چنين دوراني به فكر نجات افكار توده مسلمان ازالحاد وبدبيني وكفر و نيز مانع انحراف اصول و معارف اسلامي از مسير راستين بود ، و از توجيهات غلط و وارونه دستورات دين كه به وسيله خلفاي وقت صورت مي گرفت جلوگيري مي كرد .

اينجا بود كه امام(عليه السلام) دشواري فراوان در پيش ومسئوليت عظيم بر دوش داشت . امام صادق (عليه السلام) در ظلمت بحرانها و آشوبها دنياي شيعه را به فروغ تعاعليم خويش روشني بخشيد و حقيقت اسلام را از آلايش انحرافات وگزند فريبكاران حفظ نمود . او آن قدر فقه و دانش اهل بيت را گسترش داد و زمينه ترويج احكام و بسط كلام شيعي را فراهم ساختكه مذهب شيعه به نام او به عنوان مذهب جعفري شهرت يافت . آن اندازه كه دانشمندان و راويان از دانش امام بهره مند برده واز ايشان حرف و حديث نقل كرده اند از هيچ يك از ديگرائمه نقل نكرده اند .

ليكن طولي نكشيد كه بني عباس پس از تحكيم پاييهاي حكومت و نفوذ خود ، همان شيوه ستم و فشار بني اميه را پيش گرفتند و حتي از آنان هم گوي سبقت را ربودند .

وضع به حدي ناگوار وشد كه همگي ياران امام (عليه السلام) را در معرض خطر مرگ قرار مي داد ، چنانچه زبده هايشان جزو ليست سياه مرگ بودند .

امام صادق (عليه السلام) كه همواره مبارزي نستوه و خستگي ناپذير وانقلابي بنيادي درميدان فكر و عمل بوده ، كاري كه امام حسين (عليه السلام ) به صورت قيام خونين انجام داد ، وي قيام خود را درلباس تدريس وتأسيس مكتب وانسان سازي انجام داد و جهادي راستين كرد .

رحلت امام را به سبب مسموميت دانسته اند . از ارتكاب اين جنايت را كه منصور درتوان خود نمي ديد به جعفر بن سليمان پسر عموي خويش و والي وقت مدينه محول كرد .

فرزند برومندش امام موسي بن جعفر(عليه السلام) او را دو جامه سفيد مصري كه درآن احرام مي بست ودر پيراهني مه مي پوشيد ودرعمامه اي كه ازامام زين العابدين(عليه السلام ) به او رسيده بود ، كفن نمود و بر آن نماز خواند واو رادر بقيع در كنار قبر پدربزرگوارش سيد الساجدين(عليه السلام) به خاك سپرد .

0000000000000

ويژگى هاى عصر آن حضرت

0000000000000

عصر امام صادق(عليه السلام) همزمان با دو حكومت مروانى و عباسى بود كه انواع تضييق ها و فشارها بر آن حضرت وارد مى شد بارها او را بدون آن كه جرمى مرتكب شود, به تبعيد مى بردند . ازجمله يكبار به همراه پدرش به شام و بار ديگر در عصر عباسى به عراق رفت.

يكبار در زمان سفاح به حيره و چند بار در زمان منصور به حيره, كوفه و بغداد رفت.

با اين بيان, اين تحليل كه حكومت گران به دليل نزاع هاى خود, فرصت آزار امام را نداشتند و حضرت در يك فضاى آرام به تاسيس نهضت علمى پرداخت, به صورت مطلق پذيرفتنى نيست , بلكه امام با وجود آزارهاى موسمى اموى و عباسى از هر نوع فرصتى استفاده مى كرد تا نهضت علمى خود را به راه اندازد و دليل عمده رويكرد حضرت, بسته بودن راه هاى ديگر بود.

چنان كه امام از ناچارى عمدا روبه تقيه مىآورد. زيرا خلفا درصدد بودند با كوچكترين بهانه اى حضرت رااز سرراه خود بردارند.

لذا منصورمى گفت: جعفربن محمد مثل استخوانى در گلو است كه نه مى توان فرو برد ونه مى توان بيرون افكند. برهمين اساس خلفا درصدد بودند ولو به صورت توطئه, حضرت را گرفتار و در نهايت شهيد كنند.

همانگونه كه درتاريخ نيز ثبت مي باشد ، منصورتا بدانجا پيش مي رود كه جاسوساني در لباس دوست براي فريب امام (عليه السلام) روانه مي گرداند تا شايد بتواند با نيرنگ روابط سياسي امام و شيعيانشان درخراسان را آشكار ساخته وامام رادركام توطئه اندازد، اماعلم لدني وعنايت پروردگار درايت و فراست امام رابرانگيخته وموجبات رسوائي هرچه بيشتر منصور را فراهم مي سازد .

آرى اين همه نشان از اختناق و فشارى دارد كه مانع از هر نوع اقدام عليه حكومت وقت مى شد, لذا امام به سوى تنها راه ممكن كه همان ادامه مسير پدر بزرگوارش امام باقر(عليه السلام) بود, روى آورد و از در دانش و علم وارد شد.

0000000000000

اوضاع در عصر امام صادق عليه السلام

0000000000000

دوره و عصر امام جعفرصادق عليه السلام دوره ضعف و تزلزل حكومت بنى اميه و فزونى قدرت بنى عباس بود و اين دو گروه از زمان هشام بن عبدالملك در حال كشمكش و مبارزه با يكديگر بودند و در سال 129 وارد مرحله مبارزه مسلحانه گرديدند و سرانجام در سال 132 منجر به پيروزى بنى عباس شد.

مشكلات سياسى فراوان بنى اميه فرصت ايجاد فشار و اختناق نسبت به امام عليه السلام و شيعيان را نمى داد. عباسيان نيز در پوشش شعار طرفدارى از خاندان پيامبر صلّى الله عليه و آله و سلم و گرفتن انتقام خون آنان عمل مى كردند و فشارى از سوى آنان مطرح نبود. از اين رو اين دوران فرصت بسيار خوبى براى فعاليت علمى و فرهنگى به شمار مى رفت .

0000000000000

تحريك منصورعليه امام صادق(ع)

0000000000000

امام صادق(علیه السلام) در مدینه می زیست، ولی منصور قبل از ساختن بغداد در کوفه و حیره حدود یک فرسخی کوفه می زیست.

مردی از قریش که از دودمان مخزوم بود به نزد منصور رفت و به دروغ گفت: جعفر بن محمد صادق(علیه السلام) معلّی بن خُنیس غلام آزاد کردۀ خود را به نزد شیعیان فرستاد تا از آنها اموال و اسلحه جمع آوری کند.

منصور از این گزارش بسیار خشمگین شد و بی درنگ برای عمویش داود که در آن وقت فرماندار مدینه بود نامه نوشت که فوری جعفر بن محمد(علیه السلام) را به نزد من بفرست.

وقتی نامه به دست داود رسید نامه را به نزد امام صادق(علیه السلام) فرستاد و پیام داد که فردا به سوی منصور دوانیقی حرکت کن و حرکت خود را هرگز به تأخیر نینداز.

امام صادق(علیه السلام) در تنگنای سخت قرار گرفت صفوان را که شتردار بود طلبید و به او فرمود: برای من شتری حاضر کن تا فردا بسوی عراق حرکت کنم.

امام همان لحظه نیز به مسجد رسول الله(صلوات الله علیه) رفت و به نماز ایستاد و پس از نماز دست به دعا بلند نمود و فردای آن روز شتران حاضر بودند و امام سوار شد و به طرف عراق حرکت کرد تا به شهری که منصور در آن سکونت داشت رسید و به درب خانه منصور رفت.

امام اجازه ورود خواست و پس از اجازه به حضور منصور رفت.

منصور در آغاز از آن حضرت با احترام تجلیل کرد و سپس به امام گفت: به من گزارش رسیده که تو معلّی بن خُنیس را برای جمع آوری اموال به نزد شیعیان فرستاده ای.

امام فرمود: نه من چنین کاری نکرده ام.

منصور گفت: سوگند یاد کن که چنین کاری نکرده ای.

امام سوگند یاد کرد.

پس از گفتگوی دیگر منصور گفت: اکنون می فرستم تا همان مردی را که چنین به ما گزارش داده به اینجا بیاورند و او را با تو روبرو می کنم.

به دستور منصور مرد مخزومی را حاضر کردند و او حاضر شد و گفت: آری این جعفر بن محمد صادق(علیه السلام) است که معلّـی بن خنیس را برای جمع آوری اموال نـزد شیعیـانـش می فرستد.

امام صادق(علیه السلام) فرمود: آیا بر صحّت این گزارش سوگند یاد می کنی؟

مرد مخزومی گفت: آری سپس چنین سوگند یاد کرد و گفت: سوگند به خداوندی که معبودی جز او نیست و طالب و غالب و زنده و استوار است.

امام فرمود: در سوگند خوردن خود شتاب نکن، آنگونه که من می گویم سوگند یاد کن.

منصور گفت: سوگند این مرد چه ایرادی داشت؟!

امام فرمود: خداوند صاحب حیا و کریم است و کسی که او را به صفات کمال و رحمت و کرم مدح کند در عذاب او تعجیل نمی کند؛ آنگاه امام به آن مرد مخزومی فرمود: چنین سوگند یاد کن. « از حول و قوّت خدا بیزار شوم و به حول و قوت خود پناهنده شوم که من راستگو و نیکو در گفتار هستم.»

منصور به مرد مخزومی گفت: نترس و همین سوگند را یاد کن.

مرد مخزومی همین سوگند را یاد نمود؛ هنوز سخنش تمام نشده بود که منقلب شد و بر زمین افتاد و جان سپرد.

منصور وحشت زده و لرزان شد و به امام عرض کرد: فردا اگر خواستید به حرم جدّت مدینه باز گردید و اگر خواستید در اینجا با کمال احترام بمانید، سوگند به خدا بعد از این حادثه هرگز گزارش کسی را در مورد تو قبول نخواهم کرد.

...............

معلی بن خنیس که از یاران امام شناختـه شده بود توسط داود بن عـروه که فرماندار مدینـه از طرف منصور دوانیقی بود احضار شد و به او گفت: نامهای شیعیان را بنویس و لیست آنها را به من بده.

معلی گفت: آنها را نمی شناسم.

داود گفت: نام آنها را بنویس و گرنه گردنت را می زنم.

معلی گفت: آیا مرا به مرگ تهدید می کنی؟!

سوگند به خدا اگر آنها در زیر قدم من باشند، قدمم را بلند نمی کنم.

داود فرمان داد گردن معلّی را زدند، سپس جسد بی سرش را بردار آویزان کردند.

امام صادق(علیه السلام) با شنیدن این فاجعه به نزد داود رفت و به او فرمود: ای داود، غلام آزاد کردۀ من و وکیل مرا کشتی و به این اکتفا نکردی و جسدش را به دار آویختی، سوگند به خدا تو را نفرین می کنم تا خداوند تو را بکشد.

داود به امام گفت: مرا از نفرین خود می ترسانی اگر نفرینت به استجابت می رسد. نفرین کن.

امام از نزد داود خارج شد و آخرهای شب غسل کرده و رو به قبله نمود و عرض کرد.

ای خداوندی که بر همه چیز احاطه داری داود را هدف تیری از تیرهایت قرار بده به گونه ای که آن تیر قلبش را دگرگون کند.

یکی از خدمتکاران امام صادق(علیه السلام) به نام معتب می گوید: آن شب امام همواره در رکوع و سجده بود هنگامی که وقت سحر رسید شنیدم در سجده می فرمود:

خدایا داود را هم اکنون به عذاب بگیر. هنوز امام سر از سجده بلند نکرده بود که صدای شیون را از خانۀ داود شنیدم.

و امام فرمود: من او را به دعایی نفرین کردم که خداوند فرشته ای بسوی او فرستاد که عصایی آهنین بر سر او زد بگونه ای که بر اثر ضربه آن مثانۀ او شکافته شد و مرد.

00000000000000

امام صادق(ع)ومزاحمتهاي منصور

0000000000000

منصور روزی یکی از غلامان خود را بالای سرش نگهداشت و به او گفت به محض اینکه جعفر بن محمد صادق(علیه السلام) بر من وارد شد گردنش را بزن.

منصور دستور داد تا امام صادق(علیه السلام) را به حضور او بیاورند.

امام بر منصور وارد شد و به چهرۀ منصور نگاه کرد و زیر لب دعایی را می خواند سپس آشکار کرد و گفت: ای آنکس که امور همۀ خلقش را کفایت می کند ولی احدی او را کفایت نمی کند، مرا از شر منصور دوانیقی کفایت کن.

امام صادق(علیه السلام) بر منصور وارد شد ولی غلامش کاری نکرد!

منصور به جایگاه غلام نگریست و او را ندید غلام نیز منصور را نمی دید!

در این هنگام حال منصور بر اثر وحشت دگرگون شد و از امام معذرت خواست و عرض کرد: من شما را در این گرما به زحمت و رنج انداختم به خانۀ خود بازگردید.

امام صادق(علیه السلام) رفت آنگاه منصور غلامش را دید و به او گفت: چرا دستور را اجرا  نکردی؟!

غلام در جواب گفت: به خدا سوگند من جعفر بن محمد صادق(علیه السلام) را ندیدم، چیزی آمد و بین من و او حایل گردید!

منصور به غلامش گفت این ماجرا را به هیچکس نگو سوگند به خدا اگر برای کسی نقل کنی قطعاً تو را خواهم کشت.

روزی منصور دوانیقی به سراغ امام صادق(علیه السلام) فرستاد تا ایشان را به نزدش بیاورند و هدف منصور از این احضار کشتن امام بود.

وقتی که فرمان منصور به امام صادق(علیه السلام) رسید آن حضرت برخاست و سوار بر شتر شد و دست به آسمان برداشت و چنین دعا کرد: خدایا تو اموال آن دو کودک یتیم را به خاطر نیکی پدرو مادرش نگهداری کردی ( اشاره به ماجرای موسی و خضر در مورد خراب نکردن دیوار) مرا نیز به خاطر نیکی پدرانم؛ محمد(صلوات الله علیه) و علی(علیه السلام) و حسن(علیه السلام) و حسین(علیه السلام) و علی بن الحسین(علیه السلام) و محمد بن علی(علیه السلام) نگهدار ، خدایا من با تمسک به تو، گردن زدن توسط منصور را از خود دور سازم و از شر او به تو پناه می برم.

آنگاه به شتربان که افسار شتر در دستش بود فرمود: حرکت کن، شتربان امام صادق(علیه السلام) را تا کنار کاخ منصور آورد.

وقتی ربیع وزیر دربار منصور امام صادق(علیه السلام) را دید نزدش آمد و آهسته به او عرض کرد: ای ابا عبدالله، دل منصور نسبت به شما خیلی سخت و بی رحم شده است.

شنیـدم که منصور می گفت: سوگنـد به خدا هیـچ درخت خرمایـی برای آل محمد(صلوات الله علیه)

باقی نگذارم مگر اینکه غارت کنم و هیچ کودکی را از آنها باقی نگذارم مگر اینکه اسیر نمایم.

ربیع می گوید: دیدم امام صادق(علیه السلام) زیر لب چیزی گفت و لبهایش را جنباند، سپس وقتی که آن حضرت بر منصور وارد شد، سلام کرد و نشست.

منصور جواب سلام آن حضرت را داد، سپس به امام رو کرد و گفت: سوگند به خدا تصمیم داشتم که حتی یک درخت خرما برایت باقی نگذارم و همه را ریشه کن کنم و همۀ اموالت را بگیرم.

امام صادق(علیه السلام) فرمود: خداوند ایوب پیامبر را گرفتار بلاها کرد و او صبر نمود و به داود(علیه السلام) نعمتهای فراوان داد و او شکر نمود و یوسف را بر برادرانش چیره کرد ولی یوسف از آنها گذشت تو هم از همین نسل هستی زیرا جدّ تو عباس عموی پیامبر(صلوات الله علیه) بوده و این نسل کاری جز مانند کارهای آنها را انجام ندهد.

منصور گفت: راست گفتی. من شما را بخشیدم.

امام صادق(علیه السلام) فرمود: این را بدان که هیچ کس دستش را به خون ما رنگین نکرد مگر اینکه خداوند سلطنت او را واژگون نمود.

منصور از این سخن هشدار دهندۀ امام خشمگین شد و برآشفت و به امام عرض کرد: راست گفتی اکنون مهمترین حاجت خود را بگو تا برآورم.

امام صادق(علیه السلام) اذن بده بروم.

منصور گفت: اذن برعهدۀ خودتان است، هر وقت خواستی برو.

امام صادق(علیه السلام) از نزد منصور خارج گردید ربیع وزیر دربار، امام را بدرقه کرد و به امام عرض کرد: منصور دستور داده هزار درهم به شما بدهم.

امام صادق(علیه السلام) فرمود: نیازی به آن ندارم.

ربیع گفت: اگر نگیری منصور خشمگین می شود، بگیر و در راه خدا صدقه بده.

ربیع وزیر دربار منصور می گوید:

باری دیگر منصور نسبت به امام صادق(علیه السلام) بسیار خشمگین بود و تصمیم قتل آن حضرت را داشت؛ لذا دستور جلب امام را صادر کرد. در این موقع دیدم امام بر منصور وارد شد، در حالیکه لبهایش آرام حرکت می کرد، کنار منصور نشست. می دیدم هر وقت لبهای آن حضـرت حرکت می نمایـد از خشم منصور کاستـه می شود تا اینـکه دیـگر خشمـی در چهـرۀ

منصور باقی نماند و جای آن را شادی می گرفت و امام را مرخص کرد.

هنگامی که از نزد منصور خارج شد من به دنبال آن حضرت حرکت کردم و به ایشان عرض کردم: به من بگو لبهایت را به چه چیز حرکت می دادی که موجب دگرگون شدن خشم منصور گردید؟!

فرمود: لبهایم را به دعای جدم امام حسین(علیه السلام) حرکت می دادم و آن دعا این بود.

ای خدای نیرو بخش من، به هنگام دشواریها. و ای پناه من به هنگام اندوهم، مرا به چشمت که نخوابد حفظ کن و مرا در سایۀ رکن استوار و خلل ناپذیرت قرار بده.

منصور به حاکم خود در مکه و مدینه به نام حسن بن زید پیام داد که خانۀ امام صادق(علیه السلام) را بسوزان.

حاکم، این دستور را اجرا کرد و به خانۀ امام صادق(علیه السلام) آتش افکند به طوری که شعله های آن به درب خانه و راهرو آن رسید.

امام صادق(علیه السلام) درون آتش در حالی که در میان آتش بود قدم می زد و می فرمود: من پسر ریشه های زمین هستم، من پسر ابراهیم خلیل(علیه السلام) می باشم یعنی همانگونه که ابراهیم خلیل(علیه السلام) جدم در آتش نمرود نسوخت من هم به اذن خداوند نمی سوزم و همانگونه که لقب جدم اسماعیل اَعراق الثَّری است یعنی فرزند او مانند رگ و ریشه درخت در اطراف زمین پراکنده اند و نابود نمی شود ما هم نابود نمی شویم.

یکی از شیعیان می گوید: یک روز بعد از آتش زدن خانۀ امام صادق(علیه السلام) در مدینه به محضرش رفتم، دیدم بسیار غمگین است و اشک از دیده گانش بر صورتش می ریخت، عرض کردم: چرا ناراحت و گریان هستید؟!

فرمود: روز قبل آتش در دالان خانه ام زبانه می کشید، با اینکه من در خانه بودم دیدم بانوان خانه، شیون زنان برای حفظ جان خود از آتش از این سو به آن سو می دوند، به یاد ترس و هراس اهل بیت جدّم امام حسین(علیه السلام) افتادم، که در روز عاشورا دشمن به خیمه های آنها هجوم برد در حالی که منادی دشمن فریاد می زد: خانۀ ظالمان را بسوزانید!

یعنی یاد این خاطرۀ جانسوز مرا غمگین و ناراحت نموده است و نگران خود نیستم، نگران آن همه ستمهایی هستم که یزیدیان به اهل بیت مظلوم حسین(علیه السلام) وارد ساختند.

شیعیـان در تنگنـای بسیار سختـی افتادنـد خداوند متـعال لطف و عنایت کرد و به دل منصـور

 انداخت تا از امام صادق(علیه السلام) هدیۀ بی نظیری را تقاضا کند.

منصور چنین درخواستی از امام نمود:

امام صادق(علیه السلام) عصای کوچکی را که طول آن یک ذراع و از سر انگشتان تا آرنج بود و از یادگارهای پیامبر اکرم(صلوات الله علیه) به شمار می آمد، به عنوان هدیه برای منصور فرستاد.

منصور بسیار خوشحال شد و دستور داد آن را به چهار قسمت کردند و هر کدام را در یکی از چهار جا مثلاً در چهار گوشۀ تختش نصب نمودند آنگاه به امام صادق(علیه السلام) عرض کرد:

پاداش تو در نزد من این است که تو را آزاد بگذارم و تو علم خود را برای شیعیانت آشکار سازی و تو را کنترل ننمایم و شیعیانت را از تو باز ندارم. بر مسند علم و فتوا بدون نمایش قدرت بنشین و فتوا بده ولی در شهری که من سکونت دارم نباش.

بعد از این دستور، علم و دانش امام صادق(علیه السلام) گسترش یافت.

به احتمال قوی منصور از نظر سیاسی در شرایطی قرار گرفت که چنین اجازه ای داد، ولی برای حفظ آبروی سیاسی ظاهری خود، اجازۀ خود را در مقابل هدیه ای از امام صادق(علیه السلام) به او داده، قرار داد.

0000000000000

امام صادق(ع)وارتباط بامردم

0000000000000

یکی از شیعیان نا آگاه همسرش را در یک مجلس بدون رجوع بعد از هر طلاق سه طلاقه کرد سپس حکم آن را از علمای شیعه پرسید، آنها جواب دادند: چنین طلاقی طلاق نیست.

همسر او گفت: من به این پاسخ قانع نمی شوم مگر اینکه مسأله را از شخص امام صادق(علیه السلام) بپرسی!

آن حضرت در این وقت در شهر حیره نزدیک کوفه در عصر خلافت عباسی بود.

شوهر آن زن به حیره سفر کرد ولی دریافت که نمی تواند با امام صادق(علیه السلام) ملاقات کنـد

زیرا خلیفه دیدار مردم با آن حضرت را منع کرده است.

او می گوید با خود اندیشیدم که چگونه و به چه طریقی می توانم با امام صادق(علیه السلام) ملاقات کنم در این میان ناگاه یک عرب بیابانی را دیدم که جامه های پشمین پوشیده بود و خیار می فروخت به جلو رفتم و گفتم: همه این خیارها را چند می فروشی؟! گفت: یک درهم.

یک درهم به او دادم و به او گفتم: روپوش پشمی خود را به من بده و او آن لباس را به من داد و من آن را پوشیدم و خود را به صورت خیار فروش درآوردم و فریاد زدم، آهای خیار! آهای خیار!!

به این ترتیب خود را به چند قدمی امام صادق(علیه السلام) نزدیک نمودم، ناگاه پسری از گوشه ای صدا زد: ای خیار فروش! به پیش رفتم و دیدم به خدمت امام صادق(علیه السلام) رسیدم و آن حضرت فرمود: چه نیرنگ خوبی به کار بردی، اکنون بگو چه حاجت داری؟

عرض کردم من به یک گرفتاری مبتلا شده ام و همسرم را در یک مجلس با یک بار گفتن سه طلاقه کردم، از علمای خودمان شیعه پرسیدم گفتند این طلاق، طلاق نیست. همسرم گفت به این پاسخ قانع نمی شوم تا اینکه مسأله را از خود امام صادق(علیه السلام) بپرسی!

امام فرمود: بسوی همسرت بازگرد چیزی بر گردن تو نیست و طلاق تو به عنوان سه طلاقه صحیح نیست و یک طلاق به حساب می آید و رجوع به همسرت بی اشکال است.

.............

اينكه طرف با لباس وطبق خيارفروش به حضورامام صادق عليه السلام ميرسد حكايت از سختي ارتباط مردم باامام صادق درزمان منصوردوانيقي دارد

0000000000000

امام صادق وقيام عليه طاغوت

0000000000000

زید بن امام سجاد(علیه السلام) عموی امام صادق(علیه السلام) از انقلابیون بزرگ قرن دوم هجری بود که با یاران خود بر ضد سلطنت هشام بن عبدالملک دهمین طاغوت اموی قیام کرد و جنگید و سرانجام در روز جمعه سوم ماه صفر سال 120 یا 121 هجری قمری به شهادت رسید. قیام و شهادت او در عصر امامت امام صادق(علیه السلام) رخ داد.

هنگامی که امام صادق(علیه السلام) از شهادت زید با خبر شد فرمود: خداوند عمویم زید را رحمت کند او مردم را در قیام خود به سوی خشنودی آل محمد(صلوات الله علیه) دعوت می کرد و اگر پیروز می شد قطعاً به این دعوت وفا می نمود یعنی امامت امامان معصوم را می پذیرفت. و نیز امام صادق(علیه السلام) فرمود: سوگند به خدا عمویم زید همچون کسانیکه در رکاب رسول خدا(صلوات الله علیه) و علی(علیه السلام) و حسین(علیه السلام) شهید شدند شهید شد  و سوگند به خدا که او به شهادت رسید.

چنانکه روایت شده زید نزد امام صادق(علیه السلام) آمد و در مورد قیام خود به مشورت پرداخت و امام صادق(علیه السلام) به او فرمود: ای عمو اگر راضی هستی که در محلۀ گناسه کوفه کشته شوی و به دار آویخته گردی اختیار با خودت است.

وقتی که زید از حضور امام صادق(علیه السلام) رفت امام صادق(علیه السلام) فرمود: وای بر کسی که صدای کمک خواهی زید را بشنود ولی جواب مثبت به او ندهد.

یکی دیگر از بزرگ مردان که با یاران اندک خود قهرمانانه با حکومت طاغوت هادی عباسی چهارمین خلیفه عباسی جنگید در سرزمین فخّ حدود یک فرسخی مکّه به شهادت رسید حسین بن علی بن مثلث است که شهادت او در 8 ذیحجه سال 169 هجری رخ داد.

امام صادق(علیه السلام) با اینکه در عصر قیام او نبود ولی قیام حسین بن علی را پیشگویی نمود و آن را در سطحی بسیار عالی تأیید فرمود.

ابو سلمه خلّال نیز همچون ابو مسلم یکی از سران قیام بر ضد خلفای اموی بود برای امام صادق(علیه السلام) نامه نوشت که خود را برای خلافت آماده کن.

فرستاده ابو سلمه نامه او را نزد امام صادق(علیه السلام)آورد.

امام فرمود: مرا به ابو سلمه که شیعۀ دیگران است چه کار؟ پس به خادم خود فرمود چراغ را نزدیک بیاور، او چراغ را نزدیک آورد و امام صادق(علیه السلام) نامه ابو سلمه را در آتش چراغ انداخت و آن را سوزانید.

نامه رسان تقاضای جواب نامه را نمود؛ امام فرمود: جواب ابو سلمه همین بود که دیدی.

امام صادق(علیه السلام) قیامهای باطل را که براساس جایگزینی طاغوتی به جای طاغوت دیگر بود قاطعانه رد می کرد.

در تاریخ آمده که سهل به امام صادق(علیه السلام) گفت: چرا نشسته ای با اینکه صد هزار شمشیر زن و یار و یاور داری؟!

امام صادق(علیه السلام) دستور داد در تنور خانه آتش افروختند، آنگاه به سهل فرمود: به درون آتش تنور برو و در آن بنشین!

سهل عرض کرد: ای آقای من مرا در آتش نسوزان مرا رها کن تا من نیز حرفم را پس بگیرم.

امام فرمود: تو را رها ساختم.

در این هنگام هارون مکّی که یکی از یاران راستین امام صادق(علیه السلام) بود وارد شد. امام به او فرمود:برو در درون آتش تنور بنشین؛ او بیدرنگ رفت و در درون آتش نشست.

امام صادق(علیه السلام) دربارۀ اوضاع خراسان با سهل به گفتگو پرداخت به گونه ای که گویا در خراسان بوده و همۀ اوضاع آنجا را از نزدیک دیده است. سپس به سهل خراسانی فرمود: برخیز و ببین چه کسی در میان تنور آتش است؟!

او برخاست و کنار تنور آمد و دید هارون مکّی چهار زانو در میان آتش نشسته است. امام به سهل فرمود: در خراسان چند نفر مانند این شخص ( هارون) هست.

سهل گفت: سوگند به خدا حتی یک نفر مثل این شخص نیست.

امام صادق(علیه السلام) فرمود: من خروج و قیام نمی کنم در زمانی که حتی پنج نفر یار راستین برای ما پیدا نشود ما به وقت قیام آگاهتریم.

0000000000000

امام صادق(ع)وقيام محمدنفس زكيه

0000000000000

عبدالله بن حسن مثنی نوۀ امام حسن مجتبی(علیه السلام) که به عبدالله محض معروف است زیرا مادرش به نام فاطمه دختر امام حسین(علیه السلام) بود و از ناحیۀ مادر و پدر به بنی هاشم و سادات نسبت داشت از این رو او را سیّد محض یعنی خالص می خواندند.

او با جمعی با پسر عبدالله به نام محمد معروف به نفس زکیّه بیعت کردند تا بر ضد طاغوت وقت که در آن هنگام خلفای بنی امیّه بودند قیام کنند و بعضی محمد بن عبدالله را همان مهدی موعود می خواندند.

شیخ مفید نقل می کند که عبدالله محض از امام صادق(علیه السلام) تقاضا کرد که با پسرش محمد بن عبدالله بیعت کند.

امام صادق(علیه السلام) در پاسخ تقاضای عبدالله فرمود: ای عبدالله اگر تو می پنداری که این پسرت محمد همان مهدی موعود است بـدان که این او نیست و نه اکنـون زمان خـروج مهدی (علیه السلام) است. و اگر می خواهی به محمد پسرت دستور خروج دهی به خاطر قاطعیت در کار خدا و اینکه امر به معروف و نهی از منکر کند، سوگند به خدا در این صورت ما تو را که پیرمرد و بزرگ ما هستی را وانگذاریم و با پسرت برای قیام بیعت کنیم. محمد و ابراهیم و پدرشان عبدالله محض در عصر سلطنت منصور دوانیقی به خاطر ضدیت با منصور زندانی شدند سپس به دستور منصور آنها را از مدینه به ربذه و از آنجا با سخت ترین شکنجه ها به کوفه بردند، چند نفر از آنها در زندان با سخت ترین وضع به شهادت رسیدند و این زندان نزدیک پل شطّ فرات کوفه بود.

امام صادق(علیه السلام) در مورد شهادت این عزیزان گریۀ سختی کرد و بنا به روایتی آن حضرت بیست شب تب کرد و شب و روز می گریست.

خلاد بن عمیر می گوید:

در مدینه به محضر امام صادق(علیه السلام) رفتم و آن حضرت از آل حسن(علیه السلام) که عبدالله محض و پسرانش بودند یاد کرد و بسیار گریست به طوری که من و حاضران از گریۀ او گریه کردیم؛ آنگاه فرمود: پدرم از فاطمه دختر امام حسین(علیه السلام) نقل کرد که گفت:

پدرم امام حسین(علیه السلام) فرمود: ای فاطمه چند نفر از فرزندان تو در کنار شط فرات کشته می شوند که پیشینیان در فضیلت از آنها سبقت نگرفته اند و آیندگان به درجۀ آنها نخواهند رسید.

پس از آنکه محمد و ابراهیم، پسران عبدالله محض از آل حسن(علیه السلام) به فرمان منصور کشته شدند، منصور مردی به نام شیبه بن غفال را فرماندار مدینه نمود، شیبه وارد مدینه شد و در روز جمعه برای اقامۀ نماز جمعه به مسجد آمد و برای ادای خطبه بالای منبر رفت و با کمال گستاخی گفت علی بن ابیطالب(علیه السلام) بین مسلمانان ایجاد اختلاف کرد و با مؤمنان جنگید و هدفش آن بود که خود بر مسند رهبری بنشیند و افراد شایسته را از این مقام باز دارد، خداوند او را از این مقام محروم نمود و او را دِق کش کرد و اینک فرزندان او از جمله محمد بن جعفر(علیه السلام) از آن جمله است که در راه انداختن فساد از او پیروی می کنند و مقام و رهبری را که شایستۀ او نیست می طلبند بر همین اساس در اطراف و اکناف کشته می شوند و در خونشان غوطه ور می گردند.

این گفتار گستاخانه و دروغین بر حاضران گران آمد ولی هیچ کس جرأت نکرد لب بجنباند. ناگاه دیدند مردی که پیراهن خراسانی در تن داشت از میان جمعیت برخاست و گفت:

ما خداوند را حمد و سپاس می کنیم و بر محمد(صلوات الله علیه) خاتم پیامبران و سرور رسولان و بر همه رسولان و پیامبران درود می فرستیم.

ای خطیب اینکه از خیر گفتی، ما سزاوار آن هستیم و اینکه از زشتی گفتی، تو و صاحب تو منصور به آن سزاوارتر هستید!

ای کسی که در غیر جای خود نشسته ای و غذای دیگران را می خوری از همین جا سرافکنده به مرکز خود بازگرد. و سپس روی خود را به مردم کرده و گفت:

ای مردم آیا می خواهید آن کسی را که در قیامت میزان کردار نیکش خالیترین میزانهاست و زیانش آشکارترین زیانهاست را به شما بشناسانم؟!

چنین کسی شخصی است که آخرتش را به دنیای دیگران بفروشد و او همین فاسق، فرماندار است.

مردم سکوت کردند و فرماندار بی آنکه یک کلمه سخن بگوید از مسجد خارج شد.

یکی از حاضران گوید از مردم پرسیدم این مرد معترض که اینگونه با قاطعیت و شجاعت فرماندار گستاخ را سرکوب کرد چه کسی بود؟!

حاضران گفتند: او جعفر بن محمد صادق(صلوات الله علیه) بود.

معلی بن خنیس که از یاران امام شناختـه شده بود توسط داود بن عـروه که فرماندار مدینـه از طرف منصور دوانیقی بود احضار شد و به او گفت: نامهای شیعیان را بنویس و لیست آنها را به من بده.

معلی گفت: آنها را نمی شناسم.

داود گفت: نام آنها را بنویس و گرنه گردنت را می زنم.

معلی گفت: آیا مرا به مرگ تهدید می کنی؟!

سوگند به خدا اگر آنها در زیر قدم من باشند، قدمم را بلند نمی کنم.

داود فرمان داد گردن معلّی را زدند، سپس جسد بی سرش را بردار آویزان کردند.

امام صادق(علیه السلام) با شنیدن این فاجعه به نزد داود رفت و به او فرمود: ای داود، غلام آزاد کردۀ من و وکیل مرا کشتی و به این اکتفا نکردی و جسدش را به دار آویختی، سوگند به خدا تو را نفرین می کنم تا خداوند تو را بکشد.

داود به امام گفت: مرا از نفرین خود می ترسانی اگر نفرینت به استجابت می رسد. نفرین کن.

امام از نزد داود خارج شد و آخرهای شب غسل کرده و رو به قبله نمود و عرض کرد.

ای خداوندی که بر همه چیز احاطه داری داود را هدف تیری از تیرهایت قرار بده به گونه ای که آن تیر قلبش را دگرگون کند.

یکی از خدمتکاران امام صادق(علیه السلام) به نام معتب می گوید: آن شب امام همواره در رکوع و سجده بود هنگامی که وقت سحر رسید شنیدم در سجده می فرمود:

خدایا داود را هم اکنون به عذاب بگیر. هنوز امام سر از سجده بلند نکرده بود که صدای شیون را از خانۀ داود شنیدم.

و امام فرمود: من او را به دعایی نفرین کردم که خداوند فرشته ای بسوی او فرستاد که عصایی آهنین بر سر او زد بگونه ای که بر اثر ضربه آن مثانۀ او شکافته شد و مرد.

0000000000000

رويدادهاي مهم زمان امام صادق(ع)

0000000000000

1. شهادت امام باقر (عليه السلام) ، پدر امام جعفر صادق (عليه السلام) ، در سال 114 هجري

2. قيام زيد بن علي (عليه السلام) ، عموي امام جعفر صادق (عليه السلام) بر ضد امويان و شهادت او در اين واقعه ، در سال 121 هجري

3. گسترش نهضت بني هاشم ( علويان و عباسيان ) ، در سراسر قلمرو حكمراني امويان .

4. سرنگوني سلسله امويان و پيروزي عباسيان وتسخير خلافت اسلامي توسط ابو العباس سفاح ، در سال 133 هجري .

5. قيام علويان بني الحسن (عليه السلام) بر ضد عباسيان و سركوب شدن آنان به دست منصور دوانيقي .

6. بهره جويي امام صادق (عليه السلام) از فرصت به دست آمده از نبرد ميان عباسيان و امويان ، براي تشكيل حوزه علمي اسلامي و تربيت هزاران شاگرد در رشته هاي فقه ، تفسير و علوم قرآن ، كلام ، شيمي ، تاريخ و غيره ، در زمينه مشرفه .

7. فراخواني امام صادق (عليه السلام) از مدينه به بغداد ، توسط سفاح عباسي و زير نظر قرار گرفتن آن حضرت .

8. فراخواني مجدد امام صادق (عليه السلام) از مدينه به بغداد ، توسط منصور دوانيقي و اذيت و آزار آن حضرت .

9. وفات اسماعيل ، پسر امام صادق (عليه السلام) ، در سال 142 هجري و اندوه فراوان آن حضرت در اين مصيبت .

10. رفتار نا مناسب عاملان منصور دوانيقي ، در مدينه ، با امام صادق (عليه السلام) و بسياري از علويان .

11. مبارزه علمي و فرهنگي امام صادق (عليه السلام) و ياران ايشان با مخالفان ، ملحدان و مدعيان دروغين .

12. مسموميت امام صادق (عليه السلام) و شهادت آن حضرت ، در سال 148 هجري ، به دستور منصور دوانيقي .

13. به خاك سپاري پيكر مطهر امام صادق (عليه السلام) ، در قبرستان بقيع ، در كنار قبر پدر ، جد و عمويشان ، امام حسن مجتبي (عليهم السلام)

0000000000000

عصر جنبش فرهنگى

0000000000000

در زمان حضرت امام جعفرصادق عليه السلام شور و شوق علمى بى سابقه اى در جامعه اسلامى به وجود آمده بود.

عواملى را كه موجب پيدايش اين نهضت علمى شده بود مى توان بدين گونه برشمرد:

1 - آزادى فكر و عقيده در اسلام .

2 - انگيزه هاى مذهبى به خصوص تشويق هاى پيامبر اسلام صلّى الله عليه و آله و سلم به كسب علم و دعوت هاى قرآن به علم و تعلم و تفكر و تعقل .

3 - اقوام و مللى كه اسلام را پذيرفته بودند نوعا داراى سابقه فكرى و علمى بودند و به منظور درك عميق تعليمات اسلام ، به تحقيق و جستجو تبادل نظر مى پرداختند.

4 - برخوردهاى علمى بين مسلمانان و غيرمسلمانان ، مخصوصا اهل كتاب ، بحث و بررسى و مناظره ها را به دنبال داشت .

زمان امام صادق(عليه السلام)، زمانِ تزلزل حكومت بنى اميّه و فزونىِ قدرت بنى عبّاس بود و اين دو گروه مدّتى در حال كشمكش و مبارزه با يكديگر بودند.

از زمان هشام بن عبدالملك، تبليغات و مبارزات سياسى عبّاسيان آغاز گرديد و در سال 129 وارد مرحله مبارزه مسلّحانه و عمليات نظامى گرديد و سرانجام در سال 132 به پيروزى رسيد.

بنى اميّه در اين مدّت، گرفتار مشكلات سياسى فراوان بودند، لذا فرصت فشار و اختناق نسبت به شيعيان را نداشتند.

عبّاسيان نيز چون از دستيابى به قدرت در پوشش شعار طرفدارى از خاندان پيامبر و گرفتن انتقام خون آنان عمل مىكردند، فشارى از طرف آنان مطرح نبود.

از اينرو، اين دوران، دوران آرامش و آزادى نسبىِ امام صادق(عليه السلام) و شيعيان بود و آن حضرت از اين فرصت استفاده كرده و تلاش فرهنگىِ وسيعى را آغاز كرد.

او آن قدر فقه و دانش اهل بيت را گسترش داد و زمينه ترويج احكام و بسط كلام شيعى را فراهم ساخت كه مذهب شيعه به نام او به عنوان مذهب جعفرى شهرت يافت.

امام صادق(عليه السلام) با تمام جريان هاى فكرى و عقيدتى آن روز برخورد كرده و موضوع اسلام و تشيّع را در برابر آنها روشن ساخته و برترى بينش اسلام شيعى را ثابت كرده است.

امام صادق(عليه السلام) هر يك از شاگردان خود را در رشته اى كه با ذوق و قريحه او سازگار بود، تشويق و تعليم مىنمود و در نتيجه، هر كدام از آنها در يك يا دو رشته از علوم مانند: حديث، تفسير، فقه و كلام، تخصّص پيدا مىكردند.

هشام بن سالم مىگويد: روزى با گروهى از ياران امام صادق(عليه السلام) در محضر آن حضرت نشسته بوديم. مردى شامى اجازه ورود خواست و پس از كسب اجازه، وارد مجلس شد. امام فرمود: بنشين. آن گاه پرسيد: چه مىخواهى؟ مرد شامى گفت: شنيده ام شما به تمام سؤالات و مشكلات مردم پاسخ مىگوييد، آمده ام با شما بحث و مناظره كنم! امام فرمود: در چه موضوعى؟ شامى گفت: درباره كيفيّت قرائت قرآن. امام رو به حمران كرده فرمود: حمران! جواب اين شخص با توست. مرد شامى گفت: من مىخواهم با شما بحث كنم، نه با حمران! امام فرمود: اگر حمران را محكوم كردى، مرا محكوم كرده اى !مرد شامى ناگزير با حمران وارد بحث شد، هر چه شامى پرسيد، پاسخ قاطع و مستدلّى از حمران شنيد، به طورى كه سرانجام از ادامه بحث فرو ماند و سخت ناراحت و خسته شد!امام فرمود: حمران را چگونه ديدى؟ مرد شامى گفت: راستى حمران خيلى زبردست است، هر چه پرسيدم به نحو شايسته اى پاسخ داد! آن گاه مرد شامى گفت: مىخواهم درباره لغت و ادبيّات عرب با شما بحث كنم. امام رو به ابان بن تغلب كرد و فرمود: با او مناظره كن. ابان نيز راه هرگونه گريز را به روى او بست و وى را محكوم ساخت. مرد شامى گفت: مىخواهم درباره فقه با شما مناظره كنم!امام به زرارة فرمود: با او مناظره كن. زراره هم با او به بحث پرداخت و به سرعت او را به بن بست كشاند!شامى گفت: مىخواهم درباره كلام با شما مناظره كنم!امام به مؤمن الطّاق دستور داد با او به مناظره بپردازد. طولى نكشيد كه شامى از مؤمن الطّاق نيز شكست خورد!به همين ترتيب وقتى كه شامى درخواست مناظره درباره استطاعت برانجام خير و شرّ، توحيد و امامت نمود، امام به ترتيب به حمزه طيّار، هشام بن سالم و هشام بن حكم دستور داد با وى به مناظره بپردازند و هر سه با دلائل قاطع و منطق كوبنده، شامى را محكوم ساختند. با مشاهده اين صحنه هيجان انگيز، از خوشحالى، خنده اى بر لبان امام نقش بست. اينك از ميان سخنانِ فراوانِ آن اسوه علم و فضيلت، چهل حديث برگزيده به دانش طلبان و فضيلت خواهان تقديم مىدارم.

0000000000000

اولويت ها در نهضت علمى

0000000000000

حقيقت اين است كه جريان نفاق,خطرناك ترين انحرافى است كه اززمان پيامبراكرم(صلّي الله عليه وآله) شروع شده ودرآيات مختلفى بدان اشاره شده است, مانند آيات 7 و 8 سوره منافقين. اين حركت هرچند در زمان پيامبر نتوانست در صحنه اجتماعى بروز يابد, اما از اولين لحظات رحلت, تمام هجمه هاى منافقان به يكباره برسراهل بيت عليهم السلام فرو ريخت.

لذا مرحوم علامه طباطبايى (ره) مى نويسد: هنگامى كه خلافت ازاهل بيت (عليهم السلام) گرفته شد, مردم روى اين جريان از آن ها روى گردان شدند و اهل بيت (عليهم السلام) در رديف اشخاص عادى بلكه به خاطر سياست دولت وقت, مطرود از جامعه شناخته شدند و در نتيجه مسلمان ها از اهل بيت (عليهم السلام) دور افتادند و از تربيت علمى وعملى آنان محروم شدند.

البته امويان به اين هم بسنده نكردند وبا نصب علماى سفارشى خود, كوشيدند از مطرح شدن ائمه اطهار (عليهم السلام) از اين طريق نيز جلوگيرى كنند.

چنانچه معاويه رسما اعلام كرد: كسى كه علم و دانش قرآن نزد اوست, عبدالله بن سلام است و در زمان عبدالملك اعلام شد:

كسى جز عطا حق فتوا ندارد و اگر او نبود, عبدالله بن نجيع فتوا دهد, از سوى ديگر مردم از تفسيرقرآن نيزچون علم اهل بيت عليهم السلام محروم ماندند با داستانهاى يهود و نصارى آميخته شد و نوعى فرهنگ التقاطى در گذر ايام شكل گرفت.

رفته رفته كه قيامهاى شيعى اوج گرفت وگاه فضاهاى سياسى به دلايلى باز شد, دونظريه قيام مسلحانه ونهضت فرهنگى دراذهان مطرح شد.

چون قيامهاى مسلحانه به دليل اقتدار حكام اموى و عباسى عموما با شكست رو به رو مى شد, نهضت امام صادق(عليه السلام) به سوى حركتى علمى مى توانست سوق پيدا كند تا از اين گذر علاوه بر پايان دادن به ركود و سكوت مرگبار فرهنگى, اختلاط و التقاط مذهبى و دينى و فرهنگى نيز زدوده شود.

لذا اولويت در نهضت امام بر ترويج و شكوفايى فرهنگ دينى و مذهبى و پاسخگويى به شبهات و رفع التقاط شكل گرفت.

0000000000000

دانشگاه جعفري

0000000000000

حضرت امام جعفرصادق عليه السلام نهضت علمى و فرهنگى پدرش امام محمّد باقر عليه السلام را ادامه داد و حوزه وسيع علمى و دانشگاه بزرگى به وجود آورد و در رشته هاى مختلف علوم عقلى و نقلى آن روز شاگردان بزرگ و برجسته اى تربيت كرد كه تعداد آنها را بيش از چهار هزار نفر نوشته اند كه گروهى از آنان داراى آثار علمى و شاگردان متعددى بودند، به عنوان نمونه هشام بن حكم 31 جلد كتاب نوشته بود.

0000000000000

تربيت راويان

از گذر ممنوعيت نقل احاديث در مدت زمان طولانى توسط حكام اموى , احساس نياز شديد به نقل روايات و سخن پيامبر(صلّي الله عليه وآله) , امير مومنان(عليه السلام)، امام(عليه السلام) را وامى داشت به تربيت راويان در ابعاد مختلف آن روى آورد .

لذا اينك از آن امام در هر زمينه اى روايت وجود دارد و اين است راز ناميده شدن مذهب به (جعفرى).

آرى, راويان با فراگرفتن هزاران حديث درعلومى چون تفسير , فقه, تاريخ , مواعظ , اخلاق , كلام , طب , شيمى و... سدى در برابر انحرافات ايجاد كردند.

امام صادق(عليه السلام) مى فرمود: ابان بن تغلب سى هزار حديث از من روايت كرده است. پس آن ها را از من روايت كنيد.

محمدبن مسلم هم شانزده هزار حديث از حضرت فرا گرفت.

و حسن بن على و شامى گفت : من در مسجد كوفه نهصد شيخ را ديدم كه همه مى گفتند: جعفر بن محمد (عليه السلام) برايم چنين گفت.

اين حجم گسترده از راويان در واقع, كمبود روايت از منبع بى پايان امامت را در طى دوره هاى مختلف توانست جبران كند و از اين حيث امام(عليه السلام) به موفقيت لازم دست يافت.

آرى, روايت از اين امام منحصر به شيعه نشد و اهل سنت نيز روايات فراوانى در كتب خود آوردند. ابن عقده و شيخ طوسى در كتاب رجال و محقق حلى در المعتبر و ديگران آمارى داده اند كه مجموعا راويان از امام به چهار هزار نفر مى رسند و اكثر اصول اربعمإئه از امام صادق (عليه السلام) است و همچنين اصول چهار صدگانه اساسى كتب اربعه شيعه ( كافى , من لا يحضره الفقيه, التهذيب, الاستبصار) را تشكيل دادند.

0000000000000

تربيت مبلغان و مناظره كنندگان

0000000000000

علاوه بر ايجاد خزأن اطلاعات (راويان) كه منابع خبرى موثق تلقى مى شدند, حضرت به ايجاد شبكه اى از شاگردان ويژه همت گمارد تا به دومين هدف خود يعنى زدودن اختلاط و التقاط همت گمارند وشبهات را ازچهره دين بزدايند.

هشام بن حكم, هشام بن سالم, قيس, مومن الطاق, محمد بن نعمان, حمران بن اعين و... از اين دست شاگردان مبلغ هستند.

تاجائي كه امام (عليه السلام) در ضمن برخي مناظراتشان شاگردان خودراتشويق مي نمايند تا در حضورامام در فني كه تخصص يافته و در آن متبحر شده اند با ديگران رودررو شده و اين جرات وقدرت بيان را به نمايش بگذارند.

جالب تر آنكه امام(عليه السلام) درهر فني از يكي از ايشان درخواست مطلب مي نمايد و توان تخصصي افراد را به صحنه مناظره كشيده تا همه بدانند مبلغ دين درفنون تخصصي و ويژه اي كه آموزش ديده مي بايست به پاسخ بپردازد.

0000000000000

نقش امام صادق(عليه السلام) در تربيت محدثين و متفكرين

0000000000000

امام جعفر صادق از شخصيتهاى بارز و برجسته اسلامى است كه در نزد عموم مسلمين از جايگاه و احترام والايى برخوردار است و در واقع شخصيتى فرامذهبى است كه اگر چه به عنوان مؤسس فقه جعفرى از او ياد مىشود ولى بايد اذعان نمود كه ائمه و محدثين اهل سنت نيز از درياى شگرف علم او بىبهره نبوده و هر كدام به نحوى تحت تأثير مقام علمى ايشان قرار داشته و به انحاى مختلف از علم و فقه ايشان بهرهمند شدهاند.

تاريخ نشان مىدهد كه بين امام جعفر صادق و علما و فقها و انديشمندان آن زمان ارتباطى قوى و نزديك وجود داشته كه از لابلاى اين روابط مىتوان به شخصيت والاى ايشان و تأثيرى كه بر علما و فقهاى آن عصر داشتهاند پى برد. مقاله حاضر بر آن است تا گوشههايى از آن روابط و تأثيرات را به تصوير كشيده و از اين زاويه، نقش مهم و سازنده آن حضرت را در تجديد حيات اسلام بررسى نمايد.

0000000000000

شاگردان امام جعفر صادق

0000000000000

بر اساس آنچه علماى رجال بيان نمودهاند بسيارى از علما و فقها و روات حديث آن زمان از محضر امام صادق كسب فيض نموده و از علم ايشان بهرهمند شدهاند كه مشهورترين آنها عبارتند از: امام ابوحنيفه، امام مالك بن انس، سفيان ثورى، سفيان بن عيينه، شعبة بن الحجاج، يحيى بن سعيد انصارى، يحيى القطان، ايوب السجستاني، ابوعمروبن العلاء، عبدالعزيز الداوردى، سليمان بن بلال، ابن جريج، ابن اسحاق، روح بن القاسم، وهب بن خالد و جمع كثير ديگرى كه علماى رجال آنها را در رديف شاگردان امام صادق ذكر نمودهاند.

0000000000000

امام صادق و امام ابو حنيفه

0000000000000

يكى از فقهايى كه از محضر امام صادق بهره وافرى برده و مذاكرات علمى او با امام صادق مشهور مىباشد، امام ابو حنيفه نعمان بن ثابت است كه وقتى از او پرسيده شد: فقيهترين كسى كه مشاهده كردهاى كدام است؟ در جواب فرمود: هيچكس را فقيهتر از جعفر بن محمد نديدهام، وقتى منصور خليفه عباسى جعفر بن محمد را احضار كرده بود به من گفت كه مردم بشدت شيفته جعفربن محمد شدهاند، پس براى محكوم ساختن مشكلترين مسائلى را كه بنظرت مىرسد آماده كن، من چهل مسئله مشكل علمى را آماده نمودم و به حضور منصور رفتم و ديدم كه جعفر بن محمد سمت راست او نشسته است، با مشاهده او آنچنان تحت تأثير ابهت و عظمت او قرار گرفتم كه چنين حالتى از ديدن منصور به من دست نداد، سلام كردم و نشستم، منصور رو به جعفر بن محمد كرد و گفت: آيا او را مىشناسى؟ فرمود: آرى، سپس به من گفت: مسائل خود را مطرح كن تا از ابى عبدالله بپرسيم. پس شروع كردم به طرح مسائل و امام صادق در هر مورد مىفرمود: شما در اين مسئله چنين مىگوييد و اهل مدينه نظرشان چنان است و نظر ما هم اين است، كه در برخى موارد با ما موافق بود و در برخى موارد با اهل مدينه، و در برخى مسائل نظرش با همه متفاوت بود، تا اينكه هرچهل مسئله را بى كم و كاست مطرح نمودم. سپس امام ابوحنيفه فرمود: مگر نه اين است كه داناترين مردم آن كسى است كه به اختلاف علما در فتاوا و مسائل فقهى آگاهتر باشد؟

اين حكايت تاريخى اولاً بيانگر مقام و منزلت والاى علمى امام صادق است و ثانياً تأثير و نفوذ عميق ايشان را در توده مردم و خوف و هراس حكام آن زمان را از اين تأثير و نفوذ بخوبى نشان مىدهد كه خود دليل ديگرى بر شأن و منزلت وى مىباشد. امام صادق گاهى امام ابو حنيفه را در علم و فقه امتحان مىكرد و سؤالاتى را براى او مطرح مىكرد. چنانچه يكبار از او درباره حكم كسى كه در حالت احرام دندان رباعى آهويى را بشكند سؤال فرمود كه امام ابو حنيفه فرمود: جواب آنرا نمىدانم. و امام صادق خطاب به او فرمود: مگر نمىدانى كه آهو دندان رباعى ندارد؟

اين حكايت و امثال آن دليل ديگرى است بر تسلط و برترى علمى امام جعفر صادق و تأثير و نفوذ و ارتباط نزديكى كه ايشان نسبت به علما و فقهاى زمان خود داشته است تا آنجائيكه امام ابو حنيفه به فضل و منت امام صادق بر خود اعتراف نموده و در آن عبارت مشهور مىفرمايد: لَولاَ السَّنتان لَهلَكَ النُّعمَان اگر آن دو سال نبود نعمان هلاك مىشد[ كه اين دو سال ظاهرا مربوط به آن زمانيست كه امام ابو حنيفه از عراق هجرت نمود و مدتى را در سرزمين حجاز در ملازمت امام صادق بسر برده است.

0000000000000

امام صادق و امام مالك بن انس

0000000000000

يكى از فقهاى برجسته اسلامى كه از محضر امام جعفر صادق بهرهمند گشته است، امام مالك مىباشد كه پيوسته در مجلس امام صادق حاضر مىشده و با ايشان ارتباط مستحكمى داشته است تا آنجائيكه در اينباره مىفرمايد: مدتى نزد جعفر بن محمد رفت و آمد مىكردم و هربار كه به نزد او مىرفتم او را بر يكى از اين سه حالت مشاهده مىكردم: يا در حال نماز بود يا در حال تلاوت قرآن و يا روزهدار، و نديدم كه بدون وضوء حديثى را روايت كند.

ناگفته نماند كه در زمان بنى اميه بخاطر عداوت و جو اختناقى كه در رابطه با اهلبيت حاكم بود، امام مالك از امام صادق حديثى را روايت نمىكرد تا اينكه بعد از بقدرت رسيدن خلفاى عباسى آغاز به روايت حديث از ايشان نمود.

0000000000000

امام صادق و سفيان ثورى

0000000000000

سفيان ثورى يكى از محدثين و مجتهدين آن عصر نيز، از شاگردان امام صادق بوده كه از محضر ايشان بهره زيادى برده و بشدت تحت تأثير وى قرار داشته است. او نسبت به اهلبيت و خاصة امام جعفر صادق احترام و ارادت خاصى داشت و همواره از او كسب فيض مىنمود. روزى در مجلس امام صادق بود و اصرار داشت كه امام صادق برايش حديثى يا موعظهاى بيان نمايد كه امام صادق نيز درخواستش را اجابت نموده، به او چنين فرمود: ]اى سفيان، هرگاه خداوند به تو نعمتى داد كه دوست داشتى آن نعمت مستدام باشد پس زياد حمد و سپاس خدا را بگو، زيرا كه خداوند فرموده است: (اگر شكرگزار باشيد نعمت شما را مىافزايم)، و هرگاه رزق و روزيت به تأخير افتاد زياد استغفار كن كه خداوند فرموده است (از خدايتان آمرزش بخواهيد كه او بسيار آمرزنده است، تا باران رحمتش را بر شما سرازير كند و شما را با مال و فرزند امداد كند) و هرگاه از حاكمى دلهره و وحشت داشتى زياد (لا حول ولا قوة الا بالله) بگو كه همانا اين جمله كليد گشايش و گنجينهاى از گنجينههاى بهشت است[. سفيان ثورى در حاليكه از آنچه فرا گرفته به وجد آمده بود گفت: سه اندرز، و چه سه اندرزى!

اين حكايت نيز گوياى همان تأثير و نفوذ امام صادق و مقبوليت و محبوبيتى است كه وى نزد علما و فقهاى مشهور عصر خود داشته و بطور عام بيانگر ارادت و احترامى است كه علماى ربانى براى اهلبيت قائل بودهاند. و از طرفى مبين اين حقيقت است كه اين تعصبات و تنگ نظريهايى كه در حال حاضر علماى فرق اسلامى را از هم دور و نسبت به هم بدبين نموده است، در بين شخصيتهايى كه همين علما خود را منتسب به آنها و پيرو و ارادتمند آنها مىدانند، وجود نداشته و با وجود اختلاف نظرى كه در بين آنها بوده، نه تنها هيچگونه كدورت و بغض و كينهاى در ميان آنها نبوده، بلكه روابطى توأم با صميميت و احترام متقابل و انصاف نسبت به همديگر و خيرخواهى و حق جويى و تبادل افكار، در ميان آنها برقرار بوده است.

بايد در نظر داشت كه وجود اختلاف فقهى، ميان مذاهب اسلامى نه تنها نشانه ضعف و نقص نيست بلكه يكى از نعمتهايى است كه خداوند بر مؤمنان ارزانى داشته و در عين حال ثروت گرانبهايى از قانون و شريعت است كه جا دارد امت اسلامى بخاطر برخوردارى از آن بر خود ببالد و افتخار كند.

در عصر پيشوايان مذاهب اسلامى اين اختلافات هرگز سبب تفرقه و تنازع و تخاصم و جبههگيرى در مقابل همديگر نبوده و هيچكدام آن را سبب شر و بدى نديدهاند، و نيز هيچكدام نكوشيدهاند كه با توسل به تبليغات عليه ديگران و وارد كردن اتهام به علم و ديانت ديگران بخاطر مخالفتشان با نظر و رأى آنان، مردم را به تبعيت از مذهب خويش وادار نمايند يا در صدد تخريب مخالفينشان برآيند. قضيهاى كه متأسفانه بين بسيارى از علما و انديشمندان مذاهب اسلامى در اين برهه حساس مشاهده مىشود كه بايد بگوييم از يك طرف وحدت امت اسلامى را مورد هدف قرار داده و از طرف ديگر دستاويزى شده است براى دشمنان اسلام كه اختلافات فقهى را در نظر جوانان نشانه تناقض در دين معرفى نموده، آنها را نسبت به دين و مذهب و رجال دين بدبين نمايند.

از جمله مسائلى كه به وحدت و تقريب بين مذاهب كمك بسزايى مىكند، آگاهى يافتن از اختلاف آراء علما و فقها مىباشد، تا بدينوسيله تعدد مذاهب و اختلاف آراء و گرايش فكرى و دلايل مورد استناد هركدام شناسايى شده، دانسته شود كه هركدام از آنها از درياى بيكران شريعت، جرعهاى برگرفتهاند. اين است كه چنانچه از امام ابو حنيفه نقل گرديد: فقيهترين و داناترين مردم آن كسى است كه نسبت به اختلاف آراء علما داناتر باشد.

به اميد روزى كه فرق اسلامى از مرحله شعار پا فراتر نهاده، بتوانند با محور قرار دادن وجوه اشتراك، به وحدت و يكپارچگى عملى كه لازمه اقتدار و عزت امت اسلامى است، دست يابند.

(سبحانك لا علم لنا الا ما علمتنا، انك انت العليم الحكيم)

0000000000000

گستره حوزه علميه جعفرى

0000000000000

حضرت امام جعفرصادق عليه السلام با تمام جريان هاى فكرى و عقيدتى آن روز مقابله فرمود و با برترى كامل حقانيت بينش اسلام را ثابت نمود.

شاگردان حوزه علميه جعفريه منحصر به شيعيان نبودند، بلكه پيروان سنت و جماعت نيز از حوزه آن حضرت بهره مى بردند، پيشوايان مشهور اهل سنت ، بى واسطه يا باواسطه شاگرد امام عليه السلام بودند. شاگردان امام از نقاط مختلف و از قبايل گوناگون به حوزه آن حضرت مى پيوستند.

در وسعت اين حوزه همين قدر بس كه حسين بن على بن زياد وشاء كه از شاگردان حضرت على بن موسى الرضا عليهماالسلام و از محدثان بزرگ بوده و طبعا سال ها پس از امام جعفرصادق عليه السلام زندگى مى كرده مى گويد: در مسجد كوفه نهصد استاد حديث مشاهده كردم كه همگى از جعفر بن محمّد حديث نقل مى كردند.

نكته قابل تامل اين است كه حضرت امام جعفرصادق عليه السلام هر يك از شاگردان خود را در رشته اى كه با ذوق و قريحه او سازگار بود، تشويق و تعليم مى نمود و در نتيجه هر كدام از آنها در يك يا دو رشته از علوم مانند: حديث ، تفسير، كلام و مانند اينها تخصص پيدا مى كردند.

گاهى امام عليه السلام دانشمندانى را كه براى بحث و مناظره مراجعه مى كردند راهنمايى مى كرد تا با يكى از شاگردان كه در آن رشته تخصص  داشت مناظره كند. به طور مثال درباره كيفيت قرائت قرآن ((حمران )) و درباره لغت و ادبيات عرب ((ابان بن تغلب )) و درباره فقه ((زراره )) و درباره كلام ((مومن طاق )) قدرت و تخصص  داشتند و حضرت نيز سوال كنندگان را به آنان ارجاع مى دادند. و گاهى خود حضرت به طور مستقيم با آنان به مناظره مى پرداختند.

0000000000000

شخصيت علمي امام صادق (عليه السلام)

0000000000000

در دوره امامت امام صادق (عليه السلام) مسلمانان بيش از پيش به علم و دانش روي آوردند و در بيشتر شهرهاي قلمرو اسلام بويژه در مدينه ، مكه ، كوفه ، بصره و ... مجالس درس و مناظره هاي علمي داير واز رونق خاصي برخوردار گرديد .

در اين زمان با استفاده از فرصت به دست آمده امام صادق(عليه السلام) توانست نهضت علمي فرهنگي پدرش امام باقر(عليه السلام) را ادامه داده و علوم و معارف اهل بيت را بيان كرده در همه جا منتشر كند . سفرهاي اجباري و اختياري امام به عراق و به شهرهاي حيره ، هاشميه و كوفه و برخورد با اربابان ديگر مذاهب فقهي وكلامي نقش بسزايي در معرفي علوم اهل بيت و گسترش آن در جامعه داشت .

در اين شهرها گروههاي مختلف براي فراگيري دانش نزد آن حضرت مي آمدند و از درياي دانش او بهره مند مي بردند . برخورد وي با گروههاي مختلف مردم سبب شد كه آوازه شهرتش در دانش و بينش ديني ، علم و تقوي ، سخاوت و جود وكرم و ...

در تمام قلمرو اسلام طنين انداز شود و مردم از هر سو براي استفاده از دانش بيكران وي رو سوي كنند . در اين دوره علوم و فلسفه ايراني ، هندي و يوناني به حوزه اسلامي راه يافت و بازار ترجمه علوم گوناگون از زبانهاي مختلف به زبان عربي گرم و پررونق گرديد .

همچنين مكتبهاي كلامي و فرقه مذهبي و فقهي در اين عصر پايه گذاري شد .

امام صادق (عليه السلام) با تمام جريانهاي فكري و عقيدتي آن روز برخورد كرده و موضوع اسلام و تشيع را در برابر آنها روشن ساخته و برتري بينش اسلام تشيعي را ثابت كرده است .

مناظرات امام صادق (عليه السلام) با اربابان دانشهاي گوناگون چون پزشكان ، فقيهان ، منجمان ، متكلمان ، صوفيان و... بويژه مناظرات وي با ابوحنيفه مشهور و در منابع شيعه و سني ثبت است .

شاگردان امام باقر (عليه السلام) پس از درگذشت آن حضرت به گرد شمع وجود امام صادق(عليه السلام) حلقه زدند .

امام (عليه السلام) نيز با جذب شاگردان جديد به تأسيس يك نهضت عظيم فكري و فرهنگي و بالنده مبادرات ورزيد ، به گونه اي كه طولي نكشيد مسجد نبوي در مدينه منوره و مسجد كوفه در شهر كوفه به دانشگاهي عظيم تبديل شد . درگيري شديد بين بني عباس و بني اميه ، آنان را آن چنان به خود مشغول كرده بود ، كه فرصتي طلايي براي امام صادق (عليه السلام) و يارانش به دست آمد .

آن حضرت با استفاده از اين فرصت به بازسازي و نوسازي فرهنگ ناب اسلام پرداخت و شيفتگان مكتب حق از اطراف و اكناف ، از بصره ، كوفه ، واسط ، يمن و نقاط مختلف حجاز به مركز اسلام ؛ يعني مدينه ، سرازير شدند وچون پروانگي دلباخته به گرد شمع وجود امام صادق (عليه السلام) تجمع كردند .

امام صادق (عليه السلام) هر يك از شاگردان خود را رشته هاي كه با ذوق و قريحه او سازگار بود ، تشويق و تعليم مي نمود و در نتيجه ، هر كدام از آنها در يك يا دو رشته از علوم مانند : حديث ، تفسير ، فقه و كلام ، تخصص پيدا مي كردند .

دردانشگاهي كه امام بوجود آورده بود شاگردان بزرگ و برجسته اي همچون هشام بن حكم- محمد بن مسلم- ابان بن تغلب- هشام بن سالم - مومن الطاق - مفصل بن عمر - جابر بن حيان و... تربيت كرد كه هر يك از آنها شخصيتهاي بزرگ علمي و چهره هاي درخشاني بودند كه خدمات شاياني انجام دادند . به عنوان نمونه هشام بن حكم 31 جلد كتاب و جابر بن حيان بيش از 200 جلد در زمينه علوم گوناگون بخصوص رشته هاي عقلي طبيعي و شيمي كتاب نوشته است و به عنوان بدر علم شيمي مشهور است .

دانشمندان علم حديث شمار كساني را كه مورد اعتماد بوده اند - راويان ثقه - و از آن حضرت نقل كرده اند تا چهار هزار نفر را نوشته اند .

شاگردان دانشگاه امام منحصر به شيعيان نبوده بلكه پيروان اهل تسنن نيز از مكتب آن حضرت برخوردار مي شدند .

بزرگان اهل سنت چون مالي بن انس ، ابوحنيفه ، سفيان ثوري ، سفيان بن عيينه ، ابن جريح ، روح ابن قاسم و... ريزه خوار خوان دانش بيكران او بودند . ابو حنيفه كه دو سال شاگرد امام بود اين دوره را پايه علوم و دانش خود معرفي كرده مي گويد :

اگر آن دو سال نبود " نعمان " از بين رفته بود .

0000000000000

شيخ مفيد مى نويسد: آن قدر مردم از دانش حضرت نقل كرده اند كه به تمام شهرها منتشر شده وكران تا كران جهان را فراگرفته است و ازهيچ يك از علماى اهل بيت (عليهم السلام) به اندازه امام صادق(عليه السلام) حديث نقل نشده است .

اصحاب حديث, راويان آن حضرت را با اختلاف آرا و مذاهبشان گردآورده و عدد شان به چهار هزار تن رسيده و آن قدر نشانه هاى آشكار بر امامت آن حضرت ظاهر شده كه دلها را روشن و زبان مخالفان را از ايراد شبهه لال كرده است.

سيد مومن شافعى نيز مى نويسد: مناقب آن حضرت بسيار است تا آن جا كه شمارشگر حساب ناتوان است از آن.

ابوحنيفه مى گويد: من هرگز فقيه تر از جعفربن محمد(عليه السلام) نديده ام و او حتما داناترين امت اسلامى است.

حسن بن زياد مى گويد: از ابوحنيفه پرسيدم: به نظرتوچه كسى در فقه سرآمد است؟ گفت: جعفربن محمد(عليه السلام).

روزى منصوردوانيقى به من گفت: مردم توجه زيادى به جعفربن محمد (عليه السلام) پيدا كرده اند و سيل جمعيت به سوى او سرازير شده است.

پرسشهايى دشوار آماده كن و پاسخ هايش را بخواه تا او از چشم مسلمانان بيفتد. من چهل مسئله دشوار آماده كردم. هنگامى كه وارد مجلس شدم, ديدم امام در سمت راست منصور نشسته است. سلام كردم و نشستم. منصور از من خواست سوالاتم را بپرسم.

من يك يك سوال مى كردم و حضرت در جواب مى فرمود: درمورد اين مسئله, نظر شما چنين و اهل مدينه چنان است وفتواى خود را نيز مى گفتند كه گاه موافق و گاه مخالف ما بود.

0000000000000

جامعيت علمى امام صادق(عليه السلام)

0000000000000

بسيارى از شخصيتهاى علمى آن عصر را اگر نگاه كنيم در علوم خاصى تبحرى داشتهاند چون فقه، تفسير، ادبيات، عقائد و كلام و... اما شخصيت امام صادق(عليه السلام) بگونهاى بود كه در همه علوم سرآمد بود و جامع همه علوم و فنون بود.

در علم كيميا (شيمى)جابر ابن حيان از شاگردان برجسته آن امام همام است. جابر بن حيان از شخصيتهايى است كه طبق نقل ابن نديم برخى او را متخصص در علم فلسفه و منطق و برخى ديگر در علم كيميا مىدانند اما شيعه بيشتر او را از ياران امام صادق(عليه السلام) مىدانند اين اختلافات ناشى از اين است كه امر خود را مكتوم نگه داشته بود و در مسائل عقيدتى كمتر اظهار نظر مىكرد.

اعتراف ابن تيميه و استفاده از تعبير «اقتدا به او» نشان از جايگاه علمى امام صادق(عليه السلام) نزد بزرگان اهل سنت است.

اگر چه تلاشهاى زيادى براى تحقير شخصيت آن امام عظيمالشأن صورت مىگرفت ولى هيچگاه خورشيد وجودش در پس ابرهاى ظلمت و تاريكى پنهان نماند و چه در روزگار خويش و چه امروز هميشه به عنوان مشعلدار دين و مكتب جلوه نمايى نموده است.

دشمن به بهانههاى مختلف مترصد اين هدف شوم بود اما هيچگاه موفق نشد. احمد بن على بن حجر عسقلانى شافعى مىنويسد: حكيم بن عياش كلبى اعور از شعراى بنىاميه بوده كه دائماً اشعارش بنىتميم را هجومى كرده است وكميت ابن زيد اشعار او را رد مىنموده و پاسخ داده است. اين مرد كسى است كه به بهانههاى مختلف ابزار شعر و ادب را به عنوان اهرمى عليه اهل بيت عصمت و طهارت بكار مىگرفته او مىنويسد: روى الكوكبي في فوائده باسناده: انّ رجلا جاء الى جعفر الصادق فقال هذا حكيم بن عياش الكلبى ينشد الناس هجاءكم بالكوفه، فقال(عليه السلام): هل علقت منه بشىء؟ قال: نعم، قال: صلبنا لكم زيداً على راس نخلة و لم أر مهدياً على الجذع يصلب.

كوكبى در فوائد با اسناد خود روايت كرده كه مردى به حضور امام صادق(عليه السلام) آمد به او گفتند اين حكيم بن عياش كلبى است كه در ميان مردم كوفه اشعارى عليه شما مىسرايد امام(عليه السلام) فرمودند: آيا بر اشعار آن... تعليقيهاى دارى؟ گفت: بله اين شعر را در مقابلش سرودم كه به صليب برديم ما بخاطر شما زيد را بر بالاى چوبه دار برديم ولى من نديدهام كه مهدى(عليه السلام) بر شاخه نخل به صليب كشيده شود.

نمونه ديگر اين تهاجم شخصيتى به اين عالم آل محمد(صلّي الله عليه وآله) را در كتاب تاريخ حلب مىبينيم او چنين نقل مىكند كه: سالم بن على بن تميم الكفر طابى، نحوى معروفى است كه به ابنالحمامى شهرت داشت نسبت به ادبيات عرب فرد عارف و آشنائى بود «و كان سنّى المذهب» اين مرد با شيعيان حلب در روز عاشورا مشاجرهاى پيدا كرد كه منجر به فتنه و آشوب بين شيعه و سنى شد. او تا توانست از ابزار شعر عليه امام صادق(عليه السلام) سود جست، وى مىنويسد: والابيات هذا لابن تميم فىالكفر معضلة لم يأتها قبله من البشر لقوله فىالامام جعفر الصادق زين الائمه الزهر بانه كان فى امامته يوقع مثل القيان باالوتر لذا برئ الله قبح صورته فاصبحت عبرة من العبر.

اين ابيات ابن تميم در كفر و ضلالت معضلى است كه قبل از آن از بشرى سر نزده است بخاطر سخنى كه عليه امام جعفر صادق زيور ائمه انور گفته است، و لذا خداوند با زشتى صورتش از او تبرى جست و عبرتى براى ديگران شد اين گوشههايى از تهاجم به اين شخصيت والاى جهان اسلام است كه بزرگان علماى اهل سنت با اعتراف به اين حقيقت تلخ با تجليل از شخصيت آن امام به دفاع از او برخاسته اند.

0000000000000

مقام زهد و تقواى امام صادق(عليه السلام)

0000000000000

او چنان مستغرق در درياى معرفت الهى بود كه گرايش او به دنيا قابل تصور نيست. شهرستانى در ملل و نحل به نحو زيبايى مقام زهد و تقواى امام(عليه السلام) را مىستايد و مىگويد: ابوعبدالله جعفر بن محمد الصادق هوذو زهد بالغ فى الدنيا و ورع تام عن الشهوات... و يفيض على الموالين اسرار العلوم... ولا نازع احداً فى الخلافه قط و من غرق في بحرالمعرفة لم يطمع فى شط و من تعالى الى ذروة الحقيقة لم يخف من حط و قيل من آنس باالله توحش عن الناس و من استأنس بغيرالله نهبه الوسواس.

ابو عبدالله جعفر بن محمد الصادق داراى زهد بالايى در دنيا و ورع و تقواى تام از شهوات است... منازعه با احدى در امر خلافت نكرد و كسى كه به قلههاى حقيقت بالا رفته از بالاى بلندى نمىهراسد و گفته شده كه كسى كه با خدا انس گرفت از غير خدا وحشت مىكند و كسى كه به غير خدا انس بگيرد مورد هجوم وسوسهها قرار مىگيرد.

او حقيقتاً مستغرق در درياى عبوديت و بندگى بود بقول عطار نيشابورى در تذكرة الاولياء اين يكى دوازده است و آن دوازده يكى.

كرامات صادره از آن بزرگوار تا بدانجاست كه ابن خلدون درباره كتاب جفر كه به هارون بن سعيد العجلى منسوب است مىگويد: كان له كتاب يرويه عن جعفر الصادق و فيه علم ما سيقع لاهل البيت على العموم و لبعض الاشخاص منهم على الخصوص وقع ذلك لجعفر و تطائره في رجالاتهم على طريق الكرامة و الكشف الذى يقع لمثلهم من الأولياء.

«اين سخن ابن خلدون مبين اين معناست كه شخصيت معنوى و عرفانى امام(عليه السلام) با بينش و بصيرت ولايى تا بدانجا رسيده بود كه وقايع نظام تكوين و حوادث و پديدههاى آن احاطه داشته و به مرحله كشف شهود باطنى نائل آمده بود و اين حاكى از اوج مقام تقوا و معنويت او و قدر و منزلت او نزد خداوند است».

و هم او درباره اخبار امام صادق(عليه السلام) از جريان قيام زيد بن على و عبدالله صاحب نفس زكيه در حجاز مىگويد كان جعفر الصادق اخبرهم بذلك كله و هى معدودة فى كراماته.

ظهور كرامات از آن بزرگوار معلول زهد و تقواى آن صادق آل محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) بوده كه گوشههايى از آن از لابلاى كتب تاريخى به چشم مىخورد.

ائمه اطهار(عليهم السلام) از نظر بندگى در منتهاى قله رفيع عبوديت و بندگى بودند آنهم عبادتى كه با معرفت همراه بود عبوديت و بندگى آن رادمردان معلول همان چيزى است كه خود امام صادق(عليه السلام) در آن فراز نورانىشان به فضيل بن عياض مىفرمايند كه: العبوديه جوهرة كنهها الربوبية.

اتصال آن حضرت به منبع ربوبى بود كه آثار خضوع و خشوع در حالات بندگى، آنان را هويدا مىنمود.

اين حقايق هرچند اندك كه از لابلاى كتب و منابع عامه در خصوص شخصيت ارزنده امام صادق(عليه السلام)صادر شده است گوياى اين واقعيت كه خورشيد نورانى ولايت هرگز در پشت ابرهاى تيره پنهان نمىماند و انسانهاى منصفى هستند كه اجازه نمىدهند دستهاى ننگين حكام جور و ظلم اين نور را پنهان نمايند.

0000000000000

امام صادق عليه السلام و دانش پزشكى

0000000000000

روزى امام صادق(عليه السلام) به مجلس منصور دوانيقى وارد شد. طبيب هندى كنار خليفه نشسته بود.

او كتابهايى كه در موضوع (علم طب) نگاشته شده بود را براى خليفه مى خواند تا ضمن سرگرم ساختن او بر معلومات خليفه بيفزايد.

امام صادق (عليه السلام) درگوشه ى مجلس نشست.

بارانى ازهيبت و ابهت از چهره حضرت مى باريد. مدتى گذشت.

هنگامى كه طبيب از خواندن كتابها فارغ شد, نگاه اش به امام صادق(عليه السلام) دوخته شد. لحظاتى مشغول تماشاى سيماى حضرت شد.

ابهت و صلابت امام تنش را لرزاند. نگاه اش را به سوى خليفه برگرداند و با اين سوال سكوت را شكست:

ـ اين مرد كيست؟

ـ او عالم آل محمد(صلّي الله عليه وآله) است.

ـ آيا ميل دارد از اندوخته هاى علمى من بهره مند گردد؟

نگاه خليفه روى امام قرار گرفت. قبل از اين كه چيزى بگويد، امام لب به سخن گشود:

ـ نه!

طبيب كه از پاسخ امام شگفتش زده بود، پرسيد:

ـ چرا؟

ـ چون بهتر از آنچه تو دارى، در اختيار دارم.

ـ چه چيز در اختيار دارى؟

ـ گرمى را با سردى معالجه مى كنم و سردى را با گرمى, رطوبت را با خشكى درمان مى كنم و خشكى را با رطوبت و آنچه را كه پيامبر اسلام (صلّي الله عليه وآله) فرموده به كار مى بندم و نتيجه كار را به خداوند وا مى گذارم.

سپس به سخن جدش رسول الله(صلّي الله عليه وآله) اشاره كرده، افزود: (معده خانه هربيمارى وپرهيز، سرهردرمان است.)

طبيب هندى براى اين كه سخنان امام را سبك جلوه دهد، پرسيد:

مگر طب غير از اين ها است كه گفتى؟!

امام فرمود: گمان مى كنى من ـ مثل تو ـ اين ها را از كتابهاى طبى آموخته ام؟!

ـ حتما, غير از اين، راهى براى فراگيرى علم طب وجود ندارد.

ـ نه، به خدا سوگند، جز از خداوند، ازديگرى نياموخته ام. اكنون بگوكدام يك ازمن وتودرعلم طب داناتريم؟

ـ كار من طبابت است و حتما در طب از شما عالم ترم.

ـ پس لطفا به سوالهايم پاسخ گوييد.

ـ بپرسيد.

ـ چرا سر آدمى يك پارچه نيست و از قطعات مختلف به وجود آمده است؟

ـ نمى دانم.

ـ چرا پيشانى مانند سر انسان از مو پوشيده نيست؟

ـ نمى دانم.

ـ چرا بر روى پيشانى خطوط مختلفى نقش بسته است؟

ـ نمى دانم.

ـ چرا ابروها در بالاى ديدگان انسان قرار گرفته است؟

ـ نمى دانم.

ـ چرا چشمهاى انسان به شكل لوزى ساخته شده است؟

ـ نمى دانم.

ـ چرا بينى ميان دو چشم قرار گرفته است؟

ـ نمى دانم.

ـ چرا سوراخهاى بينى در زير آن خلق شده است؟

ـ نمى دانم.

ـ چرا لب فوقانى و سبيل در قسمت بالاى دهان آفريده شده است؟

ـ نمى دانم.

ـ چرا دندانهاى جلوى, تيز و دندانهاى آسياب , پهن و دندانهاى انياب ( نيش ) , دراز آفريده شده است؟

ـ نمى دانم.

ـ چرا كف دست و پا, مو ندارد؟

ـ نمى دانم.

ـ چرا مرد ريش دارد ولى زن فاقد ريش است؟

ـ نمى دانم.

ـ چرا ناخن و موهاى سر انسان روح ندارند؟

ـ نمى دانم.

ـ چرا قلب, صنوبرى شكل آفريده شده است؟

ـ نمى دانم.

ـ چرا ريه در دو قسمت آفريده شده و در جاى خود متحرك است؟

ـ نمى دانم.

ـ چرا كليه ها مانند لوبيا خلق شده اند؟

ـ نمى دانم.

ـ چرا كاسه زانوها رو به جلو قرار دارد؟

ـ نمى دانم.

ـ چرا ميان كف پا, گود است و با زمين تماس ندارد؟

ـ نمى دانم.

ـ اى طبيب هندى! ولى من به فضل خداوند، به حكمت و پاسخ اين سوالها آگاه ام.

طبيب كه چاره اى جز تسليم شدن نداشت، گفت: پاسخها را بگوييد تا بهره مند گردم.

آن گاه امام(عليه السلام) به ترتيب به يكايك سوالهاى مطرح شده، چنين پاسخ گفتند:

ـ به اين جهت سر از قطعات مختلف تشكيل شده و شكافهايى برايش قرار داده شده است تا صداع (سردرد) آن را نيازارد.

ـ خداوند مو را بالاى سر رويانده تا به وسيله آن روغن لازم به مغز برسد وبخار مغز از طريق موها خارج شود. همين طور، پوششى

براى سرما و گرما باشد. ولى در پيشانى مو نيافريده تا چشم ها مزاحمى نداشته باشند و بتوانند به راحتى نور بگيرند.

ـ ابروها را بالاى چشم قرار داد تا به اندازه كافى به چشم ها نور برسد و نيز از رسيدن نور زياد جلوگيرى كند. چون زيادى نور, چشم را آزار داده و زمينه معيوب شدن آن را فراهم مى سازد.

ـ چشمها به شكل لوزى آفريده شده تا داروهايى كه با سرمه استعمال مى شود، به آسانى وارد چشم شده، چرك مرض به آسانى ازآن به وسيله اشك خارج شود.

ـ به اين جهت بينى را ميان دو چشم قرار داده است كه بينى نور را به دو قسمت مساوى تقسيم مى كندتا نوربه طوراعتدال به چشم ها برسد.

ـ سوراخهاى بينى را در پايين آن آفريده تا چرك هاى انباشته شده درمغزازاين سوراخها بيرون شده وبوهاى معطركه به وسيله هوا متصاعد مى گردد, از آن, بالا رود.

ـ لب و سبيل را به اين جهت روى دهان قرار داده است تا ازورود كثافات دماغ به داخل دهان جلوگيرى كند. و نيز مانع آلوده شدن خوراكى ها گردد.

ـ دندانهاى جلو را تيزتر آفريده تا غذا را قطعه قطعه سازند. دندانهاى آسياب را پهن خلق كرده تا غذا به وسيله آنها كوبيده و نرم گردند. دندانهاى انياب را درازتر آفريده تا ميان دندانهاى آسياب ودندانهاى پيشين، چون ستونى استوار باشند.

ـ كف دست و پاها مو ندارند تا بتوانيم اشيإ را به وسيله آن ها لمس نموده ، از قوه لامسه به اندازه كافى استفاده نماييم.

ـ براى مرد ريش قرار داده تا به پوشاندن صورت محتاج نباشد و نيز از زن بازشناخته گردد.

ـ به مو و ناخن هاى تن انسان روح نداده تا چيدن و بريدن آن ها دردآور و ناراحت كننده نباشد.

ـ قلب, صنوبرى شكل آفريده شده است تا هنگام آويختگى، نوك باريكش وارد ريه شده وازنسيم آن خنك گردد ونيزمغز سر از حرارت آن آسيب نبيند.

ـ ريه را در دوقسمت آفريده تا قلب ميان فشارهاى آن دو ( هنگام باز و بسته شدن ) داخل شده و هوا بگيرد.

ـ كليه ها مانند لوبيا ساخته شده اند، براى اين كه( منى) از كليه ها قطره قطره به سمت مثانه مى چكد. اگر كليه ها كروى ويابه شكل چهار گوش بودند، قطرات منى كه همواره درحال انبساط وانقباضند، به يكديگر برخورد كرده و در نتيجه هنگام خروج، موجب التذاذ نمى شود.

ـ اين كه كاسه زانوها به سمت جلو قرار گرفته، به اين جهت است كه انسان رو به جلوحركت مى كند. سنگينى بدن انسان رو به جلواست. وقتى زانوها به عقب خم شوند، تعادل انسان حفظ شده ، راه رفتن و حركات انسان ناموزون و لرزان نمى شود.

ـ اين كه كف پاها را گود و قوسى مانند، خلق كرده به اين جهت است كه تمام كف پاها با زمين تماس پيدا نكند. زيرااگر تمام كف پاها به زمين تماس پيدا كند، پا، چشم و اعصاب صدمه مى بينند.

طبيب كه تاكنون سكوت كرده و به سخنان امام گوش مى داد، با عجب پرسيد:

ـ اين ها را از كجا مى دانى؟!

ـ از پدرانم فراگرفته ام؛ پدرانم ازرسول خد(صلّي الله عليه وآله) آموخته اند؛ رسول خد(صلّي الله عليه وآله) ازجبرئيل و جبرئيل از خداوند متعال فرا گرفته است.

طبيب هندى كه چنين شخصيت علمى را در عمرش نديده بود، به فكر فرو رفت. آنگاه در حالى كه محو تماشاى سيماى امام بود، چنين لب به سخن گشود:

ـ تصديق مى كنم و شهادت مى دهم كه جز خداى يگانه ، خدايى نيست و محمد (صلّي الله عليه وآله) فرستاده اوست. به خدا سوگند، تاكنون كسى را در طب، عالم تر از تو نديده ام.

0000000000000

مناظره هاى امام صادق عليه السلام

0000000000000

در زمان حضرت امام جعفرصادق عليه السلام افكار انحرافى فراوانى وارد جامعه مسلمين شده بود. بحث و جدل هاى كلامى ، فقهى و فلسفى شديدا رواج داشت و صنعت جدل به خوبى رشد يافته بود. يكى از كارهاى ارزشمند آن حضرت تربيت شاگردان زبردستى بود كه براى دفاع از اسلام در بحث هاى كلامى و غيره از هيچ كوششى كوتاهى نمى كردند. هشام بن حكم يكى از اين افراد بود. خود امام عليه السلام نيز در موارد مختلف با بعضى از كسانى كه به ايراد شبهه ها و ايجاد شك و ترديد در ذهن مردم مى پرداختند مناظره مى كرد و آنها را محكوم مى كرد و بدين طريق از كيان اسلام دفاع مى نمود.

امام با دقت به تمام حرف هاى آنها گوش مى كرد و آنگاه عموما با شيوه خود آنها با بيانى محكم و عميق پاسخ مى فرمود. هر يك از دهريون و ماديون كه با امام مناظره مى كرد نتيجه اى جز شكست براى او نداشت . در برخى موارد افراد اسلام مى آوردند و بعضى با اين كه در مقابل حضرت ناتوان مى شدند ولى خيره سرى آنان نمى گذاشت حق را بپذيرند.

هاشم معروف الحسينى ، در اين باره مى نويسد:

حضرت امام جعفرصادق عليه السلام با گروهى از علما و متكلمان و نيز با زنادقه ، ملحدان ، معتزله ، مجسمه ، قدريه و خوارج و ديگر فرقه ها با شيوه اى بسيار آرام و دلايلى محكم و استوار كه راه گريزى جز پذيرش براى آنان باقى نمى گذاشت ، مناظره مى فرمود.

از جمله مناظره هاى معروف حضرت مناظره با افرادى مانند ابن ابى العوجاء، ابوشاكر ديصانى ، جعد بن درهم ، ابن طالوت ، ابن مقفع ، ابن اعمى و... است كه در كتاب هاى روايى آمده است .

عبدالحليم جندى در اين باره مى نويسد:

ابوشاكر ديصانى پزشك هندى و عبدالكريم بن ابى العوجاء و عبدالملك مصرى از زنادقه و عمرو بن عبيد، رهبر معتزله و ابوحنيفه پيشواى كوفه و مالك ، پيشواى مدينه و سفيان ثورى و... از جمله كسانى بودند كه حضرت با آنها بحث و مجادله داشته اند. كتاب هاى مختلف ، آكنده از بحث و مجادله حضرت با آنان است . آن حضرت نه تنها از بحث با آنها در زمينه آزادى انديشه نگران نمى شد، بلكه رفتار و شرح صدرش با آنان ضرب المثل گشته و همه اينها وسيله هايى براى نشر اسلام و جاودانگى فقه او بود.

آموزه هاى او حضرت به مفضل بن عمر جعفى خود دنيايى از حقايق و معارف بلند شيعى در زمينه هاى خداشناسى است . حضرت در اين درس  طولانى كه به مفضل تعليم فرمود، با تشريح حقايق اشياء و ظرافت هايى كه در گوشه گوشه عالم اكبر و اصغر نهفته است همگان را به وجود و قدرت خالق يكتا رهنمون فرمود.

در كتاب اهليلجه كه به وسيله مفضل از حضرت روايت شده است ، امام شيوه مجادله علمى را به كار مى برد و به كسى كه منكر هر نوع شناختى است كه از غير حس به دست آيد، چنين مى فرمايد: به من بگو آيا به همه سوى جهان رفته اى و به پايان آن رسيده اى ؟

آيا به پايان همين آسمانى كه ديده مى شود پا نهاده اى ؟ يا به عمق زمين فرورفته اى و در سرزمين هاى گوناگون گردش كرده اى ؟ چه مى دانى شايد آنچه را تو انكار و رد مى كنى ، در جايى باشد كه حواس تو به آنها دست نيافته است و دانش تو به آنها نرسيده است .

روشن است كه امام عليه السلام نمى خواهد بگويد خداوند جسم است و شايد در جايى باشد كه دست صليب هندى به آنجا نرسيده ، بلكه هدف امام عليه السلام اين است كه چون آن فرد مادى فقط آنچه را از طريق حس  مى يافت قبول داشت ، مى خواهد به او اين نكته را گوشزد كند كه اگر مبناى تو اين باشد، پس نمى توانى آنچه را نيافته اى انكار كنى . حداكثر مى توانى بگويى من نيافته ام و نيافتن دليل بر نبودن نيست .

امام صادق عليه السلام در مناظره اى كه با ابوحنيفه داشت او را از قياس در دين بازداشت و چند مورد را كه قياس در آنها نمى تواند جوابگو باشد به او يادآور شد.

در اين باره آورده اند كه :

روزى ابوحنيفه براى ملاقات با حضرت امام جعفرصادق عليه السلام به خانه امام عليه السلام رفت و اجازه ملاقات خواست . امام عليه السلام اجازه نفرمود.

ابوحنيفه مقدارى پشت در ايستاد تا اين كه عده اى از كوفيان آمدند و اجازه ملاقات خواستند. امام عليه السلام به آنها اجازه داد. ابوحنيفه نيز با آنها داخل شد و وقتى به حضورش رسيد، گفت : شايسته است كه شما نماينده اى به كوفه بفرستيد و مردم آن سامان را از ناسزا گفتن به اصحاب حضرت محمّد صلّى الله عليه و آله و سلم نهى كنيد، بيش از ده هزار نفر در آن شهر به ياران پيامبر صلّى الله عليه و آله و سلم ناسزا مى گويند.

امام عليه السلام فرمود: مردم از من نمى پذيرند.

ابوحنيفه گفت : چگونه ممكن است سخن شما را نپذيرند در صورتى كه شما فرزند پيامبر خدا هستيد؟

حضرت امام جعفرصادق عليه السلام فرمود: تو خود يكى از همان هايى هستى كه گوش به حرف من نمى دهى . مگر بدون اجازه من داخل خانه نشدى ، و بدون اين كه بگويم ننشستى و بى اجازه شروع به سخن گفتن ننمودى ؟

آنگاه فرمود: شنيده ام كه تو بر اساس قياس فتوا مى دهى ؟

ابوحنيفه گفت : آرى .

حضرت امام جعفرصادق عليه السلام فرمود: واى بر تو! اولين كسى كه بر اين اساس نظر داد شيطان بود؛ وقتى كه خداوند به او دستور داد به آدم سجده كند گفت : من سجده نمى كنم ، زيرا كه مرا از آتش آفريدى و او را از خاك و آتش از خاك گرامى تر است .

سپس امام براى اثبات بطلان قياس مواردى از قوانين اسلام را كه برخلاف اين اصل است ، ذكر نمود و فرمود: به نظر تو كشتن كسى به ناحق مهمتر است يا زنا؟

گفت : كشتن كسى به ناحق .

حضرت امام جعفرصادق عليه السلام فرمود: پس چرا براى اثبات قتل دو شاهد كافى است ولى براى اثبات زنا چهار گواه لازم است ؟ آيا اين قانون اسلام با قياس توافق دارد؟

ابوحنيفه گفت : نه .

امام صادق عليه السلام فرمود: بول كثيف تر است يا منى ؟

گفت : بول .

حضرت امام جعفرصادق عليه السلام فرمودند: پس چرا خداوند در مورد اول مردم را به وضو امر كرده ولى در مورد دوم دستور داده غسل كنند؟ آيا اين حكم با قياس توافق دارد؟

ابوحنيفه گفت : نه .

امام صادق عليه السلام فرمود: نماز مهمتر است يا روزه ؟

ابوحنيفه گفت : نماز.

حضرت امام جعفرصادق عليه السلام فرمودند: پس چرا بر زن حايض  قضاى روزه واجب است ولى قضاى نماز واجب نيست ؟ آيا اين حكم با قياس توافق دارد؟

ابوحنيفه گفت : نه .

امام صادق عليه السلام فرمود: آيا زن ضعيفتر است يا مرد؟

ابوحنيف گفت : زن .

حضرت امام جعفرصادق عليه السلام فرمودند: پس چرا ارث مرد دو برابر ارث زن است ؟ آيا اين حكم با قياس سازگار است ؟

ابوحنيفه گفت : گفت : نه .

حضرت امام جعفرصادق عليه السلام فرمود: چرا خداوند دستور داده است كه اگر كسى ده درهم سرقت كرد، دستش قطع شود، در صورتى كه اگر دست كسى را قطع كنند، ديه آن پانصد درهم است ؟ آيا اين با قياس سازگار است ؟

ابوحنيفه گفت : نه .

امام صادق عليه السلام فرمود: شنيدم كه اين آيه را ((در روز قيامت به طور حتم از نعمت ها سؤ ال مى شويد)) چنين تفسير مى كنى كه : خداوند مردم را در مورد غذاهاى لذيذ و آب هاى خنك كه در فصل تابستان مى خورند، مواخذه مى كند.

ابوحنيفه گفت : درست است ، من اين آيه را اين طور معنى كرده ام .

امام صادق عليه السلام فرمود: اگر شخصى تو را به خانه اش دعوت كند و با غذاى لذيذ و آب خنكى از تو پذيرايى كند و بعد به خاطراين پذيرايى بر تو منت گذارد درباره چنين كسى چگونه قضاوت مى كنى ؟

ابوحنيفه گفت : مى گويم آدم بخيلى است .

امام صادق عليه السلام فرمود: آيا خداوند بخيل است ؟

او گفت : پس مقصود از نعمت هايى كه قرآن مى گويد انسان درباره آن مواخذه مى شود چيست ؟

امام صادق عليه السلام فرمود: مقصود، نعمت دوستى ما خاندان رسالت است .

نويسنده اهل سنت مصرى در ادامه نقل اين حديث مى نويسد:

مسلمانان ابوحنيفه را در ميان اهل جدل و بحث به مرتبه والاى آن مى برند و او را به عنوان فردى كه در آن جايگاه قرار دارد هيچ گاه ساكت نيافته اند.

اين نويسنده سپس مى نويسد: پرسش هاى امام از قياس ، قياس را در معرض  تهمت قرار داد و ابوحنيفه نتوانست از آن دفاع كند.

ابوحنيفه دو سال در مجلس درس امام حاضر مى شد و امام صادق عليه السلام را جز با جمله : ((فدايت شوم اى پسر رسول خدا!)) مخاطب قرار نمى داد.

روزى امام صادق عليه السلام در بحث با ابوحنيفه به او فرمود:

نظرت درباره شخص مُحرمى كه دندانهاى نيش آهويى را شكسته باشد چيست ؟ (كفاره آن چيست ).

ابوحنيفه پاسخ داد: اى پسر رسول خدا چيزى در اين باره نمى دانم .

حضرت فرمود: تو خود را زيرك نشان مى دهى آيا نمى دانى كه آهو دندان نيش ندارد؟

ابن ابى العوجاء، ملحد و بى دين معروف عرب به مناظره حضرت رفت اما دچار لكنت زبان شد.

امام عليه السلام از او پرسيد: چرا سخن نمى گويى ؟

گفت : به سبب شكوه و جلال و هيبت شما زبانم ياراى سخن گفتن ندارد. من بسيارى از علما را ديده ام و با متكلمان زيادى به بحث و مناظره پرداخته ام اما هيبت آنها آن گونه كه ابهت شما مرا گرفته است ، در من اثر نداشت .

امام صادق عليه السلام يك بار او را در حرم خدا ديد، به او فرمود: چرا به اينجا آمده اى ؟

ابن ابى العوجاء گفت : براى رعايت رسم و سنت و براى آنكه ديوانگى مردم را در كارهاى سر تراشيدن و سنگ زدن ببينم !

امام فرمود: اى عبدالكريم ! تو هنوز به لجاجت و گمراهى خود باقى هستى ؟

او خواست با امام بحث و گفتگو كند، امام فرمود: در حج جاى بگو و مگو نيست ، و فقط اين جمله را فرمود: اگر قضيه آن طور است كه مى گويى پس  هم ما نجات يافته ايم ، هم تو؛ و اگر قضيه آن گونه است كه ما مى گوييم نه آن طور كه تو مى گويى ، فقط ما نجات مى يابيم و تو هلاك خواهى شد.

عبدالحليم جندى كه اين جريان را نقل كرده ، اضافه مى كند:

كدام شكيبايى بر آزادى انديشه مانند اين شيكبايى امام صادق عليه السلام است ؟ سپس مى افزايد: اگر چه حضرت به خاطر باز ماندن راه هاى هدايت افراد ملحد با آنان به شدت برخورد نمى كرد، اما با غلوكنندگان در حق على و اهل بيت قاطعانه برخورد مى كرد تا آنها را از افراط بازدارد.

0000000000000

درآويختن امام صادق(ع)باخلافت

0000000000000

دستگاه خلافت در اسلام يك رهبرى سياسى ، مذهبى است ، يعنى خليفه در اسلام به جز تصدى امور رايج سياست ، عهده دار امور دينى مردم و پيشواى مذهبى آنان نيز هست . از اين رو زمامداران كمبود آگاهى هاى دينى خود را به وسيله رجال دينى وابسته به خود تاءمين مى كردند و با به خدمت گرفتن فقيهان و مفسران و محدثان مزدور در دستگاه خود، اين دستگاه را تركيبى از دين و سياست جلوه گر مى ساختند.

فايده ديگر به كارگيرى اين گونه افراد آن بود كه اينان بر اساس خواسته زمامداران ستم پيشه ، احكام دين را به بهانه مصالح نظام تغيير داده و دگرگون مى ساختند.

از اين رو از قديم ترين ادوار اسلامى ، فقه و حديث و تفسير به دو جريان كلى تقسيم شد:

1 - جريان رسمى وابسته

2 - جريان اصيل غير وابسته .

با توجه به اين نكات ، به وضوح مى توان دانست كه حوزه علميه امام جعفرصادق عليه السلام در برابر فقيهان رسمى وابسته ، تنها تجلى بخش  يك اختلاف عقيده دينى ساده نبود بلكه در عين حال دو مضمون معترضانه را نيز با خود داشت :

نخست : اثبات بى نصيبى دستگاه از آگاهى هاى دينى و عدم صلاحيتش  براى تصدى مقام خلافت .

و ديگرى : مشخص ساختن موارد تحريف دين .

در تعاليم حضرت نيز مضمون نخست يعنى بى نصيبى خلفا از دانش دين به وضوح مشاهده مى شود، در حديثى از آن حضرت چنين نقل شده است :

نحن قوم فرض الله طاعتنا و انتم تاءتمّون لا يُعذر الناس  بجهالته ؛

ما كسانى هستيم كه خداوند فرمانبرى از آنان را واجب و لازم ساخته است ، در حالى كه شما از كسى پيروى مى كنيد كه مردم به خاطر نادانى او در نزد خدا معذور نيستند.

يعنى مردمى كه بر اثر جهالت رهبران و زمامداران نااهل دچار انحراف گشته و به راهى جز راه خدا رفته اند، نمى توانند در پيشگاه خدا به اين عذر متوسل شوند كه : ((ما به تشخيص خود راه خطا نرفتيم ، اين پيشوايان و رهبران ما بودند كه از روى نادانى ، ما را به اين راه كشاندند، زيرا اطاعت از چنان رهبرانى ، خود كارى خلاف بوده است ، پس نمى توانند كارهاى خلاف بعدى را توجيه كند.))

0000000000000

برخورد با انحرافات ويژه

0000000000000

امام علاوه بر آن دو حركت اصولى, براى رفع انحرافات ويژه نيز مى كوشيد, مانند آنچه از مرام ابوحنيفه در عراق گريبان شيعيان را گرفته بود, يعنى مذهب قياس.

چون در عراق تعداد زيادى از شيعيان نيز زندگى مى كردند و با سنى ها از حيث فرهنگى و اجتماعى تا حدودى در آميخته بودند, لذا احتمال تإثير پذيرى از قياس وجود داشت.

يعنى يك آفت درونى كه مى توانست شيعيان را تهديد كند , لذا امام در محو مبانى مذهب قياس و استحسان تلاش كرد.

مبارزه با برداشت هاى جاهلانه و قرأتهاى سليقه اى از دين نيز در مكتب امام جايگاه ويژه اى داشت و حضرت علاوه بر حركت كلى و مسير اصلى , به صورت موردى با اين انحرافات مبارزه مى كرد.

از جمله آن ها حكايت معروفى است كه باهم مى خوانيم:

حضرت مردى را ديد كه قيافه اى جذاب داشت و نزد مردم به تقوا مشهور بود. او دوعدد نان از دكان نانوايى دزديد و به سرعت زير جامه اش مخفى كرد و بعد هم دوعدداناراز ميوه فروشى سرقت كرد و به راه افتاد.

وقتى به مريضى مستمند رسيد, آن ها را به او داد.

امام صادق(عليه السلام) شگفت زده نزد او رفت و گفت: چه مى كنى؟ او پاسخ داد: دو عدد نان ودوعدد انار برداشتم.

پس چهار خطا كردم و خدا مى فرمايد: ( من جإ بالسيئه فلا يجزى الامثلها); هركس كار بدى بكند كيفرنمى بيند مگر مثل آن را. پس من چهار گناه دارم.

از طرف ديگر چون خدا مى فرمايد: (من جإ بالحسنه فله عشر امثالها); هركس يك كار نيك انجام دهد , برايش ده برابر ثواب هست. و من چون آن چهار چيز (دو نان و دو انار) را به فقير دادم, پس چهل حسنه دارم كه اگر چهار گناه از آن كم كنم , 36 حسنه برايم مى ماند!

امام(عليه السلام) در برابر اين برداشت و قرأت نا صواب كه برعدم درك و احاطه كامل به مبانى فهم آيات بنا شده بود, پاسخ داد كه: ( انما يتقبل الله من المتقين); خداوند كار نيك را از متقين قبول دارد.

يعنى اگر اصل عمل نا مشروع شد, ثوابى بر آن نمى تواند مترتب باشد.

آرى, دورى از منبع و حى و اخبار اهل بيت رسالت , سبب شد مردانى پاى به عرصه گذارند وادعاى فضل كنند كه هرگز مبانى فكرى قرآن و دين را به خوبى نفهميده اند و از اين روى همواره, خود و پيروانشان را به راه خطا رهنمون مى شوند.

هـدف امام صادق(عليه السلام) از گسترش برنامه فرهنگى, چاره جهل امت و تقويت عقيده به مكتب و نظام ونيز ايستادگـى در برابر امـواج كفرآميز و شبهه هاى گمراه كننده و حل مشكلات ناشـى از انحراف حكـومت بـود.

تلاش آن حضرت ازطرفى مقابله با امـواج ناشناخته و فاسد اوضاع سياسـى عهد امـويان وعباسيان بـود كه انحرافات عقيدتـى آن , بيشتر معلـول ترجمه كتابهاى يـونانى و فارسـى و هندى و پديد آمدن گروههاى خطـرناك از جمله غلات و زنـديقان و جـاعلان حـديث و اهـل راى و متصـوفه بـود كه زمينه هـاى مسـاعد رشـد انحـراف را به وجـود آورده بـودنـد.

امام(عليه السلام) در برابر تمامى آنها ايستادگى كرد و در سطح علمى, با همه مشاجره و مباحثه كـرد و خط افكارشان را بـراى ملت اسلام افشا نمـود و از طـرف ديگـر, با تلاشهاى خستگـى ناپذير, مفاهيـم عقيدتـى و احكام شريعت را منتشر ساخت وآگاهـى علمى را پراكند وتـوده هاى عظيـم دانشمندان را به منظورآمـوزش مسلمانان مجهز ساخت.

امام صادق(عليه السلام) مسجـد پيامبر را درمدينه مـحـل تـدريـس خـويش قرار داد ومردم دسته دسته از دور و نزديك به آنجا مـى شتافتند و سـوالات گوناگـون خـود را مطرح و جـواب لازم را دريافت مـى نمـودند.

از جمله استفاده كننـدگان از محضر آن بزرگوار , مالك بن انس وابوحنيفه و محمد بن حسـن شيبانى و سفيان ثورى و ابـن عيينه و يحيـى بن سعيـد و ايـوب سجستانـى و شعبه بـن حجاج وعبـدالملك جريح و ديگران بـودند.

امام صادق (عليه السلام) به پيروان خود فرمان داد كه به حاكـم منحرف پناه نبـرند واز داد و ستـد وهمكارى با او خوددارى كننـد و به اصحاب و دوستان خـود سفارش مـى كـرد كه درهر كار,مخفيانه عمل كنند و تقيه را رعايت نماينـد ودرهرعملـى كه انجام مى دهند توجه كامل داشته باشند كه دشمنان مخالفانشان متـوجه آن نشونـد.

امام صادق (عليه السلام) دوش به دوش نهضت عظيم علمى و انقلاب فرهنگى , در هر فرصتى به طاغوت زدايى پرداخت, اوهرگز تسليم طاغوت هاى عصرش نشد , بلكه همواره با آنها در ستيز بود , و سرانجام در همين راستا, او را شهيد كردند.

آن حضرت گر چه قيام را محكوم كرد, و در مورد قيام مسلحانه, به يكى از شاگردانش به نام سدير كه در كنار چند عدد گوسفند توقف كرده بودند فرمود: (( والله لو كان لى شيعه بعدد هذه الجداء ما وسعنى القعود )); سوگند به خدا اگرشيعيان( راستين ) من به اندازه تعداد اين بزغاله ها بودند ، خانه نشيني برايم روا نبود ، و قيام مي كردم . وقتي كه سدير آن بزغاله ها را شمرد ، هفده عدد بودند .

0000000000000

دو بخش عملى و علمى شخصيت آن بزرگوار

0000000000000

مبارزه منفى با ظلم و ظالم

امام صادق(عليه السلام)همچون سائر اجداد طاهرينش پرچم مبارزه با ظلم را هيچگاه بر زمين نگذاشت و از مظلومين حمايت مىنمود اما شكل مبارزه امام صادق(عليه السلام) مبارزه با شمشير نبود، او قلم و زبان خويش را در اين مسير به كار مىگرفت و گاه كه سكوت خود را مىشكست آشكارا خلافت بنى عباس را به نقد مىكشيد محمد بن احمد بن عثمان بن قايماز الذهبى (متوفاى 748 هـ.ق) مىنويسد: انّ ابا جعفر المنصور وقع عليه ذباب فذبه عنه فالح فقال لجعفر لم خلق الله الذباب؟ قال ليذل به الجبابرة

تعبير امام(عليه السلام) از منصور دوانيقى به جبابره با توجه به اينكه آن صحنه مربوط به او بود نشان مىدهد كه منصور را طاغوت معرفى نموده و دستگاه خلافت را با يك جمله كوتاه به نقد كشانده است. و يا در حمايت از قيامهاى علويان همچون قيام زيدبن على بن الحسين براى تجليل و تكريم از رهبر قيام از هر فرصتى استفاده مىنمود. امام صادق(عليه السلام) با بينش و دورانديشى منحصر به فرد خود نيك مىدانست كه قيام و انقلاب با شمشير در آن مقطعى كه جامعه با يك خلاء جدى فرهنگى روبرو بود نتيجهاى در بر نخواهد داشت و همه قيامها را محكوم به شكست مىديد تاجائى كه پيش بينى قيام زيد بن على بن الحسين عموى خود را نيز كرده بود لذا هيچگاه خود وارد اين ميدان نشد. ابن خلدون در مقدمه تاريخش پس از ذكر قيام زيد مىنويسد: كان جعفر الصادق اخبرهم بذلك كله و هى معدودة فى كراماته

امام صادق(عليه السلام) به زيد بن على بن الحسين از آينده قيام خبر داد و اين مطلب در زمره كرامات امام صادق(عليه السلام)شمرده شده است.

علل و عوامل اين سكوت امام(عليه السلام) را در چند چيز مىتوان جستجو كرد.

1ـ علم امامت، و اطلاع عميقى كه نسبت به وقايع حال و آينده و گذشته داشتند، و اين علم همان چيزى بود كه از سرچشمههاى صفاى باطنى امام(عليه السلام) فوران مىزد ابن خلدون با اذعان به همين حقيقت است كه درباره علم جفر وقتى سخن مىگويد مىنويسد: اعلم ان كتاب الجفر كان اصله انّ هارون بن سعيد العجلى و هو راس الزيديه كان له كتاب يرويه عن جعفر الصادق(عليه السلام) و فيه علم ما سيقع لاهل البيت على العموم و لبعض الاشخاص منهم على الخصوص وقع ذلك لجعفر و نظائره من رجالاتهم على طريق الكرامة و الكشف الذى يقع لمثلهم من الاولياء[3].

بدان كه كتاب جفر متعلق به هارون بن سعيد عجلى از بزرگان زيديه، كتابى است كه او از امام جعفر صادق(عليه السلام) روايت كرده است و در آن كتاب آنچه كه در آينده براى عموم اهلبيت(عليهم السلام) رخ مىدهد ذكر شده است و براى بعضى از اشخاص نيز بطور اختصاصى از وقايع آينده آنان خبر داده شده است. اين علمى است كه از امثال امام جعفر صادق(عليه السلام)مىتواند سر بزند علمى كه به طريق كرامت و كشف از چون او قابل ظهور است.

0000000000000

هدفمند بودن خط امامت

0000000000000

در حركتهاى مكتبى و هدفدار هميشه عقربه به سمت آن هدف نشانه رفته و همه برنامههايشان را با آن مىسنجند. وضعيت اسفبار فرهنگى در جامعه آن روز، فاصله و شكاف عميقى كه با آرمانهاى اصيل مكتب در جامعه ايجاد شده بود از يك سو و از سوى ديگر فقدان يك تحليل و بينش عميق فرهنگى و سياسى، امام را بر آن داشت تا دست به يك انقلاب فرهنگى بزرگى بزند كه محصول آن انقلاب حفظ مكتب اصيل اسلام از اوهام و خرافات و تبيين دائرة المعارف ارجمند فقه اسلام بود حضور فقيهان بزرگى در مذاهب اهلسنت و تشيع در مكتب علمى آن بزرگوار نتيجه همين خلاء فكرى و فقهى در جهان اسلام بود. بنابر اين انقلاب فرهنگى را بر انقلاب سياسى مقدم مىپنداشت و جز او كسى نمىتوانست دست به اين انقلاب عظيم فرهنگى بزند.

0000000000000

مقابله با انحرافات فكرى در جامعه اسلامى

0000000000000

شرايط زمانى و موقعيت سياسى عصر امام صادق(عليه السلام) بگونهاى بود كه جامعه اسلامى پس از يك تقابل جدى بين بنى اميه و بنىعباس و مشغول بودن حاكميت به مسائل داخلى و حفظ خود در زمان امام باقر(عليه السلام)باعث شد فضاى سياسى جامعه اسلامى را كمى از حالت انقباض خارج نموده و زمينه مباحث فكرى، ترجمه كتب از دانشمندان يونانى و گسترش بحث و مناظره ميان افكار نو ظهور الحادى تحت عناوين دهريون و پيدايش نحلههاى مختلف مذهبى در درون جامعه اسلامى فراهم شود اين مهم به نوبه خود موجب گرديد يك تهاجم همه جانبه فكرى و عقيدتى عليه اسلام شكل بگيرد. پرواضع است كه امام جعفر صادق(عليه السلام) به عنوان شخصيتى فرهنگى و مذهبى از اولاد رسول خد(صلّي الله عليه وآله) كه امامت امت را به عهده داشت اولى به دفاع در مقابل اين هجوم فرهنگى بود لذا استراتژى خط امامت در اين برهه از تاريخ اسلام امام صادق(عليه السلام) را بر آن داشت تا زمينههاى بسط و گسترش يك مكتب فكرى براى تبيين اسلام ناب محمد(صلّي الله عليه وآله) را فراهم نمايد تا هم پاسخگوى شبهات فكرى باشد و هم پديد آورنده يك دائرةالمعارف جامع فقهى و حقوقى بر اساس كتاب خدا و سنت نبوى(صلّي الله عليه وآله) . باز بودن اين فضاى فكرى و طرح سئولات بصورت آزادانه حتى در مورد خداوند نشان از همين حقيقت است كه توانست شكوفايى كلام اسلامى را بدنبال داشته باشد.

رُوى أنَّ قدرياً دخل على الصادق جعفر بن محمد(عليهم السلام) فقال له: يا بن بنت رسول الله! تعالى الله عن الفحشاء؟ فقال له جعفر الصادق: يا اعرابي و جل ربنا أن يكون في ملكه ما لايشاء، فقال القدري: يابن بنت رسول الله أيحب ربنا أن يعصى؟ قال: يا أعرابي أفيعصى ربنا قهراً؟ قال... آنقدر سؤال كرد تا اينكه دارد فأفحم القدري و بهت و لم يجد جواباً.

روايت شد كه مردى قدرى مسلك بر امام جعفر صادق وارد شد و پرسيد اى پسر دختر پيامبر آيا خداوند از فحشا مبراست؟ فرمود: اى اعرابى منزه است خداى ما در ملكش چيزهايى باشد كه او نخواهد. (اشاره به صفات سلبيه).

مرد قدرى مسلك پرسيد: اى پسر دختر پيامبر آياپروردگار ما دوست دارد كه عصيان شود؟ فرمود آيا خداى متعال قهراً مورد عصيان قرار مىگيرد؟ سئولات ديگرى تابدانجا كه قدرى مبهوت و متحير شد و پاسخى به سخنان جعفر الصادق(عليه السلام) نداشت.

شخصيت علمى آن امام به گونهاى بود كه چون او مىتوانست حلاّل مشكلات و معضلات فكرى باشد.

ابوالوفاء (متوفاى 775 هـ.ق) در طبقات الحنفية مىنويسد: عن ابى يوسف ان الامام (ابا حنيفه) كان يفتى فى المسجد الحرام اذ وقف عليه الامام جعفر الصادق بن محمد بن الباقر رضىالله عنهما و عن آبائهماالكرام فقطن الامام فقام فقال يا ابن رسول الله لو علمت اول ما وقفت لما قعدت و انت قائم فقال(عليه السلام) اجلس و افت الناس على هذا ادركت آبائي

ابوالوفاء در كتاب طبقات الحنفية نقل مىكند: از ابويوسف كه امام حنيفه در مسجد الحرام فتوا مىداد كه ناگاه امام جعفر صادق فرزند امام محمد باقر(رضي الله عنه) توقفى در آنجا كرد امام ابوحنيفه از جاى خود بلند شد و ايستاد و گفت: اى پسر پيامبر اگر مىدانستم موقعى كه شما در اينجا توقف كرديد هرگز من نمىنشستم در حالى كه تو ايستاده باشى، پس امام صادق(عليه السلام) گفت: بنشين و فتوا بده كه همانا تو پدران مرا درك كردهاى.

اين روايت تاريخى مبين اين معنى است كه بزرگانى چون ابوحنيفه در برابر مقام علم و دانش و شخصيت آن بزرگوار تعظيم مىكردند.

امام(عليه السلام) بگونهاى بود كه بعضى از جعال از نام او براى نقل روايات مجعوله سوء استفاده مىكردند و يا اينكه در صدد تخريب شخصيت آن فرزانه دهر بودند صاحب وفيات الاعيان (متوفاى 681 هـ.ق) نقل مىكند: ابوالبخترى از شعراى مشهور عصر خود از اهالى بصره و از موالى بنى ليث بن بكر است و تفكر معتزلى داشته است اين شخص روايتى را به دروغ به امام صادق(عليه السلام) نسبت مىدهند كه او درباره پيامبر(صلّي الله عليه وآله) چنين گفته است: معافى تميمى لب به اعتراض مىگشايد و مىگويد: ويل وغول لابى البخترى***اذا توافى الناس للمحشر من قوله الزور و اعلانه***بالكذب فى الناس على جعفر والله ما جالسه ساعة***للفقه فى بدو ولا محضر

ولارآه الناس فى دهره***يمّر بين القبر والمنبر

واى و مرگ بر ابوالبخترى آن هنگام كه در محشر احضار و بازخواست مىشود از گفتار كذبى كه در ميان مردم به جعفر صادق نسبت داده است شخصيتى كه به خدا قسم لحظهاى براى فقه نشسته و در محضر مردم حاضر نبوده و مردم او را نمىديدند جز اينكه بين مرقد مطهر پيامبر(صلّي الله عليه وآله) و منبر در حركت بود...

بعد از اين قتيبه در كتاب معارف نقل مىكند كه: «كان ابوالبخترى ضعيفاً فى الحديث» و از احمد نيز نقل مىكند كه: ما روى هذا الا ذاك الكذاب ابوالبخترى

اين نقل تاريخى نشان مىدهد كه جايگاه شخصيتى امام جعفر صادق(عليه السلام)در موضوعات مهم دينى حاكى از همين جايگاه فكرى صادق آل محمد(صلّي الله عليه وآله) است.

ابن تيميه در كتاب منهاج السنة مىنويسد:و قد استفاض عن جعفر الصادق انه سئل عن القرآن خالق هو أم مخلوق؟ فقال: ليس بخالق و لا مخلوق و لكنه كلام الله و هذا مما اقتدى به الامام احمد فى المحنه.

فان جعفر بن محمد من ائمة الدين باتفاق اهل السنة.

بطور مستفيض وارد شده از امام صادق كه از آن جناب سئوال شد: آيا قرآن خالق است يا مخلوق؟ امام(عليه السلام)فرمود: نه خالق است و نه مخلوق، و لكن كلام و سخن خداست. و اين نظريهاى است كه امام احمد در المحنه به آن اقتدا كرده است چون جعفر بن محمد از پيشوايان دينى است به اتفاق اهل سنت.

اين حكايت از جايگاه و مكانت امام صادق(عليه السلام) نزد بزرگان اهل سنت است ابن حجر آنجا كه از امام باقر(عليه السلام)سخن مىراند مىگويد: و خلف ستة اولاد افضلهم و اكملهم جعفر الصادق و من ثم كان خليفته و وصيه و نقل الناس عنه من العلوم ما سارت به الركبان و انتشر صيته فى جميع البلدان. و روى عنه الائمه الاكابر كيحيى بن سعيد و ابن جريج و السفيانين و ابىحنيفه و شعبه و ايوب السجستاني.

ابن حجر مىگويد: از امام باقر(عليه السلام) شش فرزند ذكور بجاى ماند كه افضل و كاملترين آنها جعفر صادق(عليه السلام)بود به همين خاطر جانشين پدر و وصيى او بود و مردم علومى را از او نقل و روايت كردهاند كه سواران با آن سير مىكنند و آوازه جبروتش در تمام بلاد پيچيده و از او بزرگانى چون يحيى بن سعيد و ابن جريح و السفيانين و ابوحنيفه و شعبه و ايوب سجستانى نقل روايت كردهاند.

تعبير ابن حجر «انتشر صيته فى جميع البلدان» نشان مىدهد كه امام صادق(عليه السلام) تنها در حجاز از شهرت بر خوردار نبوده بلكه آوازه علم دانش و شخصيت او تمام بلاد اسلام را پر كرده بود.

شهرستانى در ملل و نحل مىگويد: «ابىعبدالله جعفر بن محمد الصادق هوذو علم عزيز فىالدين و ادب كامل فىالحكمة»

«ابى عبدالله جعفر بن محمد الصادق صاحب علم محكمى در دين و داراى تربيت كاملى در حكمت بود».

گستره علوم صادق آل محمد(صلّي الله عليه وآله) بگونهاى بود كه صاحب وفيات الاعيان (متوفاى 681 هـ . ق) دربارهاش چنين مىنويسد: «جعفر الصادق احد ائمة الاثني عشر على مذهب الامامية، و كان من سادات اهل البيت و لقب بالصادق لصدقه فى مقالته، و فضله اشهر من ان يذكر و له كلام فى صنعة الكيمياء و الزجر و الفال، و كان تلميذة ابوموسى جابر بن حيان الصرفى الطرسوسى قد الف كتابا يشتمل على الف ورقه تتضمن رسائل جعفر الصادق و هي خمس مائه رسالة».

امام صادق يكى از ائمه اثنى عشر نزد شيعيان است از بزرگان اهلبيت است و بخاطر صداقت در گفتارش به صادق لقب يافت. فضيلت و مقام او بالاتر از آن است كه ذكر شود. او داراى سخنانى در علم كيميا و زجر (تفأل به پرندگان) وفال مىباشد شاگردش جابرابن حيان كتابى با هزار صفحه تأليف كرده كه متضمن و در برگيرنده رسالههاى امام صادق است و آن پانصد رساله است.

اشاره اين نويسنده قرن هفتم به رسالههاى «خمسمائة» از امام صادق(عليه السلام) بيانگر وجود رسائل بسيارى از امام در موضوعات مختلف و متنوع مىباشد كه معالاسف به مرور زمان و تحت عوامل مختلف سياسى و اجتماعى، جامعه اسلامى از آن گنجينههاى ارزشمند دينى بىبهره مانده است.

چه مىتوان گفت درباره شخصيتى كه وارث همه فضائل و كمالات انبياء الهى بوده حقيقتى كه ابوبكر بن احمد بن محمد بن قاضى شهبه بدان اعتراض نموده و مىگويد سيدالعلماء و وارث خيرالانبياء جعفر الصادق رضىالله عنه

«سرور علماء و وارث بهترين پيامبران امام جعفر صادق رضىالله عنه است».

0000000000000

اعزام نمايندگان به منظور تبليغ امامت

0000000000000

حضرت امام جعفر بن محمّد صادق عليهماالسلام به منظور تبليغ جريان اصيل امامت ، نمايندگانى به مناطق مختلف مى فرستادند. از آن جمله شخصى كوفى به نمايندگى از سوى امام به خراسان رفت و مردم را به ولايت ايشان دعوت كرد. جمعى پاسخ مثبت دادند و اطاعت كردند و گروهى سر باز زدند و منكر شدند و دسته اى به عنوان احتياط و پرهيز از فتنه ، دست نگه داشتند. آنگاه به نمايندگى از طرف هر گروه ، يك نفر به ديدار حضرت امام جعفرصادق عليه السلام رفت . نماينده گروه سوم در جريان اين سفر با كنيز يكى از همسفران ، كار زشتى انجام داد و كسى از آن آگاهى نيافت .

هنگامى كه اين چند نفر به حضور امام عليه السلام رسيدند همان شخص  آغاز سخن كرد و گفت : شخصى از اهل كوفه به منطقه ما آمد و مردم را به اطاعت و ولايت شما دعوت كرد؛ گروهى پذيرفتند، گروهى مخالفت كردند و گروهى نيز از روى پرهيزگارى و احتياط دست نگه داشتند.

امام عليه السلام فرمود: تو از كدام دسته هستى ؟

گفت : من از دسته احتياطكار هستم .

امام عليه السلام فرمودند: تو كه اهل پرهيزكارى و احتياط بودى ، پس چرا در فلان شب احتياط نكردى و آن عمل خيانت آميز را انجام دادى .

چنانكه ملاحظه مى شود، در اين قضيه فرستاده امام ، اهل كوفه و منطقه ماءموريت خراسان بوده ، در حالى كه امام در مدينه اقامت داشته است و اين وسعت حوزه فعاليت سياسى امام را نشان مى دهد.

0000000000000

عوامل سقوط امويان

0000000000000

از آنجا كه انقراض امويان در زمان حضرت امام جعفرصادق عليه السلام صورت گرفت ، عوامل سقوط آنها را به اختصار بيان مى كنيم :

1 - تغيير نظام اسلامى به رژيم استبدادى موروثى فردى از زمان معاويه .

2 - مصرف درآمدهاى حكومت براى تجمل و خوش گذرانى .

3 - متداول شدن دستگيرى ، زندانى كردن ، شكنجه و كشتار.

4 - رواج صدور احكام خلاف قرآن و احاديث پيامبر اكرم صلّى الله عليه و آله و سلم .

5 - عدم تناسب كيفر و مجازات با جرم .

6 - اهانت به خانه كعبه و مسجدالحرام و تربت و منبر و مسجد حضرت رسول صلّى الله عليه و آله و سلم .

7 - عاشورا.

8 - احياء سنت هاى جاهليت و ميگسارى و زن بارگى .

9 - تبعيض نژادى .

در حالى كه قرآن و سنت پيغمبر امتيازها را ملغى كرده و ملاك برترى را نزد خدا پرهيزكارى اعلام نمود، اما امويان نژاد عرب را نژاد برتر شمردند و موالى (مسلمانان غيرعرب ) را مانند بندگان زرخريد از تمام حقوق و شؤ ون اجتماعى محروم نمودند و اصولا تحقير و خوار داشتن ، هميشه با نام موالى همراه بود. اين گونه رفتارها نسبت به موالى ، يكى از بزرگترين علل سقوط امويان به دست ايرانيان به شمار مى رود.

در جريان شورش بر ضد امويان ، عباسيان از دو عامل مؤ ثر استفاده مى كردند:

تحقير موالى و مظلوميت خاندان پيامبر صلّى الله عليه و آله و سلم .

0000000000000

پيشنهاد بيعت سران قيام عباسى

0000000000000

همان گونه كه بيان شد سران قيام عباسى سعى مى كردند انقلاب خود را به اهل بيت ارتباط بدهند و شعارشان الرضا من آل محمّد صلّى الله عليه و آله و سلم بود، يعنى براى بيعت با شخص برگزيده اى از خاندان پيامبر صلّى الله عليه و آله و سلم قيام كرده ايم .

مى گويند: ابومسلم در ميان اعراب نيز همراهان و ياران بسيارى داشت . آنان هنگام بيعت با ابومسلم سوگند مى خوردند كه در پيروى از كتاب خدا و سنت پيامبر و در فرمانبردارى از يك گزيده ناشناس كه از خاندان پيامبر است ، استوار باشند. شعارى كه نشانه شناخت و حلقه ارتباط آنها به شمار مى آمد لباس سياه و پرچم سياه بود. اينان رنگ پرچم خود را به دليل اين كه رنگ پرچم پيامبر صلّى الله عليه و آله و سلم بود، و قصد آنان بازگشت به دين پيامبر است ، سياه قرار دادند. شايد هم مى خواستند خود را مصداق اخبار((ملاحم )) معرفى كنند كه طبق آنها پديد آمدن پرچم هاى سياه از سوى خراسان نشانه زوال دولت ستمگران و تشكيل دولت بر حق شمرده شده است .

به هر حال ظاهر امر نشان مى داد كه قيام عباسيان ، يك قيام عظيم با محتواى اسلامى است ، در نامه ابومسلم به حضرت امام جعفرصادق عليه السلام آمده است : من مردم را به دوستى اهل بيت دعوت مى كنم ، اگر مايل هستيد كسى براى خلافت بهتر از شما نيست .

امام صادق عليه السلام در پاسخ مرقوم فرمودند:

ما انت من رجالى و لا الزَّمان زمانى ؛

نه تو از ياران منى و نه زمانه ، زمان من است .

همچنين فضل كاتب مى گويد: روزى نزد امام جعفرصادق عليه السلام بودم كه نامه اى از ابومسلم رسيد، حضرت به پيك فرمودند: نامه تو را جوابى نيست از نزد ما بيرون شو.

حضرت امام جعفرصادق عليه السلام مى دانستند كه ابومسلم و امثال او به امامت آن حضرت اعتقاد ندارند و طراح اصلى قيام ، عباسيان هستند و آنان نيز هدفى جز رسيدن به آمال خود و حكمرانى و سلطه جويى ندارند و امثال ابومسلم و ديگران را آلت دست خود قرار داده اند.

ابومسلم نيز در راه استقرار حكومت عباسيان مردم بسيارى را كشت . منصور هنگامى كه مى خواست ابومسلم را به قتل برساند به او گفت : چرا ششصدهزار تن را با زجر و شكنجه به قتل رساندى ؟

ابومسلم بى آنكه منكر اين رويداد هولناك شود پاسخ داد: اينها همه به منظور استحكام پايه هاى حكومت شما بود.

با سر كار آمدن عباسيان نه تنها وعده هاى آنان در مورد رفع مظلوميت از خاندان پيامبر صلّى الله عليه و آله و سلم و اجراى عدالت عملى نشد، بلكه اوضاع به گونه اى رقم خورد كه مردم ، آرزوى بازگشت حكومت اموى را داشتند.

0000000000000

خلفاى معاصر امام صادق(ع)

0000000000000

حضرت امام جعفرصادق عليه السلام با پنج تن از خلفاى ظالم بنى اميه و نيز با دو خليفه خونريز عباسى به نام سفاح و منصور دوانيقى معاصر بودند.

در روايات معتبر مذكور است كه سفاح آن حضرت را از مدينه به عراق فراخواند و بعد از مشاهده معجزات بسيار و علوم بى شمار و مكارم اخلاق آن امام عالى مقام نتوانست آزارى به آن جناب برساند و آن حضرت را بازگرداند، اما برادر او منصور دوانيقى چون خلافت را غصب كرد از تحركات و فعاليت هاى امام جعفرصادق عليه السلام سخت نگران بود و محبوبيت عمومى و عظمت علمى امام عليه السلام بر بيم و نگرانى او مى افزود، به همين جهت هر از چندى به بهانه اى حضرت را به عراق احضار مى كرد و بيش از پنج مرتبه قصد كشتن آن امام مظلوم را نمود، ولى هر بار با مشاهده معجزه عظيمى ، از قصد و اراده خود برمى گشت .

شيخ صدوق و ديگران روايت كرده اند:

روزى منصور دوانيقى حضرت امام جعفرصادق عليه السلام را خواست براى آنكه حضرت را به قتل برساند دستور داد تا شمشيرى حاضر كردند و نطعى انداختند و به ربيع ، حاجب و پرده دار خود گفت : وقتى او حاضر شد و مشغول سخن شدم و دست بر دست زدم او را به قتل برسان .

ربيع مى گويد: چون حضرت را آوردم و چشمان منصور بر ايشان افتاد گفت : خوش آمدى اى ابوعبدالله ! ما شما را براى آن خواستيم تا قرض شما را ادا كنيم و خواسته هاى شما را برآوريم . و بسيار عذرخواهى كرد و آن حضرت را بازگرداند و مرا خواست و گفت : بايد كه پس از سه روز آن حضرت را به مدينه بازگردانى .

چون بيرون آمدم و به خدمت حضرت رسيدم گفتم : يابن رسول الله ! آن شمشير و فرش را كه ديدى براى تو حاضر كرده بود. چه دعايى خواندى كه از شر او محفوظ ماندى ؟

حضرت دعايى را كه خوانده بود، به من تعليم فرمود.

0000000000000

گفته ها در فضايل امام صادق(ع)

0000000000000

1 - مالك بن انس

مدتى نزد امام جعفرصادق عليه السلام رفت و آمد مى كردم ، او را پيوسته در يكى از سه حالت مى ديدم : يا در حال نماز بود و يا در حال روزه و يا اين كه مشغول قرائت قرآن بود. مردى بافضيلت تر و برتر از جعفر بن محمّد عليهماالسلام از نظر علم و عبادت و تقوا هرگز چشمى نديده و گوشى نشنيده و به قلبى خطور نكرده است .

2 - ابوحنيفه

من هرگز فقيه تر از جعفر بن محمّد نديده ام . چون منصور خليفه عباسى به اين حدود آمد به دنبال من فرستاد و گفت : مردم به جعفر بن محمّد عليهماالسلام علاقه مند شده اند ميل دارم براى پرسش از او مسائلى كه بسيار مشكل باشد، در نظر بگيرى .

من هم چهل مساءله از مسائل مشكل را جمع آورى كردم . بعد منصور كه در حيره بود، به دنبال من فرستاد و نزد او رفتم و داخل مجلس شدم ديدم امام صادق عليه السلام طرف راست او نشسته است و چون نظرم به او افتاد شكوه امام عليه السلام بيش از منصور وجودم را فراگرفت و سلام كردم .

منصور محلى را به من نشان داد. نشستم ، سپس رو به امام صادق عليه السلام كرد و گفت : يا اباعبدالله اين مرد ابوحنيفه است .

امام عليه السلام فرمود: بلى او را مى شناسم .

سپس منصور به من گفت : اى ابوحنيفه از مسائلى كه دارى بر ابوعبدالله عرضه كن !

من يك يك آن مسائل را مطرح كردم و ايشان جواب مى داد و مى فرمود:

شما در اين مساءله اين طور مى گوييد و اهل مدينه اين طور و ما اين طور مى گوييم . در بعضى از مسائل ممكن است نظر شما و در بعضى ديگر نظر اهل مدينه را بپذيريم و گاهى ممكن است مخالف نظر يكى از شما و اهل مدينه يا هر دو شويم .

من تمام آن چهل مساءله را طرح كردم و حتى يكى از آنها را بى جواب نگذاشت .

سپس ابوحنيفه گفت : مگر نه آن است كه هر كس به اختلاف آراى مردم آگاهتر است داناترين مردم است ؟

ابوحنيفه دو سال شاگرد امام جعفرصادق عليه السلام بود و خود در اين باره مى گويد: اگر آن دو سال نبود نعمان (اسم ابوحنيفه ) هلاك مى شد.

3 - عبدالكريم بن ابى العوجاء

او - امام صادق عليه السلام - بشر نيست . اگر در دنيا كسى وجود داشته باشد كه بتواند هر وقت خواست در قالب جسد و هر وقت خواست در قالب روح جلوه كند، آن شخص اين مرد، يعنى امام صادق عليه السلام است .

4 - سفيان بن سعيد ثورى

خدمت امام جعفرصادق عليه السلام شرفياب شدم به من فرمود:

اى سفيان ! هنگامى كه حزن و اندوه دامنگير تو شد لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم را زياد بگو و اگرنعمت زيادى برايت فراهم شد ذكر الحمدلله رابسيار بگو و اگر روزيت به تاءخير افتاد زياد استغفار كن .

5 - عبدالرحمن بن محمّد بن على بسطامى حنفى

امام صادق عليه السلام كسى است كه علماء و دانشمندان بر در خانه اش  هجوم مى آوردند و نخبگان و برگزيدگان از مشكات انوارش بهره مى بردند. او زمانى كه بيش از هفت سال از عمرش نگذشته بود درباره اسرار پيچيده و علوم حقيقى صحبت مى كرد.

6 - كمال الدين محمّد بن طلحه شافعى

امام صادق عليه السلام از علماى اهل بيت و بزرگان آنها و داراى علوم بسيارى بود عبادتش فراوان و دعاها و ذكرهايش دايم بود و زهد فوق العاده اى داشت . قرآن زياد تلاوت فرموده و در معانى آن دقت مى كرد و از درياى عميق كتاب الهى گوهرهاى گرانبهايى استخراج مى فرمود و شگفتى هاى آن را روشن مى ساخت و اوقات خود را به انواع عبادت تقسيم كرده بود كه به وسيله آن از نفس خود حساب مى كشيد.

ديدن آن جناب انسان را به ياد آخرت مى انداخت و شنيدن كلامش انسان را از دنيا بازمى داشت و پيروى از او موجب رفتن به بهشت مى گرديد و چهره نورانى او نشان مى داد كه او ذريّه رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلم است .

7 - احمد بن محمّد ابراهيم بن خلكان

ايشان يكى از امام دوازده گانه در مذهب اماميه و از بزرگان اهل بيت رسول خداست و از آن جهت به او صادق مى گفتند كه گفتارش صادق بود و فضل و بزرگوارى او مشهورتر از آن است كه به بيان آيد. ابوموسى جابر بن حيان طرطوسى شاگرد ايشان بود. جابر بن حيان كتابى تاءليف كرده است مشتمل بر هزار ورق و پانصد رساله و اين رساله ها از تعليمات جعفر بن محمّد بن امام صادق عليه السلام بود.

8 - عطار نيشابورى

آن سلطان ملت مصطفوى ؛ آن برهان حجت نبوى ؛ آن عامل صديق ؛ آن عالم تحقيق ؛ آن ميوه دل اولياء؛ آن جگرگوشه انبياء؛ آن ناقد على ؛ آن وارث نبى ؛ جعفر الصادق ...

9 - حافظ حسين كربلايى تبريزى

و از آن حضرت خرق عادات و كرامات بسيار منقول است ، از آن جمله آن كه از حسين بن زيد مروى است كه گفت : ابوعبدالله عليه السلام را گفتم : مرا خبر ده از آنچه خداى تعالى ابراهيم عليه السلام را گفت :

اَوَ لم تؤ من قال بلى و لكن لِيَطمئنَّ قلبى

فرمود: مى خواهى كه همان طور تو را نمايم ؟

گفتم : آرى يابن رسول الله .

آن حضرت آواز كرد كه : يا باز يا غراب يا طاووس يا حمامة !

اين مرغان را ديدم در پيش وى حاضر گشتند، پس آن حضرت كاردى برگرفت و آنها را ذبح كرد و به هم برآميخت آنگه چهار جزء كرد، بعد از آن باز فرمود: يا باز يا غراب يا طاووس يا حمامة !

ديدم كه بعضى از آن نزديك بعضى شد تا همچون ماهيت اول گرديدند، آنگه فرمود: ديدى مثل آن كه حضرت ابراهيم را روى نموده بود؟

گفتم : بلى يابن رسول الله .

10 - احمد بن يوسف القرمانى ابوالعباس

آن قدر كه از امام صادق عليه السلام علم نقل شده از ديگران نشده است ؛ او در حديث به منزله سر بود.

11 - عبدالرحمان الشرقاوى

مردم عصر آن حضرت در محبت و دوستى كسى همانند دوستى و محبت به امام صادق عليه السلام توافق نداشتند و او در ميان مردم به نام جعفر صادق شهرت داشت . زيرا ذاتش صاف ، افق فكرش وسيع ، ذهنش روشن ، قلبش بزرگ ، بيناييش حاد (تيزبين )، چهره اش خندان و خوش صحبت و خوش برخورد بود و در كارهاى خير و نيكوكارى پيشى مى گرفت .

پاكيزه و خوش قول و پرهيزكار و از عترت پاك رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلم بود و در چهره اش شعاعى از نور نبوت مشاهده مى شد. با وجود گرفتارى زياد مردم را با حكمت و موعظه حسنه به توحيد و اسلام فرامى خواند. او هرگز از حال مردم غافل نبود و شبانه كيسه اى پر از غذا به دوش گرفته و آن را ميان مستمندان تقسيم مى نمود، بدون اين كه آنها را شناسايى كند.

مردم را از انتقام جويى بازمى داشت و فضيلت عفو و گذشت را به آنها گوشزد مى فرمود و سخن جدش رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلم يادآور مى شد كه فرمود:

ما زاد عبد بالعفو الا عزّا.

در اثر عفو عزت انسان زياد مى شود.

12 - شيخ محمّد بن على بن زين العابدين مناوى قاهرى شافعى

يكى از كرامات حضرت امام جعفرصادق عليه السلام اين است كه مردى پيش منصور از آن حضرت بدگويى كرده بود. منصور كه ضمن يك سفر حج به مدينه آمده بود، سخن چين و حضرت امام صادق عليه السلام را حاضر كرد و به سخن چين گفت : آيا حاضرى قسم بخورى ؟

گفت : آرى .

حضرت امام صادق عليه السلام به منصور فرمود: او را آن چنان كه من مى گويم قسم بده .

منصور گفت : خودتان قسم بدهيد.

حضرت امام صادق عليه السلام به آن شخص سخن چين فرمود: بگو از حول و قوه الهى خارج و به حول و قوه خود متكى شدم بر اين كه جعفر بن محمّد اين چنين گفته است .

آن شخص اول خوددارى كرد سپس قسم خورد، اما هنوز قسمش به پايان نرسيده بود كه هلاك شد.

از جمله كرامات آن حضرت اين است كه يكى از ستمكاران غلام ايشان را كشت ، حضرت تمام شب را نماز مى خواند، سپس به هنگام سحر قاتل آن غلام را نفرين كرد، هنوز دعايش تمام نشده بود كه آن شخص مرد.

13 - سيد مؤ من بن سيد حسن مومن شبلنجى شافعى

نيكى هاى آن حضرت به قدرى زياد است كه نمى شود آنها را به شمار آورد و از نيكى هاى گوناگون او، مردم باهوش و نويسندگان زبردست دچار حيرت شده اند و او مستجاب الدعوة بود، چنان كه هر وقت از خدا چيزى مى خواست ، پيش از آنكه دعايش تمام شود، آنچه خواسته بود، در برابرش  حاضر بود.

14 عبدالله شبراوى قاهرى شافعى

امام جعفرصادق عليه السلام ششمين امام داراى نيكى هاى زياد و فضايل مشهور مى باشد، بسيارى از اشخاص از جمله : مالك بن انس ، ابوحنيفه ، يحيى بن سعيد، ابن جريح و ثورى از ايشان حديث نقل كرده اند.

در سال 80 هجرى در مدينه متولد شد و فضيلت هاى درخشانش بر پيشانى روزگار نقش بسته است . آن حضرت در سال 148 هجرى شهيد شد و از دنيا رفت .

15 - السيد محمّد صادق استاد دانشكده ادبيات دانشگاه قاهره

خانه جعفر صادق مثل دانشگاه هميشه از دانشمندان بزرگ رشته هاى مختلف علوم چون حديث ، تفسير، حكمت و كلام پر بود و در مجلس  درسش اغلب اوقات دو هزار نفر و گاهى چهارهزار نفر از دانشمندان مشهور حاضر مى شدند. شاگردانش تمام درسها و احاديث او را در مجموعه اى از كتب جمع آورى كرده اند كه به مثابه دايرة المعارفى براى مذهب شيعه و مذهب جعفرى شمرده مى شود.

0000000000000

تقيه و حكم آن از ديدگاه امام صادق (عليه السلام)

0000000000000

تقيه، خوددارى از اظهار عقيده و مذهب، و خود را هم مذهب ديگران نشان دادن براى حفظ جان است.

و تقيه در گفتار و كردار و يا با سكوت از اظهار حق محقق مىشود و به طور كل تقيه در مورد اعمال آدمى است نه در اعتقاد و باور، چون عقيده امر قلبى است كه جز پروردگار متعال كسى از آن آگاهى نداشته و نمىيابد.

امام صادق (عليه السلام) تقيه را جزء دين خويش و پدران معصومش قلمداد نمود، و پيروانش را ملزم به تقيه نموده و كسانى را كه عمل به تقيه نمى نمودند جزء اصحاب و پيروان محسوب نمىنمود.

و از مجموع 144 روايتى كه مرحوم شيخ حر عاملى در وسايل الشيعه جلد 11 در بحث امر بالمعروف و نهى عن المنكر ذكر نموده 83 روايت اختصاص به بيان آن حضرت دارد.

اهميت تقيه در بيان آن حضرت

الف: تقيه دين خداست و سوگند به خدا كه تقيه «من دين الله» است.

ب : تقيه دين من و دين پدران من است و كسى كه تقيه نورزد دين ندارد

ج : تقيه سپر مومن و حرز و پناهگاه اوست.

د : تقيه جزء سنت حضرت ابراهيم خليل الرحمن است.

هـ : كسى كه تقيه نورزد خير و ايمان ندارد.

و : تقيه پناهگاه محكم و سدى بين مومن و دشمنانش مىباشد.

ز : تارك تقيه مثل تارك نماز است.

فلسفه و حكمت تقيه در بيان آن حضرت

تقيه و تقوى از ريشه «وقى» مشتق شده كه به معنى حفظ و صيانت و نگهدارى است.

باتوجه به اين كه امام صادق عليه السلام معاصر با دو حكومت مروانى و عباسى بوده و 16 سال از دوران سى و چند سال امامت و 16 سال آخر عمر شريفشان را در حكومت نوپاى عباسيان سپرى نموده، حكومتى كه باتوجه به نو پا بودن داراى مقبوليت عامه بوده و به قدرى اقتدار داشته كه توانسته ابومسلم خراسانى با آن همه قدرت و نفوذ كه به امين آل محمد شهرت يافته بود را به راحتى از بين برده بدون اين كه لطمه اى به حكومت وارد شود. و منصور دومين خليفه عباسى علاوه بر قتل ابومسلم به عموى خود عبدالله على نيز رحم نكرده و بعد از نه سال حبس او را به قتل رسانده است و تعداد زيادى از نسل ابوطالب كه از نوادگان امام حسن مجتبى (عليه السلام) بودند مثل عبدالله بن حسن و بسيارى از خاندان وى را بعد از دستگيرى كشته و يا در زندانها در حبس نگه داشته و بعد از دستگيرى آن عده به عنوان مخالفين حكومت در نطقى كه منصور دوانيقى خطاكار ايراد نمود چنين بيان داشته است .«وقتى خداوند به فضل و حكم عادلانه ميراث پيامبر را به ما عنايت كرده بود آل ابو طالب از روى حسد و ظلم بر ما تاختند كه از بنى اميه ترسان ولى با ما جسور بودند. به خدا اى مردم خراسان من آن چه كردم از روى پندار و جهل نكردم از آن ها بعضى خبرهاى ناخوشايند مى رسيد (و آنان پس از بيعت با من) بيعت شكستند و به فتنه برخاستند و بر ضد من خروج كردند خونشان روا شد» و حتى امام صادق (عليه السلام) از اذيت و آزار حكومت عباسيان مصون نبوده و چندين بار از مدينه به مقر حكومت منصور به بغداد و كوفه و حيره با اجبار و اكراه آورده شده، و سرانجام نيز با دسيسه منصور به شهادت رسيده و عرصه به قدرى بر امام و يارانش تنگ بوده كه در موردى فردى از شيعه كه در كوچه و معبر عمومى به آن حضرت فقط سلامى عرض نموده، آن حضرت اين عمل را غير نيكو قلمداد نموده.

در چنين شرايطى كه بزرگان جامعه به بهانه فتنه و خروج بر حكومت به راحتى كشته و يا محبوس مىشوند، افراد غير متنفذ و معمولى وصفشان مشخص است. و لذا امام صادق (عليه السلام) حكمت تشريع تقيه را صيانت دين و حفظ مومنين بيان مىكند.

الف: عبدالله بن ابى يعفور از حضرت امام صادق (عليه السلام) نقل نموده، فرموده: در دين خدا تقوا پيشه ساخته و آن را با لباس تقيه حفظ و پوشيده نماييد زيرا كسى كه تقيه ننمايد داراى ايمان نيست و همانا شما در بين مردم زمان مانند: زنبور عسل در بين پرندگانيد و همان طور كه اگر پرندگان مى دانستند در شكم زنبور عسل چيست از آنها چيزى باقى نمى گذاشتند همچنين اگر عامه مردم بدانند كه در قلبتان محبت ما اهل بيت است شما را با زبانهايشان (تا چه رسد به قدرت و شمشير) نابود مى ساختند. و در نهان و آشكار شما را تضعيف مى نمودند.

ب: به كارگيرى تقيه براى حفظ و صيانت دين و برادران مؤمن است.

ج: امام صادق (عليه السلام) در حكمت تقيه تمسك مىنمايد. به بيان امام حسن (عليه السلام) بعد از صلح با معاويه كه عدهاى در جهت سرزنش امام (عليه السلام)برآمده بودند و امام حسن در جواب فرمود: اين صلح به خاطر آن بود كه من و شما بتوانيم باقى بمانيم.

جهاد بودن تقيه از ديدگان آن حضرت

تقيه در بينش آن حضرت گوشه گيرى و انزوا نيست بلكه آن را جهاد و مبارزه مى داند و در حقيقت تقيه يك نوع حفظ نيرو و توان است تا بتوانند در شرايط مقتضى براى اظهار حق از آن استفاده نمايند. لذا فرمود:

«مؤمن مجاهد است چون در زمان زمامداران باطل با تقيه و در زمان دولت و زمامدار حق با شمشير جهاد و مبارزه مىنمايد.

شرايط تقيه در بيان آن حضرت

الف: منجر به فساد دين نشود.

ب: به صرف ادعا نباشد.

آقا امام صادق فرمود: مومن هنگامى كه اظهار ايمان نمود و خود را بين مردم به ايمان داشتن شناساند و پس از آن كارى و فعلى انجام داد كه دلالت بر نقض ايمانش باشد از ايمان خارج مىشود مگر اين كه مدعى شود كه به خاطر تقيه اين كار خلاف ايمان را مرتكب شدهاست. در اين صورت بايد در عملش نظر كرد و مورد تفتيش قرارداد تا معلوم شود (به حسب كيفيت عمل و محيط و زمان آن) مورد تقيه بود، يا نه و اگر با شرايط تقيه سازگار نبود ادعايش رد مىشود زيرا تقيه مواضع و مواردى دارد و اگر عمل به تقيه در آن موارد انجام نشده، مورد قبول نيست و مورد تقيه مثل اين كه انسان در ميان عدهاى بد كار باشد در اين صورت كارى كه مستلزم فساد در دين نباشد مى تواند به عنوان تقيه انجام دهد.

اين روايت شايد فلسفه فرق بين تقيه رهبران دينى جامعه و مردم معمولى را نشان دهد كه مردم عادى شايد بتوانند در مواردى تقيه نمايند كه رهبران دينى حق تقيه در آن موارد را ندارند و بدين جهت در مورد ميثم آقا امام صادق فرمود «با اين كه ميثم بر قضيه عمار و نزول آيه شريفه «الا من اكره و قلبه مطمئن بالايمان» درباره او آگاه بود چه چيز او را از تقيه نمودن باز داشته است.

و كشته شدن را انتخاب نمود شايد بدين جهت بود كه ميثم به عنوان شيعه شناخته شده مولى على (عليه السلام) مطرح بوده و برائت او از حضرت على(عليه السلام) موجب تضعيف دين و شيعه مى گرديد. و بدين جهت است كه بعد از خبر دادن آقا اميرالمؤمنين به ميثم از وضعيتش بعد از شهادت مولى و اين كه از او مىخواهند كه از آقا اميرالمؤمنين برائت بجويد و ميثم نمى پذيرد و كشته مى شود فرمود: «يا ميثم اذا تكون معى فى درجتى» و نسبت به رشيد هجرى نيز كه تقريبا وضعيت مشابه ميثم را داشته آقا اميرالمؤمنين فرمود: «يا رشيد انت معى فى الدنيا و الاخره»

و نسبت به بدعت گذاران در دين نيز آقا امام صادق (عليه السلام) به نقل از پيامبر اكرم همين بيان را دارد كه مبارزه كنيد با آنان «كيلا يطمعوا فى الفساد فى الاسلام» تا طمع فساد در اسلام را ننمايد.

ج: تقيه تا حدى است كه منجر به ريختن خون مسلمانى نشود: آقا فرمود: حكمت تشريع تقيه براى حفظ جان و خون مسلمان است و اگر به جهت تقيه كسى بخواهد خون مسلمانى را بريزد ديگر تقيه مشروعيت ندارد.

د: تقيه در موارد ضرورت و ناچارى و اضطرارى است.

دايمى بودن حكم تقيه از ديدگاه آن حضرت

آن حضرت تقيه را يك حكم دايمى و براى همه اعصار و قرون مى دانند نه موقتى و اختصاصى به زمان خاص و لذا فرمود:

الف: تقيه امر واجبى است ترك آن تا قيام آقا امام زمان (عليه السلام) جايز نيست.

ب: هر كس تقيه را قبل از قيام قائم ما ترك نمايد از ما نيست.

حكم تقيه از ديدگاه آن حضرت

در بينش آن حضرت تقيه در پاره اى از موارد واجب و در مواردى نيز داراى رخصت و جواز است و لذا تشخيص مورد به خود شخص مبتلا به تقيه واگذار شده است.

مواردى از بيان آن حضرت كه حكم وجوب تقيه از آن فهميده مى شود:

الف: انجام و به كارگيرى تقيه واجب است.

ب: بر شما باد تقيه نمودن و از ما نيست كسى كه تقيه را شعار خود قرار ندهد.

ج: كسى كه امر ما را افشاء نمايد مثل كسى است كه عمداً نه به خطا ما را به قتل رسانده است.

د: تقيه واجب است و جايز نيست ترك آن تا قيام قائم (عج).

و در پارهاى از موراد رخصت وجواز تقيه از بيان آن حضرت فهميده مىشود مثل تأييد عمل ميثم كه روايتش گذشت.

و لذا حضرت فرمود «التقيه فى كل ضروره صاحبها اعلم بها حين تنزل بها»

كه تقيه در مواردى ضرورى است و شخص مبتلا به تقيه به مواردش داناتر است. و بر همين اساس مرحوم شيخ حر عاملى در وسايل الشيعه جلد 11 بخشى از عناوين بحث را «باب وجوب التقيه» و بخشى را نيز «باب جواز التقيه» نامگذارى نموده است.

موارد تقيه در بيان حضرت

الف: تقيه از روى اكراه و اجبار:

شخص براى حفظ جان و ساير شئون خود مجبور به انجام خلاف شرع به دستور حاكم و يا قدرتمند گردد.

عمربن مروان روايت نموده كه از حضرت صادق شنيدم گفت: رسول اكرم (صلى الله عليه وآله) فرمود: چهار چيز از امت من برداشته شده: 1 ـ امرى كه در انجام آن مضطر باشند 2 ـ امرى كه فراموش نمايند 3 ـ امرى كه اكراه و اجبار بر آن شده باشد. 4 ـ كارى كه فوق طاقت آنها است.

بنابراين يكى از امورى كه برداشته شده و عقاب ندارد امر اجبار و اكراه است.

ب: تقيه از روى خوف: شخص به خاطر شرايط جامعه اعمال مذهبى و دينى اش را نتواند بر طبق اعتقاد خويش انجام دهد بلكه براساس نظر جو حاكم بر جامعه مى بايست انجام دهد.

امام صادق (عليه السلام) فرمود: هميشه ملازم با تقيه باشيد و كسى كه در حال امن و نزد افراد بى آزار تقيه را شعار و لباس خود ننمايد تا عادت او شده و در مورد خوف و نزد افراد ستمكار فراموش نمايد از ما نيست.

ج: تقيه براساس كتمان مذهب و اعتقاد و عدم افشاء حق.

شايد بيشترين تاكيد امام صادق (عليه السلام) در بحث تقيه مربوط به اين قسم و مورد باشد كه باعث افشاء و اذاعه اسرار نشود و بر همين اساس مرحوم شيخ حر عاملى در وسايل الشيعه جلد 11 بابى را تحت عنوان حرمت افشاء و اذاعه اسرار حق قرار داده است.

و تعبير امام نسبت به كسى كه افشاء امر و حق مى نمايد مثل كسى است كه حق را انكار مىكند.

و يا كافر مى داند كسى را كه حق را نزد غير اهل بيان مى نمايد.

د: تقيه مداراتى: حسن معاشرت و زندگى با اكثريت جامعه اسلامى كه اهل سنت باشند و حضور در مجامع و محافل علمى و اجتماعى آنان براى حفظ وحدت و اتحاد اسلامى كه در واقع در اين قسم شايد امام (عليه السلام)مىخواهد پيكره جامعه و امت اسلامى را از حكومت ها جدا بداند و نسبت به حكومتها گرچه وظيفه اعلان نارضايتى از آنان در حد توان است ولى نسبت به امت اسلامى جداى از زمامداران وظيفه ديگرى را پيش روى پيروان گذاشته و فرمود: بپرهيز از انجام اعمالى كه موجب عيب گرفتن ديگران بر ما شوند چه اين كه كار بد فرزند سبب عيب گرفتن مردم بر پدرش مى شود. زينت امامان بوده و سبب سرزنش و عيب گرفتن ديگران بر ما نشويد با آنان نماز بخوانيد، به عيادت مريض هاى آنان برويد مردگانشان را تشييع نمائيد. بر هر كار خيرى از آنان سبقت بگيريد چه شما به انجام كارهاى نيكو شايسته تريد ...

و فلسفه اين ارتباط را همراه داشتن و همراهى نمودن شوكت و توان جامعه مى داند و اين كه لطمهاى بر اقتدار جامعه اسلامى وارد نشود.

0000000000000

جبر و تفويض از ديدگاه امام صادق (عليه السلام)

0000000000000

قال رسول الله(صلّي الله عليه وآله) :

«انى تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتى اهل بيتى ما ان تمسكتم بهما لن تضلوا ابداً و انهما لنيفترقا حتى يردا علىّ الحوض »

من ميان شما دو امانت (دو حجت) بسيار با اهميت مىگذارم، كتاب خدا، و عترت من كه اهل بيت(عليهم السلام)منند، مادامى كه به اين دو امانت تمسك كنيد (پيروى نمائيد) گمراه نخواهيد گشت و اين دو امانت از يكديگر جدا نخواهند شد تا روز قيامت كه در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند.

در بامداد طلوع مكتب حيات بخش اسلام، از خورشيد فروزان رسالت عظماى خاتم رسولان(صلّي الله عليه وآله) دو نور بسيار درخشان كه به يك كانون پيوسته بودند در صفحه تاريخ بشريت تابيدن گرفتند يكى از آن دو كتاب الله و دومى عترت طيب و طاهر آن حضرت بود پويندگان راه حقيقت و جويندگان طريق كمال و سعادت كه از اسلام اطلاع لازم و كافى دارند، به خوبى از سه حقيقت ذيل آگاهند:

حقيقت يكم: اينكه پس از پيامبر عظيم الشأن اسلام، اميرالمؤمنين و سيدالوصيين علىبن ابىطالب(عليه السلام)، تجسمى است از قرآن مجيد آن كتاب الهى كه خاتم و جامع همه كتب آسمانى است. اينكه «اميرالمؤمنين(عليه السلام)، قرآن ناطق و وجودش تبلورى از آن كتاب آسمانى است» از منابع معتبر اسلامى برآمده كه همانند شعارى بس مقدس بر چهره قرون و اعصار مىدرخشد.

حقيقت دوم: اينكه روايات و احاديثى متنوع در منابع اوليه اسلام با كمال وضوح اثبات مىكند كه على(عليه السلام) آن بزرگ بزرگان و آن يگانه نسخه انسان كامل كه پس از وجود نازنين محمد مصطفى(صلّي الله عليه وآله) نظيراو به عرصه هستى گام نگذاشته است، با رسولان الهى در امتيازاتى كه خداوند سبحان به آنان عطا فرموده است مساوى بوده و تجلىگاه نمونه همه امتيازات والاى آنان مىباشد.

ملا على قوشجى كه بى شك يكى از برجستهترين علماى اهل سنت است در شرح خود بر كتاب «تجريد الاعتقاد» خواجه نصيرالدين طوسى(قدس سره)در صفحه 388 از پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله) حديثى را چنين نقل كردهاست:

قال رسولالله(صلّي الله عليه وآله) : «من اراد ان ينظر الى آدم فى علمه و الى نوح فى تقواه و الى ابراهيم فى حلمه و الى موسى فى هيبته و الى عيسى فى عبادته فلينظر الى على بن ابىطالب(عليه السلام) ».

«هر كس بخواهد به آدم در عملش و به نوح در تقوايش و به ابراهيم در حلمش و به موسى در هيبتش و به عيسى در عبادتش بنگرد به علىبن ابىطالب(عليه السلام) نگاه كند».

حقيقت سوم: اينكه ائمه معصومين اثناعشر(عليهم السلام) «كلهم نورٌ واحد» مىباشند و سخنان آنان نشأتگرفته از يك سرچشمه است. و در حديث ثقلين همگى آنان عدل و همسنگ و همطرازان قرآن مجيد قرار گرفتهاند. و در روايات معتبر به اين معنى تصريح شده است از جمله:

1ـ مرحوم كلينى در اصول كافى به اسناد خود از جمعى از اصحاب امام صادق(عليه السلام) روايت مىكند كه گفتند از آن حضرت شنيديم مىفرمود: گفتار و حديث من گفتار و حديث پدرم است، و گفتار پدرم گفتار جدم و گفتار جدم گفتار حسين است و گفتار حسين گفتار حسن است و گفتار حسن گفتار اميرالمؤمنين است و گفتار اميرالمؤمنين گفتار رسول خدا است و گفتار رسول الله(صلّي الله عليه وآله) قول الله عز و جل مىباشد. قالوا: سمعنا ابا عبدالله(عليه السلام) يقول: حديثى حديث ابى، و حديث ابى حديث جدى، و حديث جدى حديث الحسين و حديث الحسين حديث الحسن، و حديث الحسن حديث اميرالمؤمنين، و حديث اميرالمؤمنين حديث رسول الله، و حديث رسول الله(صلّي الله عليه وآله) قول الله عز و جل .

2ـ در حديث ديگرى از ابوبصير روايت مىكند كه از امام صادق(عليه السلام)پرسيدم آيا حديثى را كه از شما مىشنوم آنرا از پدرت نقل كنم؟ و يا آنچه را كه از پدرت شنيدهام آن را از شما نقل نمايم؟ فرمود: يكسان است ولى اگر احاديث را از پدرم نقل كنى براى من محبوبتر است .

3ـ و نيز آن حضرت به جميل فرمود: آنچه را از من شنيدى آن را از پدرم روايت كن .

4ـ و همچنين در نامه امام صادق(عليه السلام) به اصحاب و ياران خود آمده است: «... اى جماعتى كه خداحافظ آنان و نگهبان كارشان است بر شما باد به پيروى از فرمودهها و سنت رسول خد(صلّي الله عليه وآله) و گفته ها و سنت ائمه هدى از اهل بيت پيغمبر، پس همانا كسى كه پيرو آنان باشد هدايت يافته و كسانى كه از آنان روگردان باشند گمراهند زيرا اهلبيت(عليهم السلام)كسانى هستند كه خداوند فرمان داده از آنان اطاعت شود و ولايت و رهبرى آنان را بر مردم فرض و واجب گردانيده است...» روى الكلينى (قدس سره) باسناده عن السراج قال: خرجت هذه الرسالة من ابى عبدالله(عليه السلام) الى اصحابه: ايتها العصابة الحافظ الله لهم امرهم، عليكم بآثار رسولالله(صلّي الله عليه وآله) و سنته و آثار الائمة الهداة من اهل بيت رسول الله(صلّي الله عليه وآله) من بعده و سنتهم فانه من اخذ بذلك فقد اهتدى و من ترك ذلك و رغب عنه ضل لانهم همالذين امرالله بطاعتهم و ولايتهم... ».

5 ـ شيخ مفيد(قدس سره) از امام باقر(عليه السلام) روايت مىكند كه از آن حضرت سؤال شد: هنگامى كه شما حديثى را بدون ذكر سند بيان مىفرمائيد سند شما چيست؟ فرمود: اگر من حديثى را بازگوكنم و سند آن را بيان ننمايم پس سند من در آن حديث: پدرم از جدم (حسين بن على) و او از پدرش (على بن ابىطالب) و او از رسول خد(صلّي الله عليه وآله) از جبرئيل از خداى عزّ وجل مىباشد.

قال الشيخ المفيد(قدس سره): وروى عنه(عليه السلام) انّه سُئل عن الحديث يرسله ولا يسنده فقال: إذا حدثت الحديث فلم اسنده فسندي فيه أبي عن جدى عن ابيه عن جده رسولالله(صلّي الله عليه وآله) عن جبرئيل(عليه السلام) عن الله عزّوجل

نتيجه بسيار با اهميتى كه از بيان اين سه حقيقت مىگيريم اين استكه:

اولا: سخنان اهل بيت(عليهم السلام) بازگوكننده حقايق قرآن و تفسير و توجيه كننده آن كتاب آسمانى است، و از زبان اشخاصى صادر شده است كه نفوسشان تجلىگاه امتيازات همه پيامبران و رسولان الهى بودهاست.

ثانياً: ابديت سخنان و فرمودههاى اهل بيت عصمت و طهارت است كه بيان كننده رسالت انبياء و حقايق قرآن كريم است.

با نظر به اين دو نتيجه اين واقعيت به خوبى روشن و آشكار خواهد شد كه بدون شناخت اهل بيت(عليهم السلام) و آگاهى از ابعاد متنوع فرمودههاى آنان، تحصيل معارف حقيقى الهى و عمل به آن يا امكانپذير نيست ويا نتيجهاى جز اطلاعى ناقص و محدود نخواهد داشت.

بنابر اين بر تمام مسلمانان لازم و ضرورى است كه تفسير كلام وحى و كتابالله (قرآن كريم) را در سنت پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله) (گفتار ـ كردار ـ و تقرير آن حضرت) و اهل بيت معصومش(عليهم السلام) جستجو كنند و در عرضه سنت نبوى و تبيين مقام عالى و درجات علمى و عملى و ديگر ويژگيهاى اين بزرگواران نهايت تلاش و كوشش خود را مبذول دارند، زيرا مردم در صورتى به تفسير صحيح حقائق نهفته قرآن كريم آن «ثقل اكبر» خواهند رسيد كه شناخت كافى نسبت به اهل بيت معصومين(عليهم السلام) آن «ثقل اصغر» داشته باشند و بهترين راه براى شناخت صحيح و پيروى از آنان آگاهى از گفتار و كردارشان است چنانكه از امام هشتم حضرت على بن موسىالرض(عليه السلام)روايت شده كه فرمود: «امر ما ـ خط فكرى و مقام رهبرى ما ـ را احيا كنيد، خدا رحمت كند آن كسى را كه احيا كننده امر ما باشد، گفته شد چگونه امر شما را احيا كند؟ فرمود: علوم ما را فرا گيرد سپس آنرا به مردم آموزش دهد، همانا هرگاه مردم بر زيبائيهاى سخنان ما (محتواى عالى آن) آگاه شوند از ما پيروى خواهند كرد.

قال الامام الرض(عليه السلام): «احيوا امرنا رحمالله من احيى امرنا، قيل و كيف يحيى امركم؟ قال: يتعلم علومنا ثم يعلمها الناس فان الناس لو علموا محاسن كلامنا لاتّبعونا» .

ناگفته نماند كه پيروان واقعى اهل بيت(عليهم السلام) و «ثقل اصغر» در حقيقت پيروان قرآن كريم «ثقل اكبر» مىباشند زيرا پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله) در حديث متواتر ثقلين فرموده است «لن يفترقا حتى يردا علىّ الحوض» اين دو هيچگاه از يكديگر جدا نخواهند شد تا روز قيامت در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند.

و تنها در اين صورت است كه امت اسلامى از هرگونه انحراف و گمراهى مصون خواهند ماند «لن تضلوا بعدى ابداً».

.................

اكنون كه بحمدالله به منظور تجليل از مقام علمى و عملى ششمين اختر تابناك آسمان امامت و ولايت و شناخت هر چه بهتر نسبت به ابعاد شخصيت والاى حضرت امام جعفر صادق(عليه السلام)توسط مجمع جهانى اهل بيت(عليهم السلام) همايشى در بندرعباس برگزار شده است. در اين محفل باشكوه به دو ويژگى از ويژگيها و فضائل بىشمار آن حضرت اشاره مىنمايم.

1ـ مقام علمى امام صادق(عليه السلام).

2ـ التزام عملى آن حضرت به احكام الهى.

اگر ما در كتب تاريخ و سيره اهل بيت(عليهم السلام)دقت كنيم به اين نتيجه خواهيم رسيد كه در طول تاريخ خلفاى جور (بنىاميه و بنىالعباس) پيوسته از اين دو ويژگى ائمه معصومين(عليهم السلام) در رنج و عذاب بودند و با توجه به ضعف علمى و عدم تقيّد عملى آنان به احكام الهى هميشه در برابر وارثان علم رسول الله(صلّي الله عليه وآله) احساس زبونى و حقارت مىكردند و نهايت سعى و تلاش خود را مبذول مىداشتند كه به هر نحو ممكن از مقام علمى و موقعيت اجتماعى ائمه(عليهم السلام) بكاهند. و اين نور الهى را خاموش كنند ولى خداى متعال مىفرمايد.

(يريدون ليطفئوا نورَاللهِ بأفواهِهم و الله متم نوره و لوكَرِهَ الكافرون)

مىخواهند نور خدا را با دهنهايشان خاموش كنند ولى خدا كامل كننده نور خويش است اگر چه كافران را ناخوش آيد.

و از آنجا كه خود آنان قدرت و توان مقابله و معارضه با ائمه معصومين(عليهم السلام) را نداشتند اشخاصى را وا مىداشتند كه حتى اگر شده در يك مسأله بر آنان فائق شوند، و يا در ارتكاب يك گناه صغيره ـ نعوذ بالله ـ بر آنان خورده گيرند ولى چه خوش گفت: شاعر شيرين زبان:

اى مگس عرصه سيمرغ نه جولانگه توست***عرض خود مىبرى و زحمت ما مىدارى

 

(ويژگى اول) مقام علمى امام صادق(عليه السلام)

پس از آنكه خليفه عباسى «منصور دوانيقى» امام صادق(عليه السلام) را بالاجبار از مدينه جدش به كوفه و حيره احضار نمود و آن حضرت در شهر كوفه سكونت نمودند، شيفتگان علم و دانش ـ فقهاء، مفسران و محدثان ـ فرصت را غنيمت شمرده و پروانهوار گرداگرد شمع وجود آن حضرت جمع شدند و علوم و معارف الهى را از آن سرچشمه زلال دريافت كردند، هزاران نفر در مسجد كوفه افتخار شاگردى و كسب علم و حديث از محضرش را پيدا كردند و همگى «قال الصادق» مىگفتند و از اينرو مذهب شيعى اثناعشرى به «مذهب جعفرى» شهرت يافت.

خليفه عباسى از اين موضوع سخت برآشفت و با خيال خام خويش خواست به هر نحوى كه شده از مقام علمى آن حضرت بكاهد، از ابوحنيفه درخواست نمود مسائل مشكلى را فراهم سازد و در محضر خليفه آنها را از امام صادق(عليه السلام) بپرسد!! ابوحنيفه چهل مسأله مشكل را در نظر گرفت و طبق دستور پاسخ آنها را از آن حضرت جويا شد امام(عليه السلام) پاسخ تمام آن مسائل را يكى پس از ديگرى فرمود و در هر مسأله به آراء و نظريات علماى عراق و فقهاى مدينه و مذهب اهلبيت(عليهم السلام) اشاره مىفرمود، در آن مجلس منصور دوانيقى بسيار شرمنده و پشيمان شد و ابوحنيفه مبهوت گشت، و از آن پس آن حضرت را با عظمت ياد مىكرد و مىگفت: (امام الحق) و جمله «لولا السنتان لهلك النعمان» معروف و مشهور است يعنى اگر دو سال شاگردى و كسب فيض از محضر امام صادق(عليه السلام) نمىبود «نعمان» يعنى ابوحنيفه به هلاكت مىرسيد و حتى در پاسخ شخصى كه از او سؤال كرد: اگر كسى تمام دارائيهاى خود را بر امام وقف كند آن اموال را به چه كسى بايد تحويل دهد؟ گفت: بايد آن اموال را به امام صادق(عليه السلام)بدهد! (البته پس از آنكه از او قول گرفت كه اين فتوى را به كسى نگويد).

و همچنين مأمون عباسى از كثرت و وفور علم و دانش امام رض(عليه السلام)رنج مىبرد لذا به سليمان مروزى دستور داد از علماى آن سامان دعوت كند و مسائل بسيار مشكلى را آماده سازند و در جمع; آن مسائل را از امام(عليه السلام) سؤال كنند آن حضرت به تمام آن سؤالها پاسخ دادند و مأمون و تمام حاضران از سعه صدر و كثرت علوم آن حضرت شگفتزده و مبهوت شدند.

مأمون عباسى دستور داد مجلس باشكوه ديگرى را آماده سازند و از علما و بزرگان ديگر ملل و اديان نيز دعوت كنند شايد بتوانند آن حضرت را شكست دهند، ولى امام(عليه السلام) با كمال متانت و بزرگوارى هر مليتى را بر اساس كتاب آسمانى آنان پاسخ دادند، علماى يهود را با خواندن تورات صحيح و تحريف نشده محكوم ساختند و مسيحيان را با خواندن آياتى از انجيل مجاب ساختند، و ديگر اقليتها با شنيدن پاسخ صحيح و متقن قانع شدند. و امام(عليه السلام)پيروزمندانه از آن مجلس خارجشدند.

امام صادق(عليه السلام) راوى خطبه پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله) در منى: مرحوم كلينى باسناد خود از يكى از قريشيان مكه روايت مىكند كه گفت: روزى سفيان ثورى از من خواست كه با هم نزد جعفر بن محمد (امام صادق(عليه السلام)) برويم، همراه او به خانه آن حضرت رفتيم، ديديم آن حضرت بر مركب خود سوار شده مىخواهد به جايى برود.

سفيان به او گفت: اى ابوعبدالله براى ما خطبه رسول خد(صلّي الله عليه وآله) در مسجد خيف را روايت كن.

حضرت فرمود: مرا اكنون رها ساز تا به كارهايم برسم، هنگامى كه بازگشتم آن خطبه را براى تو نقل خواهم كرد.

سفيان گفت: شما را به خويشاونديت با رسول خدا سوگند مىدهم كه خطبه را براى ما بازگو كنى.

آن حضرت از مركب پياده شد.

سفيان گفت: دستور دهيد براى من كاغذ و قلم و دوات حاضر كنند تا اين حديث شريف را بنويسم.

حضرت قلم و دوات طلبيدند، سپس فرمود بنويس:

«بسم الله الرحمن الرحيم ـ خطبة رسول الله فى مسجد الخيف...»

«خدا درخشنده و شاد سازد آن بندهاى را كه سخنان مرا بشنود و آن را خوب فرا گيرد و به ديگران برساند، اى مردم! حاضران به غائبان برسانند پس چه بسا كسى ناقل مطلبى باشد كه خودش هنوز خوب آنرا درك نكرده، و چه بسا كسى مطلبى را براى ديگرى نقل كند كه از خودش بهتر مىفهمد.

سه چيز است كه دل هيچ مسلمانى در آن خيانت نمىكند:

1ـ «اخلاص العمل لله» اخلاص در عمل.

2ـ «والنصيحة لأئمة المسلمين» خيرخواهى براى امامان مسلمانان.

3ـ «واللزوم لجماعتهم» همگام و همسو بودن با مسلمانان.

زيرا دعاى آنان فراگير و همگانى است، مؤمنين برادر و برابرند و قدرت واحدى عليه ديگرانند، تعهد كمترين آنان مورد احترام و قبول همگان است».

سفيان ثورى پس از نوشتن خطبه; آنرا بر امام(عليه السلام) عرضه داشت سپس آن حضرت بر مركب خويش سوار شدند و ما نيز برگشتيم.

هنگامى كه در وسط راه رسيديم سفيان به من گفت كمى صبر كن تا من در اين حديث نظر بيفكنم.

من گفتم: به خدا سوگند ابوعبدالله (امام صادق(عليه السلام)) چيزى بر گردن تو گذاشت كه هيچگاه از عهده آن بيرون نخواهى رفت.

سفيان گفت: آن چه چيزى است؟

گفتم: « سه چيز است كه هيچ مسلمانى در آنها خيانت نخواهد كرد:

1ـ «اخلاص العمل لله» اخلاص در عمل را مىدانيم چيست.

2ـ «والنصيحة لأئمة المسلمين» خيرخواهى براى ائمه مسلمين، اين امامانى كه بر ما واجب است خيرخواه آنان باشيم چه كسانى هستند؟ آيا مقصودِ پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله) امثال: معاوية بن ابى سفيان و يزيد بن معاوية و مروان بن الحكم و تمام كسانى كه در اثر فسق، شهادت آنان را نمىپذيريم، و در نماز به آنان اقتدا نمىكنيم مىباشد؟!!!

3ـ «واللزوم لجماعتهم» همراه جماعت مسلمانان باشيم. مقصود آن حضرت كدامين جماعت اسلامى است؟

آيا مقصود گروه «مرجئة» است؟!!! كه معتقدند اگر كسى اصلا نماز نخواند و روزه نگيرد و غسل جنابت نكند و كعبه را ويران سازد و با مادر خويش زنا كند، باز هم ايمان او همانند ايمان جبرئيل و ميكائيل است!!!

و يا مقصود آن حضرت گروه «قدرية» است؟ كه مىگويد: آنچه خدا مىخواهد صورت نمىگيرد ولى آنچه را كه ابليس بخواهد تحقق مىيابد!!!.

و يا مقصود آن حضرت گروه «حرورية» و خوارج است؟ كه از علىبن ابىطالب بيزارى مىجويند و گواهى مىدهند كه آن حضرت ـ نعوذبالله ـ كافر است.

و يا مقصود آن حضرت گروه «جهمية» است؟ كه معتقدند ايمان عبارت است از شناخت خدا و هيچ چيز ديگرى نيست. و هر كس تنها خداشناس باشد مؤمن است گرچه به هيچ چيز ديگرى ايمان نداشته باشد!!!. سفيان گفت: واى بر تو پس آنها چه مىگويند؟

گفتم: آنها معتقدند كه علىبن ابىطالب ـ به خدا سوگند ـ آن امامى است كه بايد خيرخواه او باشيم و مقصود از «لزوم جماعتهم» اهل بيت آن حضرت است.

سفيان همينكه اين مطلب را شنيد آن كاغذى را كه در آن، خطبه رسول خد(صلّي الله عليه وآله) را نوشته بود، پاره پاره كرد و بر زمين ريخت و به من گفت: اين مطلب را به كسى مگو .

 

(ويژگى دوم) التزام عملى به احكام الهى

از آنجا كه خلفاى جور معمولا افرادى شهوتران و خلافكار بودند، براى كاستن از اعتراضات مردم و در امان ماندن از ناسزاگوئى آنها، پيوسته علما و دانشمندانى را مورد لطف و مرحمت خويش قرار مىدادند و مناصب حكومتى مناسب و منبر طلايى جهت تدريس در اختيار آنان مىگذاشتند تا از طرفداران مكتب جبر باشند. و همچنين از پيروان مكتب «مرجئه» حمايت مىكردند، زيرا فقط با داشتن چنين افكارى است كه خلافكاريهاى آنان موجّه جلوه مىكند، و چنانچه توده مردم چنين گرايشاتى داشته باشند ديگر كسى در ايمان حاكمان تشكيك نخواهد كرد، و بر عملكرد آنان اعتراضى نخواهد داشت.

اگر يزيد امام حسين(عليه السلام) را به شهادت مىرساند و خلفاى بنىالعباس صدها نفر از سادات حسنى و بنىالزهراءرا به زندان مىافكنند و شكنجه مىدهند و به قتل مىرسانند، معذورند چونكه مجبور بوده و هيچگونه اختيارى از خود نداشتند.

مهمترين اشكال بر «جبريه» بطلان ثواب و عقاب است زيرا اگر نمازخوان و زناكار هر دو در انجام آن مجبورند و ازخود هيچ ارادهاى ندارند ديگر معنايى ندارد كه يكى مستحق ثواب و ديگرى مستحق عقاب گردد «لبطل الثواب والعقاب» از اينرو ائمه معصومين(عليهم السلام) بويژه امام صادق(عليه السلام) با اينگونه عقايد به شدت مبارزه مىكردند و با براهين و ادله عقلى و شرعى صريحاً از «مجبّره و مفوّضه و مرجئه» انتقاد نموده، و اينگونه عقائد انحرافى را نادرست و مخالف با روح اسلام معرفى مىكردند و مسلمانان را از گرايش به آن برحذر مىداشتند و راه متوسطى را در ميان ـ جبر و تفويض ـ نشان دادهاند، اينك در اينجا چند نمونه از راهنمائيهاى آنان را در اين زمينه يادآور مىشويم:

«قال الراوي قلت لابي عبدالله(عليه السلام) أجبرالله العباد على المعاصي؟ قال لا. قلت ففوّض اليهم الامر؟ قال لا. قلت فماذا؟ قال لطف من ربك بين ذلك»

1ـ مردى از امام صادق(عليه السلام) سؤال كرد: آيا خدا بندگان را بر گناه وا مىدارد؟ (جبر است).

فرمود: نه!!!

گفتم: كارها را به خودشان واگذار كرده؟ (تفويض است)

فرمود: نه!!!

گفتم: پس واقعيت چيست؟

فرمود: از طرف پروردگارت لطف و عنايتى بر بندگان مىرسد و راهى در ميان جبر و تفويض پيموده مىشود .

2ـ در روايت ديگرى از امام صادق(عليه السلام) آمده است: «نه جبر است و نه تفويض بلكه مرحلهايست ميان اين دو .

«سئل ابوعبدالله(عليه السلام) عن الجبر والقدر فقال لاجبر ولا قَدَر ولكن منزلة بينهما...»

3ـ مرحوم كلينى با سند خود روايت مىكند كه پس از بازگشت اميرالمؤمنين از جنگ صفين، روزى در مسجد كوفه نشسته بود پيرمردى آمد و برابر آن حضرت زانو زد و عرض كرد يا اميرالمؤمنين بفرماييد كه رفتن ما به شام به قضا و قدر الهى بود؟

على(عليه السلام) در پاسخ فرمود: آرى اى پير مرد از هيچ تپهاى بالا نرفتيد و به هيچ درّهاى سرازير نشديد جز به قضا و قَدَر الهى.

پيرمرد گفت من رنج خود را به حساب خدا مىگذارم اى اميرالمؤمنين (يعنى رنج بيهوده بردم نه بهره دنيا داشت و نه اجر اخروى).

على(عليه السلام) فرمود: خاموش باش اى پيرمرد بخدا سوگند خداوند پاداش بزرگى به شما داده است در اين بسيج هم در رفتن شما اجر بزرگى داده و هم در اقامت شما در جبهه و هم در برگشتن شما، و در هيچ حالى شما مجبور نبوديد و ناچار نبودهايد.

پيرمرد گفت: چطور در هيچ حالى مجبور و ناچار نبوديم با اينكه رفتن و ماندن و برگشتن ما همه به قضا و قدر بوده است.

حضرت فرمود: تو گمان مىكنى كه قضاى خدا بر بنده حتم است و قَدَر او قطعى است و از بنده سلب اختيار مىكند؟ اگر چنين باشد ثواب و عقاب و امر و نهى و باز داشتن (تهديد از طرف خدا) همه بيهوده گردد و وعده پاداش و وعيد كيفر لغو مىشود و گنهكار را سرزنشى نشايد و خوش كردار را ستايشى نبايد و بايد گنهكار را بهتر از نيكوكار مورد تفقّد و احسان قرارداد و نيكوكار را به كيفر; سزاوارتر دانست (چونكه گنهكار رنج گناه برده و نيكوكار لذت فرمانبردارى چشيده) اين عقيده هم كيشان بتپرستان و دشمنان خدا و حزب شيطان و قَدَرى مذهبان و مجوسيان اين امت اسلامى مىباشد.

براستى خداى تبارك و تعالى تكليف را به اختيار مقرون ساخته و با نهى و تهديد از گناه باز داشته و به كردار اندك; ثواب بسيار داده، نافرمانى از او چيرهگى بر او نيست و فرمانبرى از وى به زور نباشد و كارها را به مردم تفويض نكرده و آسمانها و زمين و هرچه ميان آنهاست بيهوده نيافريده و پيامبران را بيهوده و عبث مبعوث نكرده است، (اين پندار كسانى است كه كافر شدند و واى بر كافران از آتش دوزخ).

«كان اميرالمؤمنين (عليه السلام) جالساً بالكوفه بعد منصرفه من صفين اذا أقبل شيخ فجثا بين يديه، ثم قال له: يا اميرالمؤمنين اخبرنا عن مسيرنا الى اهل الشام أبقضاء من الله و قَدَر؟ فقال اميرالمؤمنين(عليه السلام)اجل يا شيخ ما علوتم تلعةً ولا هبطتم بطن واد الاّ بقضاء من الله و قَدَر فقال له الشيخ عند الله احتسب عنائي يا اميرالمؤمنين.

فقال له: مه يا شيخ فوالله لقد عظم الله الاجر في مسيركم و أنتم سائرون و في مقامكم و انتم مقيمون و في منصرفكم و انتم منصرفون و لم تكونوا في شىء من حالاتكم مكرهين ولا اليه مضطرين و كان بالقضاء مسيرنا فمنقلبنا و منصرفنا.

فقال له: فتظن انه كان قضاءاً حتماً و قَدَراً لازماً إنه لو كان كذلك لبطل الثواب والعقاب والامر والنهي والزجر من الله و سقط معنى الوعد والوعيد فلم تكن لائمة للمذنب ولامحمدةٌ للمحسن ولكان المذنب أولى بالاحسان من المحسن ولكان المحسن اولى بالعقوبة من المذنب تلك مقالة اخوان عبدة الأوثان و خصماء الرحمن و حزب الشيطان و قَدَرية هذه الامة و مجوسها، ان الله تبارك و تعالى كلّف تخييراً و نهى تحذيراً و اعطى على القليل كثيراً ولم يعص مغلوباً ولم يطع مكرهاً و لم يملك مفوضاً ولم يخلق السموات والارض و ما بينهما باطلاً ولم يبعث النبيين مبشرين و منذرين عبثاً (ذلك ظن الذين كفروا فويل للذين كفروا من النار)

فانشأ الشيخ يقول:

انت الامام الذي نرجوا بطاعته***يوم النجاة من الرحمن غفرانا

اوضحت من أمرنا ما كان ملتبساً***جزاك من ربك بالاحسان احسان

جهت توضيح مطلب به ذكر يك مثال اكتفا مىكنيم: شما يك نفر را فرض كنيد كه دستش معلول و شل باشد بگونهايكه اصلا نمىتواند آن را حركت دهد ولى دكتر معالج او با نصب يك دستگاه كوچك رايانهاى، او را قادر بر حركت ارادى دست مىنمايد و اين دكتر با كنترل از راه دور هرگاه بخواهد اين دستگاه را از كار مىاندازد.

حال اگر اين شخص با حركت اختيارى با همين دست; كارى انجام دهد اين حركت اختيارى از مصاديق «امر بينالأمرين» است چون اين حركت گرچه اختيارى است ولى مستقلا به خود اين شخص مستند نيست زيرا متوقف بر خاموش نشدن آن دستگاه رايانهايست كه در اختيار آن دكتر است و او هرگاه بخواهد آن را از كار متوقف مىسازد و در اين صورت از اين دست هيچ كارى ساخته نيست. (پس تفويض نيست).

و از طرف ديگر اين حركت مستقلا به دكتر مستند نيست چونكه دكتر تنها نيرو بوجود آورده و حركت با اراده خود شخص صورت گرفته و او مىتوانست اصلا حركتى به دستش ندهد و يا (تا زمانى كه دكتر دستگاه را خاموش نكرده) به نحو دلخواه خود آنرا حركت دهد و هر كارى كه خواست انجام دهد. (پس جبرى در كار نيست).

بنابر اين «نه جبر است» چونكه اين مريض حركت را با اختيار خود انجام مىدهد و «نه تفويض است» چونكه اگر از جاى ديگر كمك نشود و دستگاه خاموش شود هيچگونه حركتى در توان او نيست.بلكه «امرى است در ميان اين دو».

تمام كارهايى كه از ما سر مىزند بدين منوال است كه از يك طرف با اراده و خواست خودمان است و از طرف ديگر ما نمىتوانيم چيزى را اراده كنيم و انجام دهيم مگر آنچه را كه خداوند خواسته باشد و مقدمات و شرايط آنرا فراهم نمايد. و آيه شريفه (و ماتشاؤون الا أن يشاءالله انالله كان عليماً حكيما) همين معنا را دارد، اگر خداوند به ما (حيات و قدرت و عقل و اراده و اعضاء و جوارح سالم) نمىداد كجا مىتوانستيم كوچكترين كارى را انجام دهيم، و در عين حال چونكه به ما قدرت تشخيص خير و شر را داده و از ما انجام خيرات را خواسته، ما مىتوانيم با اختيار خود; كار خوب و يا بد را انجام دهيم (انا هديناه السبيل اما شاكراً و اما كفورا) .

هدايت تكوينى و تشريعى از طرف پروردگار تحقق يافته و انجام عبادت بشكرانه نعمت و يا كفران آن به دست ماست.

در منابع اسلامى روايات فراوانى در اين زمينه آمده است كه ما به همين مقدار بسنده مىكنيم.

لازم به ذكر است امام صادق(عليه السلام) در رابطه با خطر «مرجئه» نيز مىفرمايد: «بادروا ابناءكم الحديث قبل ان يسبقكم اليهم المرجئة» به فرزندانتان حديث (معارف الهى) را آموزش دهيد پيش از آنكه «مرجئه» بر شما سبقت گيرند (و به آنان عقايد باطل خود را بياموزند).

كوتاه سخن اينكه خلفاى جور از طرفى علماى جبريه را تعظيم مىكردند و از طرف ديگر نسبت به صاحبان اصلى حكومت اسلامى يعنى ائمه معصومين(عليهم السلام) بغض و كينه خاصى داشتند و آنان را مزاحم تاج و تخت خود مىدانستند و مراقب بودند تا شايد از اهل بيت(عليهم السلام) و كسانى كه به گواهى قرآن; پاك و منزه مىباشند (و طهرهم تطهيرا)كوچكترين خطايى سر زند تا بتوانند با بزرگ جلوه دادن آن از موقعيت اجتماعى و محبوبيت اهل بيت(عليهم السلام) بكاهند!!!.

به همين منظور منصور عباسى به بعضى از فرماندهانش دستور داد به عنوان ختنه فرزندش مجلس اطعام با شكوهى بر پا كند و از امامصادق(عليه السلام)نيز دعوت كند، سپس هنگام صرف غذا جام شراب را حاضر كند تا بدينوسيله بتواند بر آن حضرت خورده گيرد كه بر سر سفرهاى حضور داشته كه در آن شراب بوده است.

آن فرمانده همين كار را كرد و هنگامى كه يكى از حاضران آب طلبيد او قدح شرابى را در ميان سفره گذاشت. همينكه چشم امامصادق(عليه السلام) به آن ظرف شراب افتاد، برخاست و فرمود: «لعن رسول الله(صلّي الله عليه وآله) من حضر مائدة يشرب فيها الخمر» رسول خد(صلّي الله عليه وآله) لعن و نفرين كرده كسى را كه بر سر سفرهاى كه در آن شرابخوارى مىشود حاضر شود. و بدون آنكه چيزى تناول كند از آن مجلس خارج شد و توطئه منصور عباسى نافرجام ماند.

0000000000000

غُلات از ديدگاه امام جعفر صادق (عليه السلام)

0000000000000

بحث پيرامون فرقه غلات و غاليان در طول تاريخ اسلام يكى از مهمترين ابحاثى است كه هنوز بسيارى از افق هاى آن ناشناخته باقى مانده است در صورتى كه تحقيق پيرامون كشف آنها مىتواند راهگشاى بسيارى از مسايل اعتقادى ، سياسى و تاريخى باشد. از نظر تاريخى ، اين حقيقت مسلم است كه در زمان امامان معصوم خصوصاً در زمان امام محمد باقر(عليه السلام) و امام جعفر صادق(عليه السلام) گروهى براى كسب منافع دنيوى و رسيدن به مطامع سياسى خود، محبت ائمه معصومين را دست مايه شگردهاى خود نمودند و در اين راه با استفاده از اذهان ساده مردم تا حد غُلُو و رساندن آن بزرگواران به مقام نبوت و الوهيت پيش رفتند.

اما اين حقيقت نيز غير قابل ترديد است، كه امامان شيعه (عليهم السلام) و رهپويان انديشمند آنان همواره در مقابل اين موج خطرناك ايستادگى كرده و با تلاشهاى مستمر خود توانستند كارى كنند كه پس از گذشت دو قرن ، جز نامى از آنها باقى نماند. و به اين ترتيب بيشترين سهم را در نابودى آنان ايفا كردند ، و حتى سهمى بيشتر از عباسيان كه سعى داشتند با كشتار غُلات به نابودى آنها بپردازند.

ناگفته نماند كه دشمنان شيعه نيز به تلاش ناجوانمردانه خود در جهت محكوم كردن شيعه و افكار آنان كه منبعث از فرهنگ پاك اهلبيت(عليهم السلام) بود ادامه دادند و اين تلاشهاى خالصانه انديشمندان و امامان شيعه را در جهت غُلُو زدائى از دين ناديده گرفتند و جريان غُلُو را بهانه خوبى براى كوبيدن شيعه يافتند و در طول تاريخ كتابهاى خود را از نسبت غُلات به شيعه و تبليغ در جهت فرقه سازى با گرايشهاى كلامى غالى پر نمودند و بدين ترتيب به محكوم كردن شيعه و اثبات حقانيت خود پرداختند.

در صده هاى اخير مستشرقان بى خبر يا مغرض مثل «گولدزيهر» ، «فان فلوتن» و «ولهاوزن» نيز اين گفته را تكرار كرده و با انتساب غُلات به شيعه چهرهاى آلوده از شيعه را به جهانيان عرضه داشتند.

لذا با تحقيقى در مورد غاليان و بررسى عقايد و مواضع فكرى آنان و تحليل زيرساختارى عقيدتى ايشان و تقابل آنها با كلمات نورانى اهل بيت روشن خواهد شد به چه ميزان اعتقادات غُلات با شيعيان همسوئى دارد و چگونه دشمنان تشيع با طرح اينگونه مسائل انحرافى اذهان ساده لوحان را به طرف خود جذب مىنمايد.

غُلُو از ديدگاه اسلام

غُلُو ريشه اصلى دين و محور اساسى آنرا كه توحيد است از بين مىبرد و انسانها را مشرك مىنمايد لذا قرآن كريم و پيشوايان دينى در طول تاريخ به شدت با اين انحراف برخورد كرده اند.

در قرآن كريم سوره توبه آيه 30 مىفرمايد: «و قالت اليهود عزير بن الله و قالت النصارى المسيح بن الله» و يا در آيه 31 همين سوره مىفرمايد: «اتخذوا احبارهم و رهبانهم ارباباً من دون الله والمسيح بن مريم» لذا قرآن از هر دو گروه مىخواهد كه غُلُو و شرك را كنار گذاشته و به حقيقت روى آورند و عزير و مسيح را فرستادگان خداوند بدانند.

البته اين انديشه هاى خطرناك مثل يك بيمارى واگير در ميان اديان نفوذ كرده است و در ميان مسلمانان تفكر غاليانه بيشتر فعاليت خود را پس از رحلت پيامبر اكرم (صلّي الله عليه وآله) و در زمان فقدان آن حضرت آغاز كرده است گروه محمديه نخستين فرقه گمراه است. مرحوم شيخ مفيد(ره)

در مورد غُلات محمديه مىنويسد: «المحمدية، النافية لموت رسول الله المتيقنة بحياته» آنها گروهى هستند كه مرگ رسول خدا را نفى كرده و اعتقاد به حيات پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله) دارند

از قول عمربن خطاب مطلبى را يادآور مىشود كه مىگويد:

«والله لا اسمع احداً يقول مات رسول الله الا قتلته ان رسول الله (صلّي الله عليه وآله) لم يمت و انماغاب عنّا كما غاب موسى عن قومه اربعين ليلة والله ليرجعن رسول الله الى قومه كما رجع موسى الى قومه و ليقطعن ايدى رجال و ارجلهم»

به خدا قسم هر كسى كه بگويد رسول الله مرده است او را مىكشم بلكه او نزد خدا است و فقط از ما پنهان شده است مانند موسى عليه السلام كه چهل شب از قوم خود پنهان بود بخدا سوگند كه رسول الله به قوم خود مراجعت مىكند همانگونه كه موسى بازگشت و دستها و پاهاى مردانى را قطع كرد.

مرحوم علامه امينى قريب به همين مفاهيم را نقل مىنمايد و اضافه مىكند كه:

ابوبكر به عمر اعتراض نمود و او را از اظهار اين چنين سخنان نهى كرد و با صداى بلند به مردمى كه در آنجا حضور داشتند اين چنين گفت:

«ايهاالناس من يعبد محمداً فان محمداً قدمات و من كان يعبدالله سبحانه و تعالى فان الله سبحانه حى لايموت و قد نعىـ نبيه الى نفسه و هو بين اظهركم فقال: انك ميت و انهم ميتون»

اى مردم هر كس كه محمد را مىپرستد بداند كه او مرده است و آنكه خدا را عبادت مىكند ، خدا زنده است و نمىميرد ، پروردگار عالم پيامبرش را به سوى خود خواند و بدن او نيز هم اكنون در ميان شماست همانگونه كه قرآن فرمود: تو مىميرى و آنها نيز مىميرند.

در اينجا عمر كه باچنين پاسخى روبرو شده، در مقام عذرخواهى چنين گفت :«گويى اين آيه از قرآن فراموشم شده بود».

شايد نخستين جرقه غُلُو در تاريخ اسلام از همين جا آغاز شد، سپس غُلات فرقه محمديه به وجود آمدند. گرايش غُلُو در دوره خلافت حضرت على توسعه بيشترى پيدا نمود و پس از شهادت آن حضرت گروهى از جمله پيروان محمد بن حنفيه به غُلُو گرايش پيدا كردند و در زمان امام محمد باقر رو به رشد نهاد و فرقههاى مختلف در زمان امام جعفر صادق(عليه السلام)بوجود آمدند و تا غيبت صغرى و غيبتكبرى اين گرايشات همچنان ادامه داشت و امامان شيعه (عليهم السلام)بسان دژى محكم از ابتداى پيدايش اين نوع تفكر به شيوهاى خاص باآنها به مبارزه پرداختند، در بحثهاى آينده ما به شيوه مبارزاتى امام جعفر صادق(عليه السلام) بيشتر خواهيم پرداخت. ان شاءاللّه.

بررسى علل كثرت فرق مختلف غُلات منسوب به شيعه

در اين مقطع از بحث ، لازم مىدانم نظر خوانندگان محترم را به دلايل كثرت و فراوانى غُلات منسوب به شيعه جلب نمايم. زيرا تحقيق در اين امور مىتواند يكى از راههاى پيدايش مكتب غُلُو معرفى گردد.

در بررسى علل فراوانى فرق مختلف غُلات بايد بگويم كه اكثر اين فرقه ها قبل از آنكه حقيقتى خارجى داشته باشند دست پرورده افكار و ذهنيات دشمنان شيعه در طول تاريخ اسلام بوده است تا بدين وسيله تشيع را يك مكتب انحرافى و ساختگى معرفى نموده و اسلوب و شيوه هاى تربيتى و اخلاقى و فقهى تشيع خالص را در كنار افكار پوچ و غير قابل دفاع آنان كم اهميت جلوه دهند و از تاثيرگذارى افكار اهلبيت(عليهم السلام) بر تشنگان حقيقت بكاهند.

پر واضح است شيعيان، درطول تاريخ و، سامان دهندگان و رهبران قيامهاى مردمى بر عليه حكام جور و ستم بنى اميه بنى عباس بودهاند و همين امر محبوبيت ويژه اى را براى شيعيان ، در ميان اذهان سايرين ايجاد مىكرد و باعث مىشد كه مردم درمورد تشيع به مطالعه و تحقيق بپردازند. خصوصاً در ميان نسل جوان كه شور و اشتياق بيشترى به كشف حقايق داشتند. لذا اگر دشمن موفق مىشد با اجراى فعاليتهاى غير محسوس و دامن زدن به تبليغات منفى از قبيل شايعهسازى ، فرقهسازى ، انتساب برخى از افعال زشت و ناروا به رهبران شيعه، محبوبيتها را از بين مىبرد يقيناً تمام تلاش خود را در اين مسير تمركز مىداد فرقه هايى مثل: هاشميه (منسوب به ابوهاشم عبدالله محمدبن حنفيه)، جناحيه (منسوب به عبدالله بن معاويه بن عبدالله بن جعفربن ابيطالب).

مختاريه (منسوب به مختاربن ابى عبيده ثقفى) از جمله اقدامات اوليه فرقه سازى آنان به شمار مىآيد.

البته ويژگيهاى خاص ائمه اطهار (عليهم السلام)، مثل علم و تقوى و شجاعت و ايثار و عدالت و... اينها ـ بدون هيچگونه تبليغاتى ـ مردم را به رهبران معصوم دعوت مىكنند چرا كه پويائى و حيات و عدالت اجتماعى و علم و دانش همگى گمشدههاى انسانهاى انديشمند و وجدانهاى بيدار است كه فقط وفقط در اين مكتب (مكتباهلبيت(عليه السلام)) يافت مىگرديد و بهترين راه براى درهم شكستن اين جايگاه معنوى و عرفانى نسبت دادن غُلُو و شرك به پيشويان معصوم(عليه السلام) است كه توسط دشمنان دوست نما ترويج مىشد تشخيص داده مىشد.

از ديگر دلايل انتساب غُلُو به شيعيان ، برجستگىهاى علمى برخىاز اصحابائمه(عليهم السلام) مثل: مفضل ، يونس بنعبدالرحمن، زراره، هشام بن حكم ، هشام ابن سالم ، مومن الطالق، و پيروزى آنها در مناظرات و بحثهاى كلامى بود كه مخالفان را به ستوه مىآورد، و آنان را به چالش جدى مىكشيد و آنها نيز مجبور مىشدند براى رهايى از اينگونه فشارهاى علمى ، جهت استدلالهاى خود، فرقههايى را خلق كرده و عقايد باطلى را به آنان نسبت دهند تا بدينوسيله دلايل خود را بر پايه عقايد آن فرقه استوار نموده و مستند كنند ( معرفى و انتساب فرقه شيطانيه به مومن الطاق از اينگونه اقدامات آنان به حساب مىآيد) و بدينوسيله سعى در تخريب چهره ائمه اطهار بوسيله كوبيدن اصحاب آن بزرگواران مىنمودند.

به غير از انگيزه هاى سياسى و جهل و تعصب و دنيا طلبى و يا نيروهاى نفوذى در ميان مسلمانان - جهت تخريب شخصيت ائمهاطهار(عليهم السلام) كه به هر كدام از آنها اشاره شد مرحوم علامه حلى در مورد علل و انگيزه گرايش به غُلُو در ميان مردم،نظرى جداگانه دارد. او در كتاب انوارالملكوت (فى شرح الياقوت) مىگويد:

«والسبب فى غلطهم ما شاهدوا من معجزاته ( و تلك لايدل على اقوالهم لصدور امثالها من الانبياء المتقدمين كموسى و عيسى (عليه السلام)» .

سبب انحراف غُلات اين است كه آنها كرامات و معجزات اميرالمومنين(عليه السلام) را ديدند (لذا تحمل و ظرفيت لازم را نداشتند) در حالى كه وقوع اين معجزات دليل بر الوهيت نظرات آنان نيست زيرا پيامبران گذشته مانند حضرت موسى و عيسى نيز از معجزه برخوردار بودند.

ابن ابى الحديد معتزلى نيز همين نظريه را تائيد مىكند او در ذيل فرمايش حضرت امير المؤمنين(عليه السلام):«سلونى قبل ان تفقدونى» پس از بيان برخى از معجزات حضرت گرايش به غُلُو را در ميان برخى از مردم ناشى از عدم ظرفيت آنها مىداند سپس پرسشى را مطرح مىكند كه چرا مردم وقتى اخبار غيبى و معجزات را از حضرت على(عليه السلام) ديدند و شنيدند او را خدا خواندند ولى در باره پيامبر چنين ادعائى نكردند با اينكه آن حضرت نيز داراى معجزات فراوانى بود؟ و بعد خودش به اين سؤال پاسخ مىدهد كه اصحاب رسول خدا كه معجزات را مىديدند از ايمان كامل برخوردار بودند وبهره عقلى بيشترى داشتند ولى غُلات مردمى كم فهم و ضعيف العقل و زود باوراند ; و مجرد ديدن معجزات فكر مىكردندكه جوهره الهى در على (عليه السلام)حلول كرده است. سپس وضعيت اجتماعى و روحى مردم عراق را در پذيرش تفكر غُلُو مورد عنايت قرار مىدهد معتقد است به اينكه حضرت على(عليه السلام) بيشتر عمرش را در مدينه و حجاز سپرى كرده است ولى غُلات در سرزمين عراق و كوفه بوجود آمده اند!

البته پاسخ ابن ابى الحديد به اين پرسش ، كامل به نظر نمى رسد زيرا همانگونه كه در صدر اين مقاله آمده است ، شايد نخستين فرقه غُلات در حجاز به نام محمديه بوجود آمد; ولى به دليل وجود رسول خدا و رشد سريع اسلام و سطوت و شُكوه و عزت مسلمانان اجازه رشد كافى نيافتند ولى هرچه كه مسلمانان از اسلام راستين پس از رسول خدا فاصله گرفتند زمينه هاى رشد اينگونه فرقه ها بيشتر شد مضافاً بر اينكه دو عامل ديگر در جلوگيرى از رشد و پديد آمدن غُلات در زمان رسول خد(صلّي الله عليه وآله) وجود داشتهاند. يكى مسئله وحى در زمان رسول خدا بود كه هرگونه آهنگ مخالفى را به شدت درهم مىكوبيد و طبيعتاً مدعيان غُلُو سركوب مىشدند.و ديگرى جايگاه ويژه رسول خدا در ميان مردم و قدرت و موقعيت اجتماعى آن حضرت در جامعه بودكه هيچ كسى به خود اجازه نمى داد بر خلاف سخن رسول خدا حرفى بزند و اصول معيارهاى ارزشى و اجتماعى توسط حضرت تعيين و تبيين مىگرديد لذا فرصت براى طرح مسائل انحرافى در زمان حضرت رسول(صلّي الله عليه وآله) وجود نداشت، ولى در زمان اميرالمومنين(عليه السلام)اينچنين نبود حتى شرايط ويژهايى كه براى حضرت اميرالمومنين بوجود آمده بود، زمينه را براى رشد جريانات فكرى انحرافى مهيا نموده و گروههاى انحرافى توانستند با خلاء بوجود آمده براحتى ابراز وجود نمايند.

نكتهاى كه در اينجا قابل تأمل است اين است كه در كتاب هاى سيره و ملل و نحل به انبوهى از فرقه هاى مختلف غُلات منسوب به شيعه روبرو مىشويم مثلاً مقريزى در كتاب الخطط المقريزيه تعداد فرقه هاى شيعه را 300 فرقه ذكر مىكند، كه فقط پنجاه فرقه را براى خطابيه كه يكى از بزرگترين غُلات است ذكر مىكند و بعد تلاش وسيعى را در جهت تطبيق حديث افتراق امت به هفتاد و سه فرقه مىكند. ولى بايد بگويم كه با مراجعه به منابع تاريخ اسلام يا ساير علوم ديگر مثل تاريخ، رجال و كلام مشاهده مى كنيم كه نويسنده در هر بحث بيشتر از همه چيز به ذكر مستندات خود مىپردازد تا محقق و پژوهشگر بتواندصحت و سقم مطلبى را به وضوح دريابد. ولى در كتب ملل و نحل متأسفانه يا اصلاً سندى ذكر نمىشود بلكه فقط به ذكر شنيده ها و مسموعات خود اكتفاء مىكند كه طبعاً يكى از منابع مهم اينگونه مطالب ، شايعات و سخنان گزاف مردم است ، خصوصاً اينكه گاهى از اوقات تكثير فرقهها در اينگونه كتابها جاذبه بيشترى براى مردم پديد مىآورد و يا اگر سندى هم ذكر شده است پس از مراجعه به سند اصلى باز حقيقتى خارجى را معرفى نمى نمايد مگر در مورد اندكى از گروهها و فرقهها.

بنابراين با ديدن كثرت فرقه هاى شيعه و بخصوص غُلات منسوب به شيعه. در اينگونه كتب ، (كه گاهى از اوقات غرضورزى نويسنده نيز سهم بسزايى در تكثر آنها داشته است) را نبايد حاكى از واقعيت دانسته و به دنبال جستجوى تاريخى آنها برويم كه البته اگر به جستجوى آنها بپردازيم به نتيجه اى دست نخواهيم يافت.

البته افراد پست و جاه طلبى كه درمقام بهره بردارى از موقعيت و جايگاه ائمه بودهاند افرادى مثل! «سائد نهدى»، «مغيرة بن سعيد» ، «ابوالخطاب» ، «بيان بن سمعان» در طول تاريخ تشيع بودند كه براى پيشبرد اهداف خود ، در اوصاف ائمه اطهار غُلُو مىكردند تا از اين راه به منويات پليد خود كه همانا جاه طلبى ، رياست و اباحيگرى بود ، دست يابند. و در مقابل، ائمه اطهار خصوصاً وجود مقدس امام صادق(عليه السلام)با شدت با آنان مبارزه مىكردند و در هر فرصتى آنان را طرد مىكردند دراينجا به صورت اجمالى به معرفى مكتب غُلُو و برخى از فرمايشات امام صادق(عليه السلام) در اين زمينه مىپردازيم.

مفهوم غُلُو

شيخ مفيد در آغاز بحث غُلُو مىنويسد:

«الغُلُو فى اللغه هوالتجاوز من الحدوالخروج عن القصد قال الله تعالى يا اهل الكتاب لا تغُلُو فى دينكم ولاتقولو على الله الاالحق فنهى عن تجاوز الحدفى المسيح و حذّر من الخروج من القصد فى القول و جعل ما ادعته النصارى فيه غُلُواً لتعديه الحد»

غُلُو در لغت گزار از حد و مرز مشخص و بيرون رفتن از ميانه روى است. خداوند متعال مىفرمايد: اى اهل كتاب در دين خود غُلُو نكنيد و به جز گفتار حق كلام ديگرى را به خدا نسبت ندهيد و نهى نمود از گذشتن حد و مرز اعتدال و برحذر داشته از بيرون رفتن از حد ميانه و ادعاى مسيحيان را غُلُو دانسته است چرا كه آنان از حد گذشتند.

پس غُلُو شامل اعتقادات غلو آميز واظهارات وگفتارهاى خارج از اعتدال است.

شهرستانى نيز در معرفى غُلات مىنويسد:

«هم الذين غُلوا فى حق ائمتهم حتى اخرجوهم من حدودالخليقه و حكموا فيهم باحكام الالهيه» غُلات كسانى اند كه در حق پيشوايان خود غُلُو كردند و آنها را از مرز مخلوق بودن گذراندند و احكام خدائى براى ايشان جارى ساختند.

غُلات در زمان امام صادق(عليه السلام)

امامت در ديدگاه كلى در اعتقادات شيعه بعنوان مهمترين دژ و سنگر پاسدارى از ارزشها و سُنتهاى پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله) مورد عنايت و ارزيابى ويژه اى قرار مىگيرد. آنان در برابر هرگونه تندرويها و يا كاستىها به عنوان سكانداران جامعه اسلامى ايفاء نقش مىكنند و با شناخت كاملى كه از شرايط زمان و مكان دارند رسالت خود را كه همان هدايت جامعه بشرى است به انجام مىرسانند.

غُلُو كه بعنوان يك پديده شوم اعتقادى در جوامع بشرى محسوب مىگردد، در زمانها و دورانهاى مختلف داراى شدت و ضعف عجيبى بوده است.

اين پديده در زمان پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله) ، وحضرت امام حسن، امام حسين، امام سجاد، امام موسى كاظم و امام محمدتقى(عليهم السلام) بسيار ضعيف بوده ولى در دوران ديگر ائمه خصوصاً در زمان امام صادق(عليه السلام) و امامرض(عليه السلام) به اوج خود رسيد. احتمال قوى مىرود شرايط مساعدى كه براى اين ائمه بوجود آمد، باعث شد تا مسئله غُلُو جنبه سياسى به خود بگيرد و رهبران غُلات با درك جايگاه والاى معصومان در ميان امت اسلامى و تبليغات گسترده خود حركتشان را به ائمه شيعيان نسبت دهند. خطابيه، مهمترين فرقه اى بود كه در زمان امام جعفر صادق(عليه السلام)شكل گرفت سپس توسط شاگردان آنها فرقه هاى ديگرى تأسيس شد، و اينك خلاصه وار به معرفى آنها مىپردازيم.

خطابيـه

آنان پيروان ابوالخطاب محمد بن مقلاص ابوزينب بزار اجدع اسدى بودند. شخصيت تاريخى اين فرد بسيار پيچيده و از همه غُلات معروفتر و گزافه گوتر است كُنيه او ابواسماعيل و از اصحاب امام محمد باقر و امام جعفر صادق(عليه السلام) به شمار مىآمد و در ابتدا به جهت ارادتى كه ابراز مىكرد مردم را به امام صادق(عليه السلام) دعوت مىنمود و در نهايت قائل به امامت «اسماعيل بن جعفر» شد وبعد از مدتى ادعاى نبوت كرد.

و لذا پس از آنكه دخترش درگذشت و او را به خاك سپردند «يونس بن ظبيان» يكى از پيروان او بر سر قبر دختر ابوالخطاب حاضر شد و به قبر دختر ابوالخطاب اشاره كرد و گفت: «السلام عليك يا بنت رسول الله»

معمريه

عده اى از پيروان ابوالخطاب بودند كه پس از او از معمر تبعيت كردند او قائل به اباحه ، تأويل و تناسخ بود. ايشان حضرت امام صادق(عليه السلام) و ابوالخطاب را دو فرشته بزرگ مىدانست و ادعاى خدائى روى زمين را كرد.

مفضليـه

فرقه اى از خطابيه و پيروان مفضل صيرفى هستند. آنها به دليل اعلام بيزارى امام صادق(عليه السلام) از ابوالخطاب از او كناره گرفتند ولى بعد در اثر انحراف عقايد، امام صادق(عليه السلام) را خدا دانستند.

سريـه

آنها پيروان «سرى اقصم»اند سرى اقصم را نبى مىدانستند و معتقد به الوهيت امام صادق(عليه السلام) بودند تكاليف و اعمال واجب را براى امام صادق(عليه السلام)انجام مىدادند و به او لبيك مىگفتند.

عميريه

فرقهاى از خطابيه و پيروان «عميربن بيان عجمى» بودند بر خلاف «بزيعيه» اعتقاد داشتند كه انبياء و ائمه مىميرند. آنان امام صادق(عليه السلام) را مىپرستيدند.

بزيعيه

دومين فرقه خطابيه پيروان «بزيع بن موسى حائك» كوفى بودند. آنها اعتقاد به تاويل و اباحه داشتند و امام صادق(عليه السلام) را خدا مىدانستند و مىگفتند كه انبياء و ائمه اطهار نمىميرند.

منيريه

پيروان «منيرة بن سعيد عجلى» كوفىاند. او حضرت على(عليه السلام) و سائر ائمه تا امام محمدباقر(عليه السلام) را خدا مىدانست. وى سپس ادعاى امامت و نبوت كرد و قائل به تجسم و تأويل بود واز مهمترين فعاليتهايش را جعل حديث دانست و به همين جهت امام جعفر صادق(عليه السلام) او را دروغگو و جعال لقب دادند.

موضع گيرى امام جعفر صادق(عليه السلام) برابر غُلات معاصر خود

همه مىدانيم كه نقش امام معصوم(عليهم السلام) در جامعه منحصر به امور عبادى و دينى نمى شود ، لذا محوريت در مسائل فرهنگى ، اساسى ترين فعاليت معصومان(عليهم السلام) (چه در حكومت ظاهرى خود و يا در حكومت باطنى) را تشكيل مىدهد.

اين حركت اصولى و روشنگر از زمان پيامبراكرم (صلّي الله عليه وآله) تا امامعصر(عج) ادامه داشته است و در هر مناسبتى آن بزرگواران با ارائه نظرات خود، معارف اسلامى را به گوش مشتاقان خود مىرساندند.

امام صادق(عليه السلام) خط بطلان را بر تصورات انحرافى آنها كشيد و جريان فكرى غلات را خارج از دين و مصداق فسق و شرك معرفى نمود و مدعيان آنرا فاسقان و مشرك ناميد.

محمدبن شاذان باسناده عن الصادق(عليه السلام) عن ابائه عن على(عليه السلام) قال قال رسولالله (صلّي الله عليه وآله) يا علي مثلُك فى امتي مثل المسيح عيسى بن مريم افترق قومه ثلاث فرق ، فرقة مؤمنون وهم الحواريون و فرقة عادوه و هم اليهود و فرقة غُلُو فيه فخرجوا عنالايمان و ان امتي ستفرق فيك ثلاث فرق ففرقة شيعتك و همالمؤمنون و فرقه عدوك وهم الشاكون و فرقه تغُلُوا فيك و هم الجاحدون و انت فى الجنة يا علي و شيعتك و محب شيعتك و عدوك و الغالي فى النار .

امام جعفر صادق(عليه السلام) از اجداد خود از اميرالمؤمنين نقل مىفرمايند كه رسولخد(صلّي الله عليه وآله) فرمودند: اى على مثل تو در ميان اُمت من شبيه عيسى بن مريم است كه قومش به سه فرقه تقسيم شدند يك فرقه از آنان ايمان داشتند كه همانا حواريّون بودند و فرقه اى با او به مبارزه برخاستندكه يهود بودند و فرقه اى هم بدليل غُلُو از ايمان خارج شدند و امت من نيز در مورد تو به سه دسته تقسيم مىشوند فرقهاى كه از شيعيان تو هستند كه آنان مؤمنانند و فرقهاى هم كه از دشمنان توأند و آنان افرادى هستند كه در وجود تو شك دارند و گروهى نيز در مورد تو غُلُو مىكنند و آنان منكر (حق) تو هستند و تو و شيعيانت و دوستداران شيعيان تو در بهشت هستند و دشمنان تو و غُلات در آتشجهنم.

سدير يكى از اصحاب امام صادق(عليه السلام) است مىگويد:

«قلت لابى عبدالله ان قوماً يزعمون انكم الهه و يتلون بذلك علينا قرانا ((و هو الذي فى السماء اله وفي الارض اله)) فقال يا سدير سمعي و بصري و بشري و لحمي و دمي و شعري من هولاء براء برىء الله منهم. ما هولاء على ديني و لا على دين ابائي لا يجمعني الله و اياهم يوم القيمة الا و هو ساخط عليهم».

به امام جعفر صادق(عليه السلام) عرض كردم كه گروهى شما را خدا مىپندارند و استناد به آيه قرآن مىكنند كه: «و هوالذي في السماء اله و في الارض اله» حضرت فرمودند اى سدير گوش و چشم و پوست و گوش و خون و موى من از اينها بيزار است. چنانچه خداوند نيز از آنان بيزار است. اينان نه بر دين و مذهب من هستند و نه بر دين پدران من و خداوند ميان ما و آنان را روز قيامت جمع نمى كند مگر بر اينكه بر اينان غضبناك است.

در ادامه روايت سدير مىگويد كه شما مقام و جايگاه خود را معرفى فرمائيد تا بهتر شما را بشناسيم آنگاه امام جعفر صادق(عليه السلام) فرمودند:

«نحن خزان علم الله ، نحن تراجمة امر الله نحن قوم معصومون امر الله تبارك و تعالى بطاعتنا و نهى عن معصيتنا نحن الحجة البالغة على من دون السماء و من فوق الارض»

امام پاسخ فرمودند: ما گنجينه هاى علم خداوند هستيم و مفسر فرمان او، ما پاكان و معصومانى هستيم كه خداوند به اطاعت از ما دستور داده و از معصيت و نافرمانى ما برحذر داشته است و ما حجت بالغه بر تمامى زمين هستيم (نقل به معنى)

در اين دو روايت رابطه عبوديت و بندگى امام صادق در پيشگاه خداوند به وضوح ديده مىشود و حضرت بيزارى كامل خود را از عقايد منحرفين اعلام مىدارد و آنان را مورد غضب و خشم خداوند و خارج از دين خود و اجداد طاهرين خود معرفى مىفرمايد.

به هر صورت امام صادق(عليه السلام)در اينجا جايگاه والاى امامت را براى مردم تبيين مىكند ـ و در بيانى ديگر با تمام آثار غُلُو برخورد منفى مىنمايد و آنرا مطرود مىشمارد عمران بن على الحلبى مىگويد كه:

«سمعت الصادق(عليه السلام) يقول لعنالله ابالخطاب و لعن من قتل معه و لعن من بقى منهم و لعن من دخل قلبه رحمة لهم» شنيدم از امام صادق(عليه السلام) كه مىفرمود خداوند لعنت كند ابالخطاب (رئيس گروه خطابيه) را و لعنت شود هر كسى كه با او كشته شد و از رحمت خدا دور باد هر كسى كه از آنها باقى مانده است و مورد لعنت واقع شود هر كسى كه در دل او رحمت و شفقتى از آنها وجود داشته باشد.

از اين روايت استفاده مىشود كه امام جعفر صادق(عليه السلام) حتى مودّت و محبت و دوستى غلاة را گناه شمردهاند و آنان را موردنفرين قرار دادهاند. سدير صيرفى كوفى جريانى را نقل مىكند كه كشى در رجال خود اينچنين آورده است او مىگويد:

«در سال 138 هجرى درخدمت امام جعفر صادق(عليه السلام) بودم و شخصى به نام مُيسر نيز در خدمت امام مشرف بود او در يكى از سخنان خود كلماتى كه حاكى از گذار زندگى و عمر بود بر زبان جارى كرد و با حالتى متأثر گفت در شگفتم بر گروهى كه روزى با ما در اين خانه رفت و آمد داشتند (و اشاره به منزل امام جعفر صادق(عليه السلام) داشت) و الان آثار آنان منقطع و عمر آنان به پايان رسيده است امام جعفر صادق(عليه السلام) از او پرسيد چه كسانى باشما در اين خانه رفت و آمد داشتند كه الان عمر آنان به پايان رسيده است؟ مُيسّر جواب داد ابوالخطاب و اصحاب و يارانش».

سدير مىگويد كه تا اينجا امام در حالتى راحت تكيه كرده بودند و به حرفهاى ميسر گوش مىدادند ولى وقتى نام ابوالخطاب را شنيدند بر روى پاهاى خود نشستند و انگشتان خود را به طرف آسمان بلندكردند و فرمودند: «علي بن ابى الخطاب لعنة الله و ملائكته و الناس اجمعين! فاشهد بالله انه كافر فاسق مشرك! و انه يحشر مع فرعون في اشد العذاب غدواً وعشياً»

على ابن ابى الخطاب! لعنت خدا و ملائكه و تمام مردمان بر او باد. خدا را گواه مىگيرم كه او كافر فاسق و مشرك است و با فرعون در شديدترين عذابهاى صبحگاهى و شامگاهى محشور خواهد گرديد.

حتى در روايتى امام جعفر صادق(عليه السلام) فرمودند:

«من قال باننا انبياء فعليه لعنة الله و من شك فى ذلك فعليه لعنة الله» هركسى كه بگويد ما پيامبريم لعنت خدا بر او باد و حتى هر كه در نبوت ما نيز شك كند از ر حمت الهى بدور باد.

اينگونه برخوردهاى سخت و غضبناك امام جعفر صادق(عليه السلام) با يكى از عناصر غالى بيانگر حساسيت و هدايتگرى امام جعفر صادق(عليه السلام)نسبت به حفظ معيارهاى ارزشى و اعتقادى جامعه است كه حتى جايگاه او را با پليدترين و سرسختترين دشمنان خدا يعنى فرعون معرفى مىنمايد.

زيرا با پديد آمدن اينگونه ناهنجارى هاى فكرى و اجتماعى ، زمينه رشد و توسعه و اباحيگرى با برچسب دين و شريعت فراهم مىآيد و معيارهاى ارزشى دينى جاى خود را به اعتقادات نامشروع و بى محتوا با ظاهرى دينى عوض مىكند و متاسفانه اين انحراف مىتواند تا جايى پيشرفت كند كه در مكتب غُلات محبت و معرفت امام را جايگزين تمام احكام معرفى نمايد. لذا در يكى از بياناتى كه به امام جعفر صادق(عليه السلام) نسبت دادهاند و مرحوم مجلسى آنرا بشدت رد مىنمايد آن است آن حضرت فرموده است:

«معرفة الامام تكفي منالصوم والصلاة» شناخت امام از نماز و روزه كفايت مىكند.

و يا اينكه صاحب المقالات والفرق مىگويد:

«... كان حمزة بن عمارة نكح ابنته و احلّ جميعالمحارم و كان يقول من عرف الامام فليصنع ماشاء فلا اثم عليه».

حمزه بن عماره با دختر خودش ازدواج كرد و تمام حرامها را حلال نمود و مىگفت كه هر كه امام را بشناسد هركارى كه مىخواهد انجام دهد و هيچ گناهى بر او نيست.

ياگروهى از پيروان ابوالخطاب مىگويندكه بر اساس آيه «يريدالله ان يخفف عنكم» توسط ابوالخطاب از گناهان ما كاسته و زنجيرهاى گران و بارهاى سنگين نماز و روزه و حج را از ما برداشتهاند. پس هر كه پيغمبر و فرستاده خداوند و امام را بشناسند، هركارى كه بخواهد مىتواند انجام دهد!

لذا امام صادق (عليه السلام) افزون بر اينكه ياران خود را از گرايش به اين تفكر باز مىدارد نسبت به جوانان اعلام خطر مىكند در روايتى كه از آن حضرت نقل شده است مىفرمايد:

«احذروا على شبابكمالغلاة لا يفسدوهم فان الغلاة شرّ خلقالله يصغّرون عظمة الله و يدعون الربوبية لعباد الله. ثم قال الينا يرجع الغالي فلا نقبله و بنا يلحق المقصر فنقبله فقيل له كيف ذلك يابن رسول الله قال لان الغالي قد اعتاد ترك الصلاة والزكوة والصيام والحج فلا يقدر على ترك عادته على الرجوع الى طاعة الله و ان المقصر اذا عرف فاطاع»

جوانانتان را از غُلات برحذر داريد كه آنان را فاسد نكنند. زيرا غُلات بدترين مخلوقات خدايند. چرا كه عظمت الهى را كوچك شمرده و براى بندگان خدا ادعاى ربوبيت مىكنند. سپس فرمودند غالى به سوى ما مىآيد ولى او را نمى پذيريم و قبول نمىكنيم ولى مقصر به ما مىپيوند او را مىپذيريم. سؤال شد چگونه اى فرزند رسول خدا فرمود: چون غالى به ترك نماز وروزه و زكات و حج عادت كرده است و قادر به ترك عادت خود نيست و به راحتى نمىتواند به پيروى حضرت حق تن دردهد ولى مقصر زمانى كه حق را شناخت بدان عمل مىنمايد.

در اين فرمايش محورهاى مهم اعتقادى غُلات و دليل طرد و فسق و شرك آنان از طرف امام صادق(عليه السلام) به وضوح روشن گرديده است كه مىتوان از جمله آنها:

1. كوچك شمردن عظمت خداوند

2. ادعاى ربوبيت مخلوق

3. گرايش به اباحيگرى

4. جمود در انديشه و فكر نام برد.

به هر صورت گرايش به اباحيگرى يكى ازاصول مشترك و رايج بين فرق مختلف غُلات بوده است و لذا مرحوم صدوق در كتاب من لا يحضره الفقيه قضيه اى نقل مىكند كه از آن اينچنين استفاده مىشودكه چنانچه متهم به غُلُوّى را در حال عبادت مىديدند ، از او رفع اتهام مىشد و او بوسيله التزام به عبادت و تعبد از زمره غُلات خارج به حساب مىآمد.

شرايط پذيرش روايات از ديدگاه امام صادق(عليه السلام)

غاليان در زمانهاى مختلف مثل ساير دشمنان اسلام و اهل بيت (عليهم السلام)براى پيشبرد اهداف و افكار انحرافى خود ، برخى از اوقات مجبور مىشدند كه با بهره گيرى از نام مقدس ائمه اطهار(عليهم السلام) افكار پليد خود را بعنوان فرمايشات ائمه اطهار جهت جذب بيشتر، مطرح نمايند و لذا همانگونه كه گفته شد حتى گاهى معرفت ومحبت را كافى از نماز و روزه و حج معرفىكردند و آنان چون مىدانستند كه خود هيچ جايگاهى در ميان مردم ندارند و كلمات ائمه اطهار(عليهم السلام) بعنوان فصلالخطاب در ميان مردم ، سخن اول را مىگويد از اين اعتقاد پاك مردمى سوء استفاده كرده و بدينوسيله منويات شوم خود را جامعه عمل مىپوشاندند.

امام جعفر صادق(عليه السلام) مىفرمايند:

«انا اهل البيت صادقون لا نخلوا من كذاّب يكذب علينا فيسقط بكذبه صدقنا عند الناس ... ثم ذكرالسرّى و معمّراً و بشّارالشعيرى و صايد النهدى فقال لعنهم الله انا لا نخلوا من كذاب كفانا الله مؤونة كل كذاب و اذاقهم الله الحديد»

ما اهل بيت راستگويانى هستيم كه همواره دروغگويانى بر ما دروغ مىبندند تا با دروغ خود ، صداقت و راستگويى ما را نزد مردم از بين ببرند سپس از (افرادى همچون) سرّى و معمر و بشارالشعيرى و صايد النهدى نام بردند و فرمودندكه خداوند لعنت كند آنانرا ، همواره كذابى با ما معاصر بوده است. خداوند كفايت كند ما را از شرّ دروغگويان و بر آنان گرمى آهن ـ جهنم ـ را بچشاند.

بر همين اساس امام جعفر صادق(عليهم السلام) معيارهائى راجهت حفظ و صيانت سُنت رسول خدا و فرمايشات ائمه اطهار از دست اين دروغگويان حديث ساز در اختيار تشنگان حقيقت قرار داده است تا بدينوسيله بتوانند ميراث گرانبهاى ائمه اطهار را از دست اينگونه حوادث انحرافى محافظت نمايد.

هشام بن حكم نقل كرده است كه از امام جعفر صادق(عليهم السلام) شنيدم كه مىفرمود:

« لا تقبلو علينا خلافالقرآن ...»

هيچ كلامى را از قول ما نپذيريد مگر اينكه موافق قرآن باشد و به همراه آن دليل و شاهدى از احاديث قبلى ما باشد. زيرا مغيرهبنسعيد (كه خدا او را لعنت كند) در كتابهاى اصحاب پدرم ، احاديث زيادى را مخلوط كرده است كه پدرم آن احاديث را نفرموده است. بنابراين از خدا بترسيد و آنچه را كه مخالف سخن خدا و سُنت پيامبر است را نپذيريد.

يونس بن عبدالرحمن مىگويد به عراق آمده و به خدمت برخى از اصحاب امام محمد باقر(عليه السلام) و جمع زيادى از اصحاب امام جعفر صادق(عليه السلام)رسيدم و از كتابها و نوشته ها و صحبتهاى آنان استفاده كردم سپس به خدمت امام رض(عليه السلام) رسيدم آن حضرت برخى از احاديثى كه نوشته بودم را منكر شدند و فرمودند: ابالخطاب بر امام صادق(عليه السلام)دروغهاى زيادى نسبت داده است همچنين پيروان ابالخطاب اين كار را مىكردند وآنان همچنان برخى ازاحاديث مجعول رادر ميان روايات امامجعفرصادق(عليه السلام) وارد مىكنند (خدا لعنت كند آنان را) بعد فرمودند:

لا تقبلوا علينا خلافالقرآن فانا ان تحدّثنا ، حدثنا بموافقة القرآن و موافقة السنة انا نحدث عن الله و رسوله و لا نقول قال فلان وفلان فيتناقض كلامنا ان كلام آخرنا مثل كلام اولنا و كلام اولنا مصداق كلام آخرنا فاذا اتاكم من يحدثكم بخلاف ذلك فردوا عليه و قولوا له انت اعلم و ما جئت به فان مع كل قول منا حقيقة و عليه نوراً فما لا حقيقة معه و لا نور عليه فذلك من قول الشيطان.

از ميان كلمات ما آنچه كه خلاف قرآن است آنرا نپذيريد زيرا ما اگر كلامى مىگوئيم ، كلام ما موافق قرآن و سنت (پيامبر(صلّي الله عليه وآله) ) است ما همواره از خدا و رسولش حرف مىزنيم و هيچگاه گفتارهاى ديگر را نمىگوئيم كه باعث تناقض در كلمات شود. سخنان آخرين ما مثل سخنان اول ماست (يعنى گفتارهاى همه ما ائمه، يكسان و يكنواخت است) و اگر كسى چيزى گفت كه مخالف آن بود آنرا به خود او برگردانيد و به او بگوئيد كه تو خود بهتر مىدانى كه چه آوردهاى! همانا با هر گفتارى از كلمات ما حقيقتى است و برآن نورانيتى (خاص) پس آنچه را كه هيچ حقيقت و نورى ندارد ، آن از كلمات شيطان است.

از اين فرمايشات امام جعفر صادق(عليه السلام) بخوبى روشن مىگردد كه معيارهاى پذيرش كلمات ائمه اطهار(عليهم السلام) چه چيزهايى مىباشد و از چه راههائى مىتوان كلمات نورانى آنها را مورد شناسائى قرار داد.

البته پر واضح است كه اين معيارها، با اصالتهائى كه دارد هيچگونه شكى را در پذيرش كلمات نورانى ائمه اطهار(عليهم السلام) نمىگذارد و قوت متن اينگونه روايات و اتقان آن بهترين راه براى مبارزه با روايات مجعولى است كه غُلات براى نيل به اهداف شوم خود آنها را نقل مىنمايد.

نمونه هايى از برخوردهاى امام جعفر صادق(عليه السلام) با مظاهر غُلُو

اسحاق بن عمار ساباطى نقل مىكند كه شنيدم از امام جعفر صادق(عليه السلام)كه به بشّار الشعيرى مىفرمودند:

« اخرج عني! لعنك الله ! لا والله لا يظلنّي و اياك سقف بيت ابداً »

از پيش من برو خداوند تو را لعنت كند! نه بخدا ، من و تو زير سايه يك سقف جمع نخواهيم شد. وقتى كه او از پيش امام رفت حضرت فرمودند:

« ويله الا قال بما قالت اليهود؟! الا قال بما قالت النصارى؟! الا قال بما قالت المجوس؟! ... والله ما صغّرالله تصغير هذا الفاجر احد! انه شيطان ليغوي اصحابي و شيعتي فاحذروه و ليبلغ الشاهد الغائب »

واى بر او مگر نه اين است كه او همان چيزى را مىگويد كه يهوديان و نصرانيان و بُت پرستان مىگويند بخدا قسم هيچ كسى خدا را مثل اين فاسق و گنهكار كوچك نشمرده است او شيطان است كه براى گمراهى اصحاب و شيعيان من تلاش مىكند از او دورى كنيد و كلامم را حاضران به غايبان برسانند.

از امام جعفر صادق(عليهم السلام) رسيده است كه حضرت فرمودند:

« لعنالله الغلاة المفوّضة فانهّم صغّروا عصيانالله و كفروا به واشركوا و ضلّوا و اضلّوا ضرراً من اقامة الفرائض و اداء الحقوق»

خداوند لعنت كند غُلات و مفوضه را ، آنها عصيان و نافرمانى خداوند را كوچك شمردند و به او كافر شدند و شرك به خدا ورزيدند و گمراه شدند و گمراه كننده مردمان و نسبت به اقامه واجبات و اداء حقوق كاستى و بى مبالات بودند.

امام جعفر صادق(عليهم السلام) فرمودند:

« لعن الله المغيرة بن سعيد انه كان يكذب على ابى فأذاقه الله حرّالحديد، لعن الله من قال فينا ما لا نقوله في انفسنا و لعن الله من ازالنا عن العبودية لله الذى خلقنا و اليه معادنا و بيده نواصينا»

خداوند لعنت كند مغيرة بن سعيد را او بر پدرم دروغ مىبست و خداوند بر او گرمى آتش را چشانيد. خداوند لعنت كندهركسى را كه كلامى رامى گويد كه ما آنرا نمىگوئيم و از رحمت خداوند به دور باد كسى كه ما را از عبوديت و بندگى خداوندى كه ما را خلق كرده است و بازگشت ما به او و جان ما در دست اوست محروم و زائل مىنمايد و ما رابه جاى خداوند معرفىكند اينها نمونه هائى كوچك از برخوردهاى جدى امام صادق(عليه السلام)با اين گروه منحرف مىباشد كه از ديدگاه آن حضرت مطرح گرديد و ما اميدواريم كه بتوانيم با الهام از فرمايشات گهربار اين بزرگان ، دين خدا را از ديدگاه آنان بشناسيم همانگونه كه امام هادى(عليه السلام) در دعاى جامعه كبيره فرموده است:

«من ارادالله بدأ بكم و من وحّده قبل عنكم و من قصده توجه بكم»

0000000000000

موضع امام صادق (عليه السلام) در برابر قيامهای عصر خود

0000000000000

در اين مختصر به بررسى موضع حضرت امام صادق (عليه السلام) پيرامون قيامهاى عصر خود مىپردازيم .

اين مقاله شامل پنج بخش است: موضع آن حضرت در برابر قيام 1ـزيدبن على 2 ـ محمدبن عبدالله بن حسن بن حسن (عليه السلام) (نفس زكيه) 3ـابومسلم خراسانى 4 ـ حسين بن على بن حسن مثلث (شهيد فخ) و 5ـدعوت ابوسلمه خلّال.

موضع امام صادق (عليه السلام)در برابر قيام زيد بن على

زيد فرزند على (امام چهارم شيعيان) از بزرگان و رجال با فضيلت و عالى قدر خاندان نبوت و مردى دانشمند، زاهد و دلير بود. چنان كه از جهت علمى به او لقب عالم آل محمد و فقيه اهل بيت دادهاند. همچنين به خاطر كثرت انس او با قرآن به حليف القرآن مشهور شد و چون اوقات زيادى را در مسجد به عبادت و راز و نياز مىپرداخت از او به عنوان ستونى از ستون هاى مسجد ياد مىكردند.

داستان شهادت او نيز همانند داستان شهادت پدران بزرگوارش مىباشد يعنى او نيز از بى وفايى و پيمان شكنى مردم كوفه در امان نماند بدين گونه كه در ابتدا 25 هزار نفر با او بيعت كردند اما در جنگى كه ميان زيد و يوسف بن عمر ثقفى (استاندار عراق)- كه از طرف هشام بن عبدالملك خليفه اموى منصوب شده بود ـ در گرفت تعداد كمى از اين افراد به يارى زيد شتافتند در همين جنگ بود كه تيرى به پيشانى زيد برخورد نمود و در آن فرو رفت و سرانجام زيد به شهادت رسيد.

قيام زيد در سال 122 هجرى قمرى به وقوع پيوست.

دقت در چندين روايت كه از ائمه معصومين(عليه السلام) نقل شده مطيع و معتقد بودن زيد به اصل امامت را براى ما ثابت مىكند. مانند روايتى كه از او نقل شده كه مىگفت: جعفر امام ما; در حلال و حرام است. ونيز او مىگفت: در هر زمانى يك نفر از ما اهل بيت حجت خدا است وحجت زمان ما برادرزاده ام، جعفر بن محمد است. هر كس از او پيروى كند گمراه نمىشود و هركس با او مخالفت ورزد هدايت نمىيابد. و نيز روايات ديگرى كه اين امر را براى ما روشن مىسازد.

حال كه اطاعت و فرمانبردارى زيد از مقام امامت براى ما ثابت گشت بايد به اين نكته ظريف توجه كرد كه مطمئنا زيد از امام عصر خود اجازه قيام را گرفته و آن حضرت نيز موافقت نمودهاند زيرا اگر غير از اين مىبود (امام(عليه السلام) از قيام او راضى نبود) زيد هرگز دست به قيام نمىزد.

امرى كه گفته ما را تأييد مىكند روايات بسيارى هست كه رضايت ائمه اطهار را از قيام زيد حكايت مىكند و اين كه برخى مىگويند قيام زيد بدون اذن امام صورت گرفته، گفتهاى نادرست و بىاساس است زيرا دقت در گفتهها و احاديثى كه براى اثبات حرف خود به آن تمسك مىجويند ضعيف بودن متن يا سند اينگونه روايات را به ما نشان مىدهد.

اولين روايتى كه رضايت امام صادق(عليه السلام) را از قيام زيد براى ما روشن مىسازد اين روايت است كه امام رض(عليه السلام) از پدر بزرگوارشان موسى بن جعفر(عليه السلام) و ايشان نيز از پدر بزرگوارشان امام جعفر صادق(عليه السلام) نقل مىكنند كه آن حضرت مىفرمود: «زيد براى قيامش با من مشورت كرد من به او گفتم عمو جان اگر دوست دارى كه همان شخص به دار آويخته كوى كناسه كوفه باشى راه تو همين است» و موقعى كه زيد از حضور امام صادق(عليه السلام) بيرون رفت امام فرمود: واى به حال كسى كه نداى او را بشنود و به يارى او نشتابد.

روايت ديگرى از امام صادق(عليه السلام) نقل شده كه آن حضرت در گفتگو با يكى از ياران زيد كه در ركاب او شش تن از سپاه امويان را كشته بود فرمود: خداوند مرا در اين خونها شريك گرداند بهخدا سوگند عمويم زيد روش على و يارانش را در پيش گرفت.

امام صادق(عليه السلام) در روايت ديگرى چنين مىفرمايد: خدا عمويم زيد را رحمت كند هرگاه پيروز مىشد (به قرار خود) وفا مىكرد. عمويم زيد مردم را به رهبرى شخص برگزيدهاى از آل محمد دعوت مىكرد و آن شخص منم.

در روايتى ديگر آن حضرت چنين فرمودهاند: «خدا او(زيد) را رحمت كند مرد مومن و عارف و عالم و راستگويى بود. اگر پيروز مىشد به عهد خود وفا مىكرد و اگر قدرت و حكومت را به دست مىآورد، مىدانست آن را به چه كسى بسپارد.

همچنين از آن حضرت نقل شده هنگامى كه فردى شعرى در مذمت زيد بن على گفته بود و حضرت آن را شنيد او را نفرين كرد.

در نقل ديگرى آمده است كه حضرت چنين فرمود: «ستايش كنندگان از زيد در بهشتند و شماتت كنندگان شريك خون او.

در روايت ديگرى آن حضرت در برابر كسانى از شيعيان كه از زيد تبرى مىجستند او را تأييد فرموده است.

در روايتى ديگر كه كلينى در كافى به نقل از آن حضرت آورده است آن حضرت چنين فرموده است: «نگوييد كه زيد خروج كرد زيرا زيد عالم و راستگو بود و شما را به امامت خويش دعوت نمىكرد بلكه به سوى رضاى آل محمد(صلّي الله عليه وآله) مىخواند و چنانچه غالب مىشد، حق را به صاحب حق مىداد جز اين نبود كه عليه حاكم جائرى كه اسباب قدرتش فراهم شده بود و ظلم مىكرد قيام نمود تا قدرتش را در هم شكند.

خبر شهادت زيد و يارانش در مدينه اثرى عميق و ناگوار داشت و بيش از همه امام صادق(عليه السلام) از اين واقعه متاثر بود. پس از شهادت زيد چنان غم و غصه امام صادق(عليه السلام) را فرا گرفته بود كه هرگاه نام كوفه و زيد به ميان مىآمد، بىاختيار اشك از چشمان حضرت سرازير مىشد و با جملههاى جان سوز و تكان دهنده توأم با تكريم و احترام عميق نسبت به عموى شهيد خود و ياران فداكار وى، خاطره شهادت او را گرامى مىداشت.

يكى از دوستان امام ششم نقل مىكند زمانى كه من به محضر آن حضرت رسيدم و به ايشان گفتم كه از كوفه مىآيم، آن حضرت به محض شنيدن نام كوفه به شدت گريه كرد به طورى كه صورت مباركش از اشك خيس شد. وقتى كه من دليل اين گريه شديد را از آن حضرت سئوال كردم، امام فرمود: به ياد عمويم زيد و آن چه بر سر او آوردند افتادم و گريهام گرفت. پرسيدم: چه چيزى از او به ياد شما آمد؟ فرمود: قتل و شهادت او. آن گاه امام چگونگى شهادت زيد را براى آن فرد شرح داد.

شخصى ديگر به نام فضيل مىگويد: پس از شهادت زيد، خدمت امام صادق(عليه السلام) رسيدم. حضرت گريه كرد و فرمود:«خدا زيد را رحمت كند او عالمى درستكار بود».

قيام زيد حتى مورد تأييد ساير ائمه نيز بوده است. امير مومنان على(عليه السلام)در ضمن خطبهاى از قيام زيد خبر داد و فرمود: در اين موقع مردى از خاندان ما قيام مىكند. وى را كمك كنيد چون مردم را به سوى حق دعوت مىكند.

امام باقر(عليه السلام) نيز قيام زيد را مورد تأييد قرار داده چنين فرمود: برادرم زيد بن على قيام مىكند و كشته مىشود او بر حق است واى به حال كسى كه او را يارى نكند واى بر كسى كه با او بجنگد و واى بر كسى كه او را بكشد.

امام هشتم (عليه السلام) درباره قيام زيد چنين فرمود: «زيد از علماى آل محمد(صلّي الله عليه وآله) بود: به خاطر خدا غضب نمود و با دشمنان خدا جهاد كرد تا به شهادت رسيد.

اين دسته از روايات و روايات ديگرى رضايت امام صادق (عليه السلام) و ائمه ديگر را از قيام زيد نشان مىدهد. ولى ظاهرا دليل اصلى عدم تصريح امام به موافقت با قيام زيد اين بوده كه مساله خروج زيد مىبايست با رعايت احتياط كامل صورت گيرد و ممكن بود مداخله امام (عليه السلام) و موافقت صريح او با قيام زيد به گوش دشمن برسد و مشكلاتى بر سر قيام زيد پيش آيد.

البته روايات ديگرى نيز كه با مضمون اين روايات تعارض دارد نقل شده است. مانند اين روايت كه از امام صادق (عليه السلام) نقل شده كه آن حضرت چنين فرموده اند: زيد دروغ مىگويد او آن چه مىگويد نيست اگر قيام كند كشته مىشود قبل از اينكه قائم اين امت كه وى فرزند بهترين كنيزان است قيام كند.

و رواياتى ديگر كه در ذم و نكوهش زيد و قيام او منسوب به امام جعفر صادق (عليه السلام) وارد شده است.

بنابراين مىتوان گفت كه حضرت امام صادق عليه السلام با قيام زيد از آن جهت كه قيامى بر ضد ستمگرى انجام گرفته موافق بوده است ولى اختلافاتى در اين كه خواسته زيد امامت سياسى بر مردم بوده است (باتوجه به اين كه امامت علمى امام را قبول داشته) و يا اينكه بدون اذن صريح آن حضرت دست به اين قيام زده باشد وجود دارد.

موضع امام صادق (عليه السلام)در برابر قيام نفس زكيه

محمدبن عبدالله بن حسن بن حسن (عليه السلام) معروف به نفس زكيه يكى از پسر عموهاى امام صادق (عليه السلام) بود از آنجايى كه قيام يحيى بن زيد در خراسان و شهادت او زمينه را براى قيام عباسيان فراهم نمود و عباسيان نيز در مرحله اول زمينه را براى قيام فردى از ميان خود مساعد نمى ديدند به همين علت تصميم گرفتند فردى از آل على (عليه السلام) را كه در بين مردم از احترام، شخصيت و وجاهت بيشترى برخوردار است مطرح سازند و بعد كه به هدف رسيدند او را از ميان بردارند در پايان به اين نتيجه رسيدند كه محمدبن عبدالله بن حسن بن حسن (عليه السلام)معروف به نفس زكيه را كه يكى از پسرعموهاى امام صادق (عليه السلام)نيز بود به حكومت برسانند.

از طرفى چون نامش هم نام پيامبر (صلّي الله عليه وآله) بود و خال سياهى روى شانه اش بود و نيز بسيار زاهد و عابد بود، عبدالله (پدراو) به عنوان مهدى آل محمد (صلّي الله عليه وآله) از مردم براى او بيعت مىگرفت سرانجام او در سال 145 (هـ . ق) قيام كرد ولى اندكى بعد به دست نيروهاى منصور به قتل رسيد.

موضع امام صادق (عليه السلام) در برابر قيام نفس زكيه به عنوان مهدى آل محمد (صلّي الله عليه وآله) از همان روز اول مخالفت بود زيرا عبدالله محض يعنى پدر نفس زكيه معتقد شده بود كه فرزندش مهدى آل محمد است و سكوت امام مىتوانست نوعى صحه گذاردن بر ادعاى آن ها باشد به همين دليل امام صادق عليه السلام با اين قيام مخالف بود.

دليل ديگر اين بود كه امام شكست و كشته شدن او را پيش بينى مىكرد از اين رو است هنگامى كه آنها از امام براى نفس زكيه بيعت مىخواستند چنين فرمود: «آن مساله امام مهدى «عج» است كه پيغمبر خبر داده است، حالا وقتش نيست. و اى عبدالله اگر تو مىپندارى كه اين پسرت (محمد) همان مهدى موعود است، بدان كه او نيست. و نه اكنون زمان خروج مهدى است و اگر مىخواهى به محمد (پسرت) دستور خروج دهى به خاطر امر به معروف و نهى از منكر باشد.

شاهد ديگر در تأييد قيام ضد ظلم نفس زكيه اين است در زمانى كه محمد و ابراهيم (برادر محمد) و پدرشان عبدالله محض به همراه چند نفر ديگر در زندان منصور به سر مىبردند و چند تن از آنها در آن جا با سخت ترين وضع به شهادت رسيدند منقول است كه امام صادق (عليه السلام)درباره شهادت آنها گريه سختى نمود.

در روايتى ديگر در تأييد قيام نفس زكيه از خلادبن عمير نقل شده كه در محضر امام صادق (عليه السلام) بودم و آن حضرت از آل حسن (عبدالله محض و پسرانش) ياد كرد و بسيار گريست به طورى كه من و حاضران از شدت گريه او گريستيم آن گاه آن حضرت فرمود: پدرم از فاطمه دختر امام حسين نقل كرد كه گفت پدرم امام حسين (عليه السلام) فرمود: اى فاطمه چند نفر از فرزندان تو در كنار شط فرات كشته مىشوند كه پيشينيان در فضيلت از آنها سبقت نگرفته و آيندگان به درجه آن ها نخواهند رسيد. آنگاه خود آن حضرت فرمود: اينك از فرزندان فاطمه (دختر امام حسين) جز اينها (عبدالله و پسرانش) كه در زندان كشته شده اند كسى ديگر نيست كه مصداق سخن مذكور امام حسين(عليه السلام)باشد.

چنان كه مىبينيم امام با قيام نفس زكيه به عنوان قيامى ضد ستمگرى (نه به عنوان قيام مهدى آل محمد (صلّي الله عليه وآله) موافق بوده است و هر چند آن حضرت اين انقلاب را مورد پشتيبانى قرار نداد ولى در عين حال اقدامى نيز عليه آن به عمل نياورد و اين ثابت مىكند كه حضرت با قيام تحت عنوان مبارزه با ظلم و امر به معروف و نهى از منكر موافق بوده .

در جايى ديگر امام صادق (عليه السلام) خطاب به كسانى كه از او درباره بيعت با نفس زكيه سؤال مىكردند چنين فرمود: از خدا بترسيد زيرا پدرم فرمود: كسى كه شمشير به رخ مردم بكشد و آنها را به سوى خود دعوت كند با اين كه در ميان مسلمين كسى باشد كه از او داناتر است گمراه شده و بى جهت خود را به زحمت انداخته است چون صلاحيت احراز آن مقام را ندارد.

موضع امام صادق(عليه السلام)در برابر قيام شهيد فخ

يكى از دلاور مردانى كه با ياران اندك خود قهرمانانه با حكومت هادى عباسى (چهارمين خليفه عباسى) جنگيد و در سرزمين فخ (حدود يك فرسخى مكه) به شهادت رسيد، حسين بن على بن حسن مثلث است كه شهادت او در ذى حجه سال 169 هجرى قمرى رخ داد. با اين كه اوچندين سال بعد از رحلت امام صادق (عليه السلام) قيام نمود ولى امامصادق (عليه السلام) قيام او را پيشگويى نمود و آن را در سطح بسيار عالى دانست.

از جمله در روايتى از آن حضرت منقول است در زمانى كه به سوى مكه حركت مىكردند در سرزمينى به نام فخ از مركب سوارى خود پياده شدند و وضو گرفتند و در آن مكان نماز خواندند و دعا نمودند. سپس سوار بر مركب شدند. در اين زمان همراه آن حضرت سوال كرد آيا اين نماز از اعمال حج بود؟ امام چنين فرمود: ولى در اين سرزمين مردى از اهل بيت من همراه گروهى كشته مىشوند كه روحهاى آنها قبل از جسدهايشان به سوى بهشت پيشى مىگيرند.

اين حديث به وضوح دلالت بر اين دارد كه آن حضرت از قيام فخ كه قيامى بر ضد ستمگرى و ظالم بود كاملاً راضى و موافق با آن بودهاند.

موضع امام صادق(عليه السلام) در برابر قيام ابو مسلم خراسانى

ظلم وستم و فسق و فجور آشكار حكومت بنى اميه و نيز قيام يحيى بن زيد در خراسان عوامل مهمى بودند; كه دست به دست هم دادند تا زمينه يك قيام و انقلاب در خراسان فراهم شود. سه نفر به نامهاى ابراهيم امام و ابوالعباس سفاح و ابوجعفر منصور كه از خاندان بنى العباس بودند و نسبت برادرى نيز با هم داشتند از اين آمادگى نهايت استفاده را مىبردند و زمينه را براى قيام خود آماده مىكردند تا اين كه ابراهيم امام با جوانى به نام ابومسلم آشنا گرديد و او را جوانى لايق براى قيام بر ضد حكومت بنى اميه يافت به همين دليل او را براى فراهم نمودن مقدمات قيام به خراسان فرستاد.

پس از مرگ ابراهيم امام ابومسلم براى شروع قيام به امام صادق(عليه السلام)چنين نوشت: من مردم را به دوستى اهل بيت دعوت مىكنم اگر مايل هستيد كسى براى خلافت بهتر از شما نيست. امام در پاسخ نوشت: نه تو مرد مكتب من هستى و نه زمان، زمان من است. سپس ابومسلم به كوفه نزد سفاح رفت و به عنوان خليفه با او بيعت نمود.

در روايتى ديگر شخصى به نام فضل بن كاتب مىگويد: خدمت امام صادق(عليه السلام) بودم كه نامهاى از ابومسلم خدمت آن حضرت آوردند. آن بزرگوار به كسى كه نامه را آورده بود، فرمود: نامه تو را جوابى نيست از نزد ما بيرون شو.

فردى به نام ابوبكر حضرمى نقل مىكند: زمانى كه به محضر امام صادق(عليه السلام) رسيديم هنگامى بود كه پرچمهاى سپاه در خراسان برافراشته بود از آن حضرت اوضاع را سؤال كرديم آن حضرت فرمودند:«در خانههاى خود بنشينيد هر وقت ديديد ما گرد مردى جمع شده ايم با سلاح به سوى ما بشتابيد».

امام(عليه السلام) در بيانى ديگر خطاب به ياران خود چنين فرمود:«زبانهاى خود را نگاه داريد و از خانههاى خود بيرون نياييد زيرا آن چه به شما اختصاص دارد(حكومت راستين اسلامى) به اين زودى به شما نمىرسد».

با دقت و تامل در اين روايات موضع مخالفت امام صادق(عليه السلام) را با اين قيام به وضوح مىبينيم. علت اصلى اين موضعگيرى اين بود كه امام صادق(عليه السلام) مىدانست كه رهبران قيام هدفى جز رسيدن به قدرت ندارند و زمانى كه به هدف خود برسند، آن حضرت را رها خواهند ساخت و حتى اجازه فعاليت را نيز به او نخواهند داد همچنين آن حضرت مىدانست كه سردادن شعار طرفدارى از اهل بيت نيز صرفا به منظور جلب حمايت تودههاى شيفته اهل بيت است و بس.

موضع امام صادق(عليه السلام)در برابر دعوت ابوسلمه خلال

يكى از كسانى كه به امام پيشنهاد خلافت داد فردى به نام حفص بن سليمان بن خلال همدانى مولى سبيع مشهور به ابوسلمه خلال است. او به همراه ابومسلم خراسانى از افرادى بودند كه مبلغ و داعى خلافت عباسى بودند يكى در خراسان و ديگرى در كوفه.

پس از مرگ ابراهيم (يكى از برادرهاى سفاح و منصور) يك مرتبه سياست ابوسلمه تغيير مىكند و به فكر مىافتد كه خلافت را از آل عباس به آل ابوطالب برگرداند.

مسعودى علت اين تغيير سياست را آگاه شدن ابوسلمه از قتل ابراهيم امام مىداند. به همين دليل او سه نامه به بزرگان علوى آن روز (امام صادق (عليه السلام) ، عبدالله محض و عمربن زين العابدين) مىنويسد او در اين نامه ها از اين سه نفر خواست كه خلافت بر مسلمين را قبول نمايند تا خودش از مردم براى آن ها بيعت بگيرد.

زمانى كه نامه ابوسلمه به امام صادق (عليه السلام) رسيد آن حضرت (عليه السلام)فرمود : «ابوسلمه شيعه شخص ديگرى است » و زمانى كه فرستاده جواب نامه را خواست امام نامه را جلوى چراغ گرفت و او را سوزاند و به فرستاده گفت: «جواب ابوسلمه همين است.»

گواه ديگر بر مخالفت آن حضرت با دعوت ابوسلمه خلال اين است. درزمانى كه عبدالله محض شادمان از دريافت نامه ابوسلمه به خدمت آن حضرت آمد و به او گفت كه اكنون شرايط خوبى است تا امر خلافت و امامت بر ما برگردد، آن حضرت مخالفت خود را اظهار نموده و روى خوش به حرف هاى عبدالله محض نشان نداد.

آشكارا روشن است كه موضع امام صادق (عليه السلام) در برابر اين دعوت مخالفت بوده است دليلش نيز اين است كه ابوسلمه مردى سياسى بوده است نه شيعه و طرفدار امام صادق (عليه السلام) يعنى در كار ابوسلمه به هيچ عنوان مسئله خلوص و دين مطرح نبوده است. و هدفش تنها اين بوده كه فردى را ابزار و وسيله براى رسيدن به هدف خويش قرار دهد. و زمانى كه به هدف رسيده او را رها كند. و حتى اگر مزاحمش باشد او را از ميان بردارد. يعنى هدف اصلى اش اين بود كه خودش خليفه شود نه امام صادق (عليه السلام). به همين دليل آن حضرت جواب منفى به اين دعوت داده و دست رد به سينه ابوسلمه زدند.

0000000000000

نمونه اى از فضيلت هاي امام صادق(ع)

0000000000000

 - عظمت علمى

درباره عظمت علمى حضرت امام جعفرصادق عليه السلام شواهد بسيارى وجود دارد. ابوحنيفه پيشواى مشهور فرقه حنفى مى گفت : من دانشمندتر از جعفر بن محمّد نديده ام .

نيز مى گفت : زمانى كه منصور دوانيقى امام صادق عليه السلام را احضار كرده بود، مرا خواست و گفت : مردم شيفته جعفر بن محمّد شده اند، براى محكوم ساختن او مسائل مشكلى آماده كن و از او بپرس . من چهل مساءله مشكل آماده كردم و روزى كه منصور در حيره بود مرا احضار كرد و در حضور امام صادق عليه السلام شروع به پرسيدن مسائل كردم ، هر مساءله اى مى پرسيدم ، در پاسخ مى فرمود: ((عقيده شما در اين باره چنين است و عقيده اهل مدينه چنان و عقيده ما چنين است .))

بدين ترتيب چهل مساءله را مطرح كردم و همه را پاسخ گفت .

مالك پيشواى فرقه مالكى مى گفت : در علم و عبادت و پرهيزگارى برتر از جعفر بن محمّد، هيچ چشمى نديده و هيچ گوشى نشنيده و به قلب هيچ بشرى خطور نكرده است .

شيخ مفيد عليه السلام مى نويسد:

به قدرى علوم از آن حضرت نقل شده كه زبانزد مردم گشته و آوازه آن همه جا پراكنده شده است و از هيچ يك از افراد خاندان آن جناب ، به اندازه ايشان علم و دانش نقل نشده است .

نظير اين سخن را ابن حجر هيتمى نيز گفته است .

مورخ مشهور ابن خلكان مى نويسد:

ابوموسى جابر بن حيان طرطوسى شاگرد امام عليه السلام بود. جابر كتابى شامل هزار ورق تاءليف كرد كه تعليمات امام جعفرصادق عليه السلام را در بر داشت و حاوى پانصد رساله بود.

2 - احترام و بزرگداشت رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلم

مالك بن انس امام اهل سنت مى گويد: هرگاه حضرت امام جعفرصادق عليه السلام مى خواست بگويد: قال رسول الله صلّى الله عليه و آله و سلم رنگش تغيير مى كرد، گاهى سبز مى گشت و گاهى زرد به حدى كه كسى كه او را مى شناخت نيز بعد از عوض شدن رنگ او، ديگر او را نمى شناخت .

شيخ عباس قمى رحمة الله مى فرمايند:

خوب تاءمل كن در حال حضرت امام صادق عليه السلام در تعظيم و توفير ايشان از رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلم كه در وقت نقل حديث از آن حضرت و بردن اسم شريف آن جناب چگونه حالش تغيير مى كرده با آنكه پسر پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلم و پاره تن اوست ، پس ياد بگير اين را و با نهايت تعظيم و احترام اسم مبارك حضرت رسول صلّى الله عليه و آله و سلم را ذكر كن و صلوات بعد از اسم مباركش بفرست بنويس و مانند بعضى از محرومين از سعادت به رمز (صص ) و يا (صلعم ) و نحو آن اكتفا مكن بلكه بدون وضو و طهارت اسم مباركش را مگو و ننويس و با همه اينها باز از حضرت معذرت بخواه كه در وظيفه خود نسبت به آن حضرت كوتاهى نمودى و به زبان عجز و لابه بگو:

هزار مرتبه شويم دهان به مشك و گلاب                   هنوز نام تو بردن كمال بى ادبى است

از جمله منكراتى كه در روزگار ما، فراوان به چشم مى خورد عدم تعظيم و احترام نسبت به نام مقدس حضرت اميرالمؤ منين على بن ابى طالب عليه آلاف الصلوات و التحيات است .

فراوان مى شنويم كه از آن بزرگوار با عناوينى چون امام على ياد مى كنند و حال آنكه اين گونه نام بردن از آن حضرت شيوه اهل سنت است و تعظيم و احترام نسبت به نام مبارك و معجز اثر آن حضرت از ويژگى هاى شيعه است كه بايد هميشه محفوظ باشد.

3 - عفو و كرم آن حضرت

از مشكوة الانوار نقل شده است كه : مردى خدمت امام صادق عليه السلام رسيد و عرض كرد: پسر عمويت فلان اسم شما را برد و چيزى از بدگويى و ناسزا درباره شما فروگذارى نكرد.

حضرت به كنيز خود فرمود كه آب وضو را برايش حاضر كند، پس وضو گرفت و به نماز ايستاد. راوى مى گويد: من در دلم گفتم كه حضرت بر او نفرين خواهد كرد.

آنگاه حضرت دو ركعت نماز گذاشت و عرض كرد: ((اى پروردگار من ! اين حق مال من بود. من او را بخشيدم و تو جود و كرمت از من بيشتر است پس او را ببخش و به كردارش او را عذاب نكن و او را به سبب عملش كيفر مده .))

پس آن حضرت دلسوزى كرد و پيوسته براى او دعا كرد و آن مرد از حال آن حضرت شگفت زده شد.

4 - ركوع طولانى

ثقة الاسلام كلينى در كافى مسندا از ابان بن تغلب روايت كرده كه گفت :

بر حضرت امام جعفرصادق عليه السلام هنگامى كه مشغول نماز بودند وارد شدم . تسبيحات ايشان را در ركوع و سجود شمردم تا به شصت تسبيح رسيد.

5 - پرداخت مزد كارگران هنگام پايان كار

در كافى از شعيب روايت كرده كه گفت :

گروهى را اجير كرديم كه در باغ حضرت امام صادق كارگرى كنند و مدت زمان كارشان تا عصر بود چون از كار خود فارغ شدند، حضرت به غلام خود معتب فرمود: مزد اين جماعت را پيش از آنكه عرقشان خشك شود بده .

0000000000000

گوشه اى از معجزات امام صادق(ع)

0000000000000

صاحب مدينة المعاجز به ذكر 263 معجزه از آن حضرت پرداخته و علامه مجلسى رحمة الله 227 معجزه از آن حضرت را در كتاب بحارالانوار آورده است ، ما در اين جا گوشه اى از آن را بيان مى داريم :

آگاهى از غيب

شيخ طوسى از داود بن كثير رقى روايت كرده كه گفت :

خدمت حضرت امام جعفرصادق عليه السلام نشسته بودم كه ناگاه پيش از آنكه من چيزى بگويم به من فرمود: اى داود! اعمال شما روز پنج شنبه بر من عرضه شد پس در بين اعمال تو، صله و احسان تو را نسبت به فلان پسرعمويت ديدم . اين مطلب مرا خشنود گردانيد. همانا صله و پيوند تو با او سبب خواهد شد كه عمر او زود فانى و اجلش منقطع شود.

داود گفت : پسرعمويى داشتم معاند و دشمن اهل بيت و مردى خبيث . به من خبر رسيد كه او و خانواده اش زندگى را به سختى مى گذرانند، پيش از آنكه به سوى مكه بروم براى نفقه او براتى نوشتم و نزد او فرستادم . زمانى كه به مدينه رسيدم حضرت امام جعفرصادق عليه السلام اين خبر را به من داد.

رام كردن شير

ابن شهرآشوب از ابوحازم عبدالغفار بن حسن روايت كرده كه ابراهيم بن ادهم وارد كوفه شد و من با او بودم و اين رويداد در دوره منصور بود و اتفاقا در آن ايام حضرت جعفر بن محمّد علوى وارد كوفه گشت و چون از كوفه به قصد بازگشت به مدينه خارج شد، دانشمندان و بزرگان كوفه آن حضرت را بدرقه كردند. از جمله كسانى كه به بدرقه آن حضرت آمده بودند سفيان ثورى و ابراهيم ادهم بودند. بدرقه كنندگان جلوتر از آن حضرت مى رفتند كه ناگاه به شيرى برخوردند كه در سر راه بود. ابراهيم ادهم به آنها گفت :

بايستيد تا امام صادق عليه السلام بيايد ببينيم با اين شير چه مى كند.

حضرت كه تشريف آورد موضوع شير را به ميان آوردند. حضرت رو به شير حركت كرد تا به او رسيد گوش او را گرفت و او را از راه كنار زد، سپس رو به آن جماعت كرد و فرمود: آگاه باشيد اگر مردم خدا را آنگونه كه شايستگى بندگى است اطاعت مى كردند مى توانستند بر شير بارهاى خود را بار كنند.

مرحوم شيخ عباس قمى مى فرمايند:

ظاهرا در اين فرمايش حضرت كنايه اى باشد به ابراهيم ادهم و سفيان ثورى و امثال ايشان .

نسوزاندن آتش

ابن شهرآشوب از ماءمون رقى روايت كرده كه گفت :

در خدمت آقايم حضرت امام صادق عليه السلام بودم كه سهل بن حسن خراسانى وارد شد و بر آن حضرت سلام كرد و نشست و گفت : يابن رسول الله راءفت و رحمت از آن شما است و شما اهل بيت امامتيد! چه چيز باعث مى شود كه از حق خود چشم بپوشيد و بنشينيد با آنكه صدهزار نفر از شيعيانت حاضرند كه مقابل شما شمشير بزنند.

حضرت فرمود: بنشين اى خراسانى رعى الله حقَّك آنگاه فرمود: اى حنفيه تنور را گرم كن . آن كنيزك تنور را گرم كرد كه مانند آتش سرخ و بالاى آن سفيد گرديد. آنگاه فرمود: اى خراسانى برخيز و در تنور بنشين !

مرد خراسانى عرض كرد: اى آقاى من ! يابن رسول الله ! مرا به آتش عذاب مكن و از من بگذر خدا از تو بگذرد!

فرمود: از تو گذشتم .

پس در اين حال بوديم كه هارون مكى وارد شد و نعلينش را با انگشت سبابه اش گرفته بود، عرض كرد: السلام عليك يابن رسول الله .

حضرت فرمود: نعلين را از دست بينداز و در تنور بنشين .

راوى گفت : هارون نعلين را از دست انداخت و در تنور نشست و حضرت رو به مرد خراسانى كرد و شروع كرد با او درباره خراسان گفتن مانند كسى كه خراسان را مشاهده مى كند پس فرمود: اى خراسانى ! برخيز و داخل تنور را ببين . مرد برخاست و داخل تنور را نگاه كرد، ديد هارون چهارزانو نشسته ، آنگاه از تنور بيرون آمد و به همه سلام كرد.

حضرت فرمود: در خراسان چند نفر مثل اين مرد است ؟

گفت : به خدا قسم يك نفر هم نيست .

فرمود: در زمانى كه پنج نفر همراه و ياور ما نباشند، قيام نمى كنيم . ما به وقت داناتريم .

خصوصيات شگفت انگيز شهري پشت دريا كه اهالي آن شهر از ياران حضرت مهدي (ع)خواهند بود

هشام بن سالم مي گويد : امام صادق (عليه السلام) فرمود: « براي خدا شهري هست در پشت دريا كه وسعت آن بقدر سير چهل روز آفتاب است و در آن شهر جمعي هستند كه هرگز معصيت نكرده اند و شيطان را نمي شناسند و نمي دانند كه شيطان كيست ودر هر چند گاه ما ايشان را مي بينيم و آنچه احتياج دارند از ما سؤال مي كنند و كيفيّت دعا را ما به آنها تعليم مي نمائيم.

آنها مي پرسند كه قائم آل محمّد (صلّي الله عليه وآله) كي ظهور مي كند، و در عبادت و بندگي بسيار سعي مي كنند.

شهر ايشان دروازه هاي بسياري دارد و از هر دروازه تا دروازة ديگر ، صد فرسخ مسافت مي باشد. آنها بسيار تقديس و تنزيه و عبادت مي كنند كه اگر ايشان را ببينيد عبادت خود را سهل مي دانيد.

در ميان ايشان كسي هست كه يك ماه سر از سجود بر نمي دارد . خوراك ايشان تسبيح الهي است و پوشش ايشان برگ درختان است و صورت ايشان از نور روشن است.

چون يكي از ايشان ما را مي بيند براي بركت بر گرد او مي آيند و از خاك قدمش بر ميگيرندو چون وقت نماز مي شود صدا هاي ايشان بلند مي شود مانند باد تند.

در ميان ايشانم جمعي هستند كه براي انتظار قدوم قائم آل محمد (صلّي الله عليه وآله) هرگز حربه را از خود جدا نكرده اند و از خدا مي طلبند كه به خدمت او مشرف شوند.

عمر هر يك از ايشان 1000 سال است كه اگر ايشان را ببيني آثار خشوع و شكستگي و فروتني از ايشان ظاهر استو پيوسته طلب مي كند امري راكه موجب قرب خدا باشدو پيوسته منتظر آن وقتي هستند كه ملاقات ما و ايشان است.

هرگز از عبادت سست نمي شوند و به تنگ نمي آيندو قرآن چيزي هست كه از براي مردم اگر بخوانيمكافر مي شوند، و اگر چيزي از قرائت برايشان مشكل شود از ما مي پرسندو چون بيان مي كنيم ، سينه هاي ايشان گشاده و منوّر مي شود و از خدا مي طلبند كه مات را از براي ايشان باقي دارد و مي دانند كه خدا به وجود ما بر ايشان نعمتها را عطاء كرده است و قدر ما را مي شناسند.

ايشان با قائم آل محمّد (صلّي الله عليه وآله) خروج خواهند كرد و جنگيان ايشان بر ديگران سبقت خواهند گرفت و هميشه از خدا همين را مي طلبند.

در ميان ايشان پيران و جوانان هستند و چون جواني از ايشان پيري را مي بيند نزد او بمانند بندگان مي نشيند و تا اجازه نفرمايد بر نمي خيزد.

ايشان بهتر از جميع خلايق ، از امام اطاعت مي كنند و تا امر ديگري نفرمايد آن را ترك نمي كنند.

اگر ايشان را بر خلايق ما بين شرق و غرب بگمارند در يك ساعت همه را فاني مي گردانند. حربه بر ايشان كار نمي كند، شمشيرهايي از آهن دارند به غير از اين آهن كه اگر بر كوه بزنند در هم مي شكند و امام (مهدي) (عليه السلام) با اين لشكر با هند و روم و ترك و ديلم و بربر و هر كه در ما بين جابلقا و جابلسا است ، جنگ خواهد كرد و جابلقا و جابلسا دو شهر است يكي در مشرق و يكي در مغرب.

بر هر يك از اهل اديان كه وارد مي شوند ، اول ايشان را به خدا و رسول و دين اسلام بخوانند و هر كه مسلمان نشود او را به قتل مي رسانند تا آنكه در ميان مغرب و مشرق كسي نماند كه مسلمان نشود.

خبر هاي غيبي امام صادق عليه السلام در مورد مرد شامي

يونس بن يعقوب مي گويد : در موسم حجّ مردي از اهل شام خدمت امام صادق عليه السلام رسيد و عرض كرد : من مردي از شام هستم و علم فقه و فرايض و كلام و ديگر علم ها را خوب مي دانم و آمده ام كه با اصحاب تو مناظره نمايم.

امام صادق عليه السلام فرمود : كلام تو از كلام رسول خدا است يا از نزد خودت مي باشد؟

مرد شامي گفت : بعضي از من است و بعضي از كلام رسول خدا صلي الله عليه وآله مي باشد.

حضرت فرمود پس تو شريك رسول خدا صلي الله عليه وآله هستي !.

او گفت: نه

حضرت فرمود پس از طرف خداي تعالي به تو وحي رسيده است؟! گفت: نه

حضرت فرمود: پس فرمانبرداري از تو واجب مي باشد چنانچه فرمانبرداري از رسول خدا صلي الله عليه و آله واجب بوده است.

گفت : نه

سپس امام صادق عليه السلام رو به من كرد و فرمود: اين مرد پيش از آنكه حرف بزند بر عليه خود حجّت مي آورد ! ببين كه اگر كسي از اهل كلام در اينجاست ، او را صدا بزن تا با اين مرد سخن بگويد.

من گفتم اي فرزند رسول خدا ! شما نهي از كلام مي كنيد و شنيده ان كه مي فرمائيد : واي بر اصحاب ازكلام!.

حضرت فرمود : بلي آنها كساني هستند كه قول ما را بگذارند و هر چه خودشان بخواهند بگويند

پس من رفتم و حمران بن اعين و محمد بن نعمان و هشام بن سالم و قيس بن ناصر كه همه از متكلمان بودند

و از اصحاب آن حضرت به شمار مي رفتند را حاضر كردم.

پس هريك با شامي حرف مي زدند و در اين اثنا آن حضرت از شكاف خيمه نگاه مي كرد

شخصي را ديد كه از دور مي آيد فرمود: هشام

اهل مجلس گمان كردمد كه هشام عقيل است كه علاقه و محبت بسياري به آن حضرت داشتولي چون نزديك شد، ديدند هشام بن حكم بود.

پس او را جاي دادو فرمود : اين به دل و زبان ياري كننده ما مي باشد.

سپس به مرد شامي فرمود : با اين پسر حرف بزن.

مرد شامي روي به هشام كرد و گفت : مي خواهم كه در امامت اين شخص ( يعني امام صادق عليه السلام ) با تو حرفي بزنم

چون هشام اين كلام را شنيد بر خود بلرزيد و گفت:

آيا خداي تعالي بر اين خلق مهربانتر است يا اين خلق بر خود؟

مرد شامي گفت: خدا مهربانتر است

هشام گفت : مهرباني خدا با خلق در اين مذهب چه چيزي خواهد بود؟

مرد شامي گفت اين است كه خلق را تكليف كرده و اقامت حجت ودليل نموده است بر آنچه ايشان رابدان تكليف نموده است.

هشام گفت: آن حجت ودليل كدام است؟

مرد شامي گفت : آن رسول خدا بود كه از جانب خود حق تعالي بر براي خلق فرستاده شد.

هشام گفت: بعد از آنكه رسول خدا صلي الله عليه وآله از دنيا رفت آن دليل ، چه مي تواند باشد؟

مرد شامي گفت؟: بعد از او كتاب خدا و سنّت رسول خدا صلي الله عليه و آله حجت مي باشد .

هشام گفت: آيا كتاب و سنت در چيزهائي كه اختلاف در آن واقع بشود به ما نفع رسانده و رفع اختلاف مي نمايد و موجب اتفاق مي شود؟

مرد شامي گفت: بلي.

هشام گفت : پس چرا ميان ما و تو اختلاف است

و تو از شام آمده اي كه با ما بحث كني و گمانت اين است كه رأي تو در دين بس است و حال آنكه اقرار داري به آن كه راي هركس فرق دارد و يك رأي ، دو مخالف را بر يك قول جمع نمي كند.

چون سخن هشام به اينجا رسيد مرد شامي به فكر فرو رفت و مدّت زيادي ساكت شد. امام صادق عله السلام به او فرمود : چرا حرف نمي زني ؟ گفت: اگر بگويم ميان ما و شما اختلافي نيست، دروغ گفته ام و اگر بگويم كتاب و سنّت رفع اختلاف مي كند ، حال آنكه چنين اختلافي در ميان است ، ليكن مثل آنچه كه او گفت را من نيز مي توانم بگويم.

امام صادق عليه السلام فرمود: بگو او جوابي مهيّا خواهد داشت.

پس مرد شامي گفت: خدا به خلق مهربانتر است يا ايشان به خودشان.

هشم گفت : حق تعالي

شامي گفت: آيا خدا براي خلق دليلي كه موجب اتّفاق آنها باشد و از ايشان رفع اختلاف و حق را از باطل تشخيص دهد قرار داده است يا نه ؟

هشم گفت : بلي.

شامي گفت آن كدام است؟

هشام گفت در ابتداي شريعت رسول خدا صلي الله عليه و آله بود و بعد از آن حضرت ، افراد ديگري غير از او.

شامي گفت : در اين وقت يا پيش از اين وقت؟

شامي گفت در اين وقت!.

هشام اشاره به امام صادق عليه السلام كرد و گفت: اين امام كه نشسته است كه ما را خبر مي دهد ار آسمان و زمين و از هر چه بپرسي و از هر چه بخواهي به عملي كه به ميراث از پدر و جدّ او رسول خدا صلي الله عليه وآله به او رسيده است.

شامي گفت : چگونه اين مطلب را براي من ثابت مي كني ؟

هشام گفت به اين كه سوال كني از او هرچه كه خاطرت مي خواهد.

شامي گفت ديگر عذري نمانده است، بر من است كه بپرسم.

امام صادق عليه السلام پرسيد: من زحمت پرسيدن را از تو رفع كنم و به تو خبر مي دهم از راه تو و از سفر تو و از پسر تو.

سپس فرمود تو در فلان روز از خانه بيرون آمدي و در راه در هر منزل ، چنين ديدي و چنان گفتي و فلان چيز را خوردي و فلان موقع ، روانه شدي. و هر يك

كشتن چهار پرنده و كوفتن و آميختن آنها با يكديگر و بعد زنده كردن آنها

يونس بن ظبيان مي گويد: با جمعي كثيري در خدمت امام صادق عليه السلام بودم. كسي پرسيد : اي فرزند رسول خدا ! پرندگاني

كشتن چهار پرنده و كوفتن و آميختن آنها با يكديگر و بعد زنده كردن آنها كه حق تعالي در قرآن مجيد ياد نموده و به ابراهيم خطاب فرموده كه

« خذ اربعه من الطير فصر هن اليك ثمّ اجعل علي كل جبل منهنّ جزءََ»

« يعني خداوند فرمود چهار پرنده را بگير و گوشت آنها را با هم در آميز ، سپس هر قسمتي را بر سر كوهي بگذار.«

آيا آن پرنده ها از يك جنس بودند يا مختلف بودند ؟

امام صادق عليه السلام فرمود : مي خواهيد به شما مثل آن را نشان بدهم ؟ ما همه گفتيم: بلي اي فرزند رسول خدا.

پس ايشان چهار پرنده را طلبيد كه عبارت بودند از : طاووس باز و كبوتر و كلاغ ، و آنها را ذبح فرمود و سرهاي آن پرنده ها را نزد خود گذاشت.

به دستور آن حضرت استخوان و پر و گوشت آن پرندگان در هم كوفته شد و بعد آنها به چهار بخش تقسيم شده در چهار گوشة خانه گذاشته شد.

سپس امام صادق عليه السلام اوّل طاووس را صدا زد ، ناگهان ديدم كه از آن چهار بخش ، ذرّه ذرّه جدا مي شد و بهم مي پيوست تا طاووس كاملي ساخته شد و سرش نيز به بدنش پيوست.

بعد از آن ، كلاغ را صدا زد ، باز از هر بخشي ، ذره ذره به يكديگر پيوستند تا يك كلاغ كامل شده و سر به بدن ملحق گشت.

آن دو پرندة ديگر را نيز به همين طريق صدا زد و اجزاء آنها بهم پيوست تا آن چهار پرنده ، زنده و متحرك گرديدند

امام و تحول در رفتار خليفه

ربيع خادم و مأمور منصور مى گويد: روزى منصورمرا مأمور آوردن جعفر بن محمد(عليه السلام) كرد.

من نزد آن حضرت رفته، گفتم : اگر وصيتى يا عهدى دارى انجام بده. منصور تو را براى قتل طلبيده است.

ايشان را به مجلس منصور بردم . جعفر بن محمد قبل از مواجهه با منصور مشغول ذكرگفتن بود.

تا منصور ايشان را ديد, بلند شد و احترام عجيبى كرد. آن حضرت را كنار خود نشاند خود نشاند و پس از اندكى صحبت، با احترام ايشان را مرخص نمود.

در بازگشت ازجعفربن محمد سر اين تحول را پرسيدم.

او فرمود: دعايى خواندم. ازايشان خواستم كه آن دعا را به من هم بياموزد.آن حضرت هم ياد داد.

آن حضرت در هر مرتبه احضار، ابتدا به درگاه خداوند متوسل مى شد و آن گاه نزد منصور مى رفت.

اين توسل يا در خانه، قبل از حركت به سوى دربار بود و يا در مسير راه و يا در راهرو قصر.

امام عابدان

مالك بن انس پيشواي اهل سنت درباره ى زهد و عبادت و عرفان امام صادق(عليه السلام) بيان داشت:

به همراه امام صادق (عليه السلام) به قصد مكه و براى انجام مناسك حج از مدينه خارج شديم. به مسجد شجره كه ميقات مردم مدينه است، رسيديم .

لباس احرام پوشيديم، در هنگام پوشيدن لباس احرام تلبيه گويى يعنى گفتن: ( لبيك اللهم لبيك ) لازم است.

ديگران طبق معمول اين ذكر را بر زبان جارى مى كردند.

مالك مى گويد: من متوجه امام صادق(عليه السلام) شدم ، ديدم حال حضرت منقلب است .

امام صادق (عليه السلام) مى خواهد لبيك بگويد ولى رنگ رخساره اش متغير مى شود.

هيجانى به امام دست مى دهد وصدا در گلويش مى شكند، وچنان كنترل اعصاب خويش را از دست مى دهد كه مى خواهد بى اختيار از مركب به زمين بيفتد.

مالك مى گويد: من جلو آمدم وگفتم: اى فرزند پيامبر! چاره اى نيست اين ذكر را بايد گفت. هر طورى كه شده بايد اين ذكر را بر زبان جارى ساخت. حضرت فرمود:

( يابن ابى عامر! كيف اجسر ان اقول لبيك اللهم لبيك و اخشى ان يقول عزوجل ل ا لبيك و لا سعديك.)

اى پسر ابى عامر! چگونه جسارت بورزم وبه خود جرإت واجازه بدهم كه لبيك بگويم؟ (لبيك) گفتن به معناى اين است كه خداوندا، تو مرا به آن چه مى خوانى با سرعت تمام اجابت مى كنم وهمواره آماده ى انجام آن هستم.

با چه اطمينانى با خداى خود اين طور گستاخى كنم و خود را بنده آماده به خدمت معرفى كنم؟! اگر در جوابم گفته شود: (لالبيك و لاسعديك) آن وقت چه كنم؟

مبارزه با نفس شيطاني

ابن ابى يعفور به دردى مبتلا بود كه درمان آن برايش سخت تر از خود درد بود، زيرا پزشكان معالج براى تسكين مرض وى شراب تجويز كرده بودند.

وى براى حل اين مشكل از كوفه به مدينه شتافت و از محضر مولاى خويش كسب تكليف كرد.

حضرت صادق(عليه السلام) فرمود: از آن مايع ننوش!

عبدالله وقتى به كوفه برگشت, درد به سراغش آمد. بستگانش با اصرار و اجباراندكى شراب به او نوشاندند. درد آرام شد .

او از اين حادثه تلخ و ناگوار خيلى ناراحت شد. دوباره به مدينه منوره مسافرت كرد و موضوع واقعه را با امام(عليه السلام) در ميان نهاد.

امام صادق(عليه السلام) فرمود:

اى فرزند ابى يعفور! از آن ننوش! حرام است! اين ناراحتى از شيطان است كه برتو مسلط شده است . اگراواز تو نااميد شود، تو را رها خواهد كرد و ديگر به سراغت نخواهد آمد.

عبدالله به كوفه برگشت. درد شديد شد. بيش از هميشه او را آزار مى داد.

بستگانش وقتى ناراحتى او را ديدند، به او گفتند: توبراى تسكين ، ناچارى مقدار كمى از شراب بنوشى!

عبدالله گفت: به خدا قسم! هرگز يك قطره هم نخواهم نوشيد. (هرچند بميرم.)

ناراحتى وى مدتى ادامه داشت، تا اين كه خداوند او را شفا داد و تا زنده بود آن ناراحتى را احساس نكرد.

اين چنين بود كه پيش بينى امام صادق(عليه السلام) تحقق يافت.

گنجينه علم خدا

مرحـوم شيخ كلينى در اصـول كافـى بخشـى را به مسائل حجت و دليل شيعيان اختصاص داده و در يكى از اخبار آن بخـش چنيـن نقل كرده: منصـوربـن حازم گـويد: به امام صادق (عليه السلام) عرض كردم: خداوند بالاتر از آن است كه به وسيله مخلـوقـاتـش شنـاخته شـود بلكه ايـن مخلـوقاتنـد كه به وسيله خـدا شناخته مـى گـردنـد.

امام صادق(عليه السلام) فرمود: راست گفتى.

گفتـم: كسى كه دانست براى او پروردگارى است, پـس سزاوار است كه بـدانـد براى آن پروردگار رضا و سخطـى است كه جز از راه وحـى ورسـول شناخته نمى گردند، پـس اگربه كسى وحـى نشد سزاواراست كه دست به دامان رسولان خدا شود، پـس اگرآنها را ملاقات كرد ، خواهد ديـد كه آنها حجت هستنـد و پيـروى ازايشان واجب.

آنگاه به امام صادق(عليه السلام) مى گـويد كه ازمردم درمـورد حجت بعد ازرسـول خد(صلّي الله عليه وآله) پرسيدم.

آنها گفتند: قرآن، ولـى مـن به آنها تذكر دادم كه قرآن بدون سرپرست وقيـم كفايت نمى كند، چرا كه گروههاى مختلف از جمله مرجئه ، قدريه و حتى زنادقه كه به قرآن ايمان هـم ندارند براى سخـن خويش به قرآن استدلال مى كنند و روى هميـن جهات است كه گفتـم قرآن نياز به سرپـرستـى دارد كه هرچه در مـورد آن بفرمايد حق باشد و در ايـن ميان كسانى چـون ابـن مسعود و عمر و حذيفه به عنـوان سرپرست معرفـى شدند.

اما مـن سـوال كردم كه آيا تمـام قـرآن را مـى دانستنـد؟

در جـواب گفتنـد: خير, تنها علـى بود كه آگاه به تمام قرآن بـود.

مـن گفتـم : پـس شهادت مى دهـم كه علـى(عليه السلام) قيـم و سرپرست قرآن است و پيروى از او واجب و پـس از رسـول خـد(صلّي الله عليه وآله) حجت بـر مردم است و آنچه در مـورد قرآن ابراز عقيده كند حق است.

امام صادق(عليه السلام) پـس ازشنيدن سخنان اوواستـدلال زيبا ومحكـم وى او را با گفتـن ((رحمك الله)) ستود و دعايش كرد.

سخنان جناب منصـور را ضميمه كنيـد به فـرمـايـش حضـرت اميـرالمـومنين ) عليه السلام ( كه مى فرمايد: ايـن قرآن جز خطوطى كه ميان دو جلد نگاشته شده , چيزى نيست ،به زبان سخـن نمـى گـويد، ناچار بايد ترجمانـى داشته باشد.

در هميـن زمينه يكـى از اصحاب امام صادق(عليه السلام) مى گـويد:

شنيـدم كه امام صادق(عليه السلام) مـى فرمـود: ((نحـن ولاه امر الله و خزنه علـم الله و عيبه وحـى الله.))

(ما ولـى امـر ((امامت و خلافت)) خدا و گنجينه علـم خدا و صندوق وحـى خدائيـم).

پدر گرامي آن حضرت ، امام باقر (عليه السلام) نيز مي فرمايد : نحن تراجمه وحي الله . ( ما مترجمان وحي خدائيم.)

ابوحنيفه و علم امام

((ابـوحـنيفه)) پـيشواى اهل سـنت مى گويد:

من فقيه تر از ابوعبدالله ، جعفر بن محمد (عليه السلام) كسى را نديده ام.

روزى منصور دوانقى كسى را نزد من فرستاد و گفت: اى ابوحنيفه!مردم شيفته جعفربن محمد شده انداودر بين مردم ازپايگاه اجتماعي وسيعى بهره مند است ، توبراى اين كه پايگاه جعفر بن محمد را خنثى كنى ودرديد مردم ازعظمت او بكاهى، چند مسأله ى پيچيده وغامض را آماده كن ودر وقت مناسب از اوبپرس تا بلكه باناتوان شدن جعفر بن محمد از پاسخ گويى، او را تحقير نمايى و ديگر، مردم شيفته او نباشند و از او فاصله بگيرند.

درهمين رابطه من چهل مسأله ى مشكل آماده كردم ودر يكى از روزها كه منصور در ( حيره) بود و مرا طلبيد ، به حضورش رسيدم.

همين كه وارد شدم ، ديدم جعفربن محمد(عليه السلام) درسمت راستش نشسته است،وقتى كه چشمم به آن حضرت افتاد، آن چنان تحت تأثير ابهت وعظمت او قرارگرفتم كه از توصيف آن عاجزم. در حالي كه با ديدن منصور خليفه عباسى آن حس به من دست نداد با اينكه منصور خليفه است و خليفه به جهت اين كه قدرت سياسى در اختيارش هست بايد ابهت داشته باشد.

سلام گفتم و اجازه خواستم تا دركنارشان بنشينم ؛ خليفه با اشاره اجازه داد ودركنارشان نشستم . آن گاه منصورعباسى به جعفر بن محمد (عليه السلام) نگاه كرد و گفت : ابو عبدالله ! ايشان ابوحنيفه هستند.

او پاسخ داد: بلى، او را مى شناسم.

سپس منصور به من نگاهى كرد و گفت: ابوحنيفه! اگر سوالى دارى از ابوعبدالله ، جعفربن محمد (عليه السلام) بپرس و با او درميان بگذار.

من گفتم: بسيار خوب.

فرصت را غنيمت شمردم و چهل مسأله اى را كه از پيش آماده كرده بودم ، يكى پس ازديگرى با آن حضرت درميان گذاشتم.

بعداز بيان هر مسأله اى ،امام صادق (عليه السلام) در پاسخ آن بيان مى فرمود:

عقيده ى شما در اين باره چنين و چنان است، عقيده ى علماى مدينه دراين مسأله اين چنين ا ست وعقيده ماهم اين است.

در برخى از مسأل آن حضرت با نظر ما موافق بود و در برخى هم با نظرعلماى مدينه موافق بود وگاهى هم با هر دو نظر مخالفت مى كرد و خودش نظر سومى رابيان مى كرد و بيان مى داشت.

من تمامى چهل سوال مشكلى را كه برگزيده بودم يكي پس از ديگرى با او در ميان گذاشتم و جعفر بن محمد(عليه السلام) هم آن چنان پـاسخ ها را طبـق اقوال مختـلف بـيان كردند و بـه هر چهل مسأله آن چنان پـاسخ دادند كه همگان اعتـراف كردند كه او دانشـمندتـرين مردم وآگاهتـرين آنان بـرموارد اختلاف آراء مردم مى باشد.

سپس ابوحنيفه بيان داشت:

همانا دانشمندترين مردم كسى است كه به آراء ونظريه هاى مختلف دانشوران درمسائل علمى احاطه وتسلط داشته باشد.

وچون جعفربن محمد (عليه السلام) اين احاطه را دارد، بنابراين او داناترين فرد است.

عدو شود سبب خير

جعفربن محمد بن اشعث از اهل تسنن و دشمنان اهل بيت(عليهم السلام)به صفوان بن يحيى گفت : آيا مى دانى با اين كه در ميان خا ندان ما هيچ نام و اثرى از شيعه نبود من چگونه شيعه شدم؟...

منصوردوانيقى روزى به پدرم محمد بن اشعث گفت : اى محمد!يك نفرمرد دانشمند وباهوش براى من پيدا كن كه مأموريت خطيرى به اوبتوانم واگذار كنم.

پدرم ابن مهاجر ( دايى مرا) معرفى كرد.

منصور به او گفت: اين پول را بگير وبه مدينه نزد عبدالله بن حسن وجماعتى ازخاندان اوازجمله جعفربن محمد (عليه السلام) بروو به هريك مقدارى پول بده و بگو : من مردى غريب ازاهل خراسان هستم كه گروهى از شيعيان شما درخراسان اين پول راداده اند كه به شما بدهم مشروط بر اين كه قيام عليه حكومت كنيد و ما از شما پشتيبانى مى كنيم.

وقتى پول را گرفتند، بگو:چون من واسطه پول رساندن هستم، با دستخط خود، قبض رسيد بنويسيد و به من بدهيد.

ابن مهاجر به مدينه آمد و بعد از مدتى نزد منصور برگشت .

آن موقع پدرم هم نزد منصور بود. منصوربه ابن مهاجر گفت : تعريف كن چه خبر؟

ابن مهاجر گفت : پول ها را به مدينه بردم و به هريك از خاندان مبلغى دادم و قبض رسيد از دستخط خودشان گرفتم غير ازجعفر بن محمد (عليه السلام) كه من سراغش را گرفتم.

او در مسجد مشغول نماز بود. پشت سرش نشستم او تند نمازش را به پايان برد و بىآن كه من سخنى بگويم به من گفت : اى مرد! از خدا بترس و خاندان رسالت را فريب نده كه آن ها سابقه نزديكى با دولت بنى مروان دارند وهمه( براثر ظلم) نيازمندند.

من پرسيدم: منظورتان چيست؟ آن حضرت سرش را نزديك گوشم آورد و آن چه بين من و تو بود، باز گفت.

مثل اين كه او سومين نفر ما بود.

منصور گفت: اى پسر مهاجر، بدان كه هيچ خاندان نبوتى نيست مگر اين كه درميان آنها محدثى (فرشته اى از طرف خدا كه با او تماس دارد و اخبار را به او خبر مى دهد.) هست و محدث خاندان ما جعفربن محمد(عليه السلام) است.

فرزند محمد بن اشعث مى گويد: پدرم گفت: همين (اقرار دشمن) باعث شد كه ما به تشيع روى آوريم.

خاطره اي ازامام صادق (عليه السلام)

امام درخاطره اي از زمان تبعيد امام موسي کاظم(عليه السلام) به شام بدستور هشام مي فرمايند :

يك روز همراه پدرم از خانه هشام بيرون آمديم. به ميدان شهر رسيديم و ديديم جمعيت بسيارى گردآمده اند. پدرم پرسيد: اينها كيستند؟

گفتند: كشيش هاى مسيحى هستند كه هرسال درچنين روزى اينجا اجتماع مى كنند وبا هم به زيارت راهب بزرگ كه معبد اوبالاىاين كوه قرار دارد، مى روند و سوالات خود را مى پرسند.

پدرم سرخود را با پارچه اى پوشاند تا كسى او را نشناسد و نزد آن ها رفت. راهب چنان پير بود كه ابروان سفيدش به روى چشمانش افتاده بود . با حريرى زرد ابروان خود را به پيشانى بست و چشمانش را مانند مار افعى به حركت در آورد.

هشام جاسوسى فرستاده بود تا جريان ملاقات پدرم با راهب را گزارش كند. راهب به حاضران نگاه كرد و پدرم را ديد و اين گفتگو بين آن دو روى داد :

راهب : تو از ما هستى يا از امت مرحومه (اسلام) ؟!

امام باقر(عليه السلام) : از امت مرحومه (مورد رحمت خدا).

راهب: از علماى اسلام هستى يا از بى سوادهاى آنان؟!

امام: از بى سوادهاى آن ها نيستم.

راهب: آيا من سوال كنم يا تو؟

امام: تو.

راهب رو به مسيحيان كرد و گفت: عجب است كه مردى از امت محمد (صلّي الله عليه وآله) اين جرأت را دارد كه به من مى گويد: تو بپرس.

راهب 5 سوال كرد و امام يك به يك پاسخ داد.

1 ـ به من بگو آن ساعتى كه نه از شب است, نه از روز چه ساعتى است؟

2 ـ اگر نه از روز و نه شب است پس چيست؟

امام (عليه السلام) : بين طلوع فجر و طلوع خورشيد (بين اول وقت نماز صبح و اول طلوع خورشيد) است. وآن ازساعت هاى بهشت است كه بيماران در آن شفا مى يابند. دردها آرام مى گيرند و...

3 ـ اين كه مى گويند: اهل بهشت مى خورند و مىآشامند ولى مدفوع وادرار ندارند, آيا نظيرى در دنيا دارد؟

امام: مانند طفل در رحم مادرش.

4 ـ مى گويند در بهشت ازميوه ها و غذاها مى خورند ولى چيزى كم نمى شود, نظيرى در دنيا دارد؟

امام: مانند چراغ است كه اگر هزاران چراغ از شعله آن روشن كنند از نور او چيزى كم نمى شود.

5 ـ به من بگوآن دوبرادرچه كسى بودند كه دريك ساعت دوقلواز مادر متولد شدند ودريك لحظه مردن د, يكى پنجاه سال وديگرى 150 سال عمر كرد.

امام: عزيز و عزير بودند كه در يك ساعت به دنيا آمدند و سى سال باهم بودند. خداوند جان عزيررا گرفت و او صد سال جزو مردگان بود, بعد او را زنده كرد و بيست سال ديگر با برادرش زندگى كرد.

پس هردو دريك ساعت مردند.

در اين هنگام راهب از جاى برخاست و گفت : شخصى داناتر ازمن را آورده ايد تا مرا رسوا كنيد. به خدا تا اين مرد درشام هست , با شما سخن نخواهم گفت. هرچه مى خواهيد از او بپرسيد.

مى گويند: وقتى شب شد آن راهب نزد امام آمد و مسلمان شد.

وقتى اين خبر عجيب به هشام رسيد و خبرمناظره در بين مردم شام پخش شد بلا فاصله جايزه اى براى حضرت فرستاد و او را راهى مدينه كرد وافرادى را نيز پيشاپيش فرستاد كه اعلام كنند : كسى با دو پسر ابوتراب باقر و جعفر (عليهم السلام)تماس نگيرد كه جادوگر هستند.

من آن ها را به شام طلبيدم. آن ها به آيين مسيح متمايل شدند . هركس چيزى به آنها بفروشد, يا به آن ها سلام كند, خونش هدر است.

0000000000000

مناظرات امام صادق(ع)

0000000000000

مناظره امام صادق(عليه السلام) با صوفيان

سفيان ثورى وگروهى اززاهد نمايان نزدامام صادق(عليه السلام) آمدند. سفيان ثورى لباسى پشمينه و زبر به تن كرده وامام لباس نازكى به تن كرده بود. سفيان به امام گفت :

به درستى كه اين لباس شما نيست و نياکان شما هميشه لباسهاى درشت وخشن به تن مى كردند. چرا در اين روش به آنها اقتدا نمي كنيد؟!

امام صادق (عليه السلام) فرمود: آن چه را به تو مى گويم از من بشنو و به دل سپار كه خير دنيا و آخرت تو است; ... من به تو خبر مى دهم كه رسول خدا (صلّي الله عليه وآله) در زمان تنگدستى مسلمانان زندگى مى كرد.

اين گشايش كه امروز در بين مسلمانان به وجود آمده , در آن روزنبوده است وهرگاه دنيا اقبال كند سزاوارترين أفراد براىاستفاده از نعمت ها نيكانند نه بدكاران , مومنانند نه منافقان, مسلمانانند نه كفار.

خداوند دنيا را براى مومن آفريده است, نه براى كافر; زيرا كافر ارزشى نزد خداوند ندارد.

اى ثورى ! من با اين وضعى كه مى بينى از روزى كه خردمند شدم, شامى برمن نگذشته است كه در مالم حقى باشد كه خدا به من فرموده باشد آن را در مصرفى برسانم; جز آن كه بدان مصرفش رساندم.

اگر امير مومنان على (عليه السلام) در اين زمان به سر مى برد هرگز آن لباسهايى كه در آن روزگار مى پوشيد را به تن نمى كرد, تا نگويند او رياكارى مى كند و لباس شهرت مى پوشد.

اميرمومنان(عليه السلام) امام و والى مسلمانان بود و بر والى مسلمانان سزاوار نيست كه از نظر زندگى و معاش بالاتر از فقرا باشد.

حضرت على (عليه السلام) در جواب كسانى كه به وى گفتند: تو شب را گرسنه مى مانى در حالى كه ملك و خلافت از آن تو است; فرمود:

بيم آن دارم كه سير شوم در حالى كه در ( يمامه) يك نفر با شكم گرسنه شب را سپرى كرده باشد.

من والى نيستم. خلافت از ما غصب گرديده است. اگر والى بودم, در اين جهت به آن حضرت اقتدا مى كردم.

امام صادق(عليه السلام) به سفيان ثورى فرمود:

نزديك من بيا! او پيش حضرت آمد.

حضرت پيراهن پشمى وزبرسفيان را كنار زد و پيراهن ابريشمى را كه سفيان در زير لباس هاى خود به تن كرده بود, به او نشان داد آن گاه فرمود:

سفيان! نگاه كن كه در زير اين پيراهن هاى نازك كه به تن دارم, چه مى بينى؟

سفيان با تعجب ديد كه آن حضرت پيراهن پشمى زبرى در زير لباس هاى خود به تن كرده است.

امام فرمود: سفيان! اين لباس زيرين را براى خدا به تن كرده ام و پيراهن ديگر را جهت اظهار نعمت پروردگار پوشيده ام.

برخى زهد فروشان از پاسخ آن حضرت به سفيان پندگرفته, گفتند:

راستى اين رفيق ما از سخن شما آزرده شد, زبانش بند آمد و دليلى به نظرش نيامد. حضرت به آنها فرمود:

شما دليل هاى خود را بياوريد.

آنها گفتند: دليل ما از قرآن است.

امام صادق(عليه السلام) فرمود: آن را حاضر كنيد كه از هر چيزى به پيروى و عمل سزاوارتر است.

گفتند: خداى تبارك و تعالى در مقام توصيف ياران پيامبر(صلّي الله عليه وآله) فرمود: ديگران را برخود مقدم مى دارند, گرچه نيازمند باشند.

خداوند مردم را ازإسراف نهى كرده و به حد وسط فرمان داده است. مسلمان بايد هرچه دارد به ديگران بجهد وپس ازآن از خدا روزى خواهد, چون عايش به أجابت نمى رشد. پيامبر(صلّي الله عليه وآله) فرمود: درعاي چند دسته از أمتم به أجابت نمى رشد: مردى كه به پدر و ماد رش أتفرين مى كند...

و مردى كه خداوند به اومال بسيارى مى دهد و اوهمه را انفاق مى كند; سپس به درگاه خداوند دعا مى كند كه پروردگارا, به من روزى بده.

خدا مى فرمايد: آيا روزى فراوان به تو دادم؟! چرا ميانه روى كردى؟ چرا إسراف كردى...؟

سپس خدا به پيامبرش آموخت كه چگونه انفاق كند. پيامبر(صلّي الله عليه وآله) يك(أتوقيه طلا) داشت ونمى خواست كه آن را يك شب در نزد خود نگه دارد. بدين خاطرهمه آن را صدقه داد. بامدادان سألى نزد اوآمد و آن حضرت چيزى نداشت كه به او بجهد. سأل او را سرزنش كرد وآن حضرت غمناك شد.

@@@@@@@@@

مناظره هشام با ابوشاكر ديصانى

ابوشاكر يكى ازرهبران زنادقه است كه افكار انحرافى اش بسيارى ازمسلمانان را دچار شبهه وشك و ترديد كرد. وى قاتل به خداى نور و خداى ظلمت بود.

هشام بن الحكم مى گويد: روزى ابوشاكر ديصانى به من گفت:

آيه اى در قرآن است كه باعث تقويت نظر و انديشه ماست.

گفتم: اين آيه كدام هست؟

ابوشاكر گفت: (هوالذى فى السمإ اله و فى الارض اله) ;اوست كه در آسمان خداست و در زمين خدا.

هشام مى گويد: متحير ماندم كه درجواب اوچه پاسخى بدهم. ايام حج فرا رسيد و روانه خانه خدا شدم. با امام صادق(عليه السلام) ملاقات و عرض كردم كه ابوشاكر چنين مى گويد وبرداشت او را از آيه بيان كردم.

امام صادق(عليه السلام) فرمود:

اين سخن, سخن زنديق است.هرگاه نزد اورفتى, ازاو بپرس: نامت دركوفه چيست؟

او خواهد گفت: فلان.

بگو: نامت دربصره چيست؟

باز هم همان نام را تكرار مى كند.

بگو: خداى ما نيز چنين است. خداى ماهم در آسمان (اله) است و هم در زمين (اله).

هشام مى گويد: (به كوفه) برگشتم و بدون هيچ توقفى, نزد ابوشاكر رفتم.

آنچه امام صادق (عليه السلام) به من گفته بود , از او پرسيدم.

ابوشاكر كه در مانده شده بود و جوابى نداشت, گفت:

اين سخن (طرز استدلال) از حجاز به اين جا آمده است.

@@@@@@@

مناظره امام صادق(عليه السلام) با ابوشاكر ديصانى

هشام بن الحكم مى گويد: روزى ابو شاكر ديصانى نزد امام صادق(عليه السلام) رفت و گفت:

اى جعفر بن محمد! مرا بر معبودم راهنمايى و دلالت كن.

امام صادق(عليه السلام) فرمودند: بنشين! در اين هنگام كودك خردسالى پيش آمد كه در دستش تخم پرنده اى بود. كودك با تخم بازى مى كرد.

امام صادق(عليه السلام) تخم پرنده را از بچه گرفت. سپس با اشاره به تخم پرنده, به ديصانى فرمود:

اين دژى است پوشيده كه پوست ضخيمى دارد. در زير اين پوست ضخيم, پوست نازكى وجود دارد و زير آن پوست نازك, مايعى طلايى و مايعى نقره اى در كنار هم, بدون اين كه با هم مخلوط شوند, وجود دارد ...

كسى نمى داند كه آن تخم پرنده براى آفرينش نر خلقت شده است يا براى آفرينش ماده.

هنگام شكسته شدن تخم پرنده صورت هاى فراوان, چون : طاووس, كبوتر و خروس از آن بيرون مىآيد. آيا

فكر نمى كنى كه براى اين آفرينش مدبرى هست؟!

هشام مى گويد: ديصانى مدتى سرش را به زير انداخت و درفكر فرو رفت. سپس سربرداشت و گفت:

شهادت مى دهم كه معبودى جز خدا نيست, خداوند يكتاست و شريك ندارد و شهادت مى دهم كه محمد بنده خدا و فرستاده خداست و تو رهبر و حجت از سوى خداوند براى بندگان هستى و من از گذشته خود بازگشت مى كنم.

@@@@@@@@@@@

مناظره امام صادق(عليه السلام)با ابن ابي العوجاء

يكي ديگر از رهبران زنادقه , عبدالكريم بن إبى العوجاءاست. وى از شاگردان حسن بن ابى الحسن بصرى بود و بر اثر افكار انحرافى كه داشت, از دين و توحيد منحرف شد.

عبدالكريم بن ابى العوجاء بارها درباره مسائل گوناگون با امام صادق(عليه السلام) گفت وگو كرد.

مرحوم كلينى برخى از مناظرات وى با امام صادق(عليه السلام) را نقل كرده است.

اينك يكى از مناظرات را ذكر مى كنيم:

راوي گويد: روزي ابن ابى العوجاء به حضور امام صادق(عليه السلام) آمد و در مجلس ايشان خاموش نشست و دم نمى زد.

امام (عليه السلام) فرمود: گويا آمده اى كه بعضى از مطالبى را كه در ميان داشتيم تعقيب كنى.

گفت: همين را خواستم. اى پسر پيغمبر!

امام (عليه السلام) به او فرمود: تعجب است از اين كه تو خدا را منكرى و به اين كه من پسر رسول خدايم گواهى دهى!!

گفت: عادت مرا به اين جمله وادار مى كند؟

امام فرمود: پس چرا سخن نمى گويى؟

عرض كرد: از جلال و هيبت شما است كه در برابرتان زبانم به سخن نيايد. من دانشمندان را ديده و با متكلمين مباحثه كرده ام; ولى مانند هيبتى كه از شما به من دست دهد, هرگز به من روى نداده است.

فرمود: چنين باشد ولى من در پرسش را به رويت باز مى كنم. سپس به او توجه كرد و فرمود: تو مصنوعى يا غير مصنوع ؟

عبدالكريم بن ابى العوجاء گفت: ساخته نشده ام.

امام فرمود: براى من بيان كن كه اگر ساخته شده بودى, چگونه مى بودى؟

عبدالكريم مدتى سر به گريبان شده, پاسخ نمى داد و با چوبى كه در مقابلش بود ور مى رفت و مى گفت:

دروازه پهن, گود, كوتاه, متحرك و ساكن همه اينها صفت مخلوق است.

امام فرمود : اگر براى مصنوع صفتى جز اين ها ندانى بايد خودت را هم مصنوع بدانى ; زيرا در خود از اين امور حادث شده مى يابى.

عبدالكريم گفت: از من چيزى پرسيدى كه هيچ كس پيش از تو نپرسيده و كسى بعد از توهم نخواهد پرسيد.

امام فرمود: فرضا بدانى در گذشته از تو نپرسيده اند, از كجا مى دانى كه در آينده نمى پرسند ؟ علاوه براين , سخن و گفتار خود را نقض كردى, زيرا تو معتقدى كه همه چيز از روز اول مساوى و برابر است, پس چگونه چيزى را مقدم و چيزى را موخر مى دارى؟

اى عبدالكريم! توضيح بيشترى برايت دهم : بگو بدانم اگر تو كيسه جواهرى داشته باشى و كسى به تو گويد : در اين كيسه اشرفى هست و تو بگويى نيست. او به تو بگويد: اشرفى را براى من تعريف كن . و تواوصاف آن را ندانى , آيا تومى توانى ندانسته بگويى اشرفى در كيسه نيست؟

گفت: نه.

امام فرمود: جهان هستى كه درازا و پهنايش از كيسه جواهر بزرگتر است. شايد دراين جهان مصنوعى باشد زيرا كه تو صفت مصنوع را از غير مصنوع تشخيص نمى دهى.

عبدالكريم درماند.... سال بعد, بار ديگر با امام در حرم مكى برخورد.

يكى از شيعيان به حضرت عرض كرد: ابن ابى العوجاء مسلمان شده؟

امام فرمود: او نسبت به اسلام كور دل است, مسلمان نسود.

چون ابن ابى العوجاءچشمش به امام افتاد , گفت : اى آقا و مولاى من! امام فرمود: براى چه اين جا آمدى؟ گفت:

براى عادت تن و سنت ميهن و براى اين كه ديوانگى و سرتراشى و سنگ پرانى مردم را ببينم.

امام فرمود: اى عبدالكريم! تو هنوز برسركشى و گمراهيت پا برجايى؟ عبدالكريم خواست سخنى بگويد كه امام(عليه السلام) فرمود:

در حج مجادله روانيست و عبايش را تكان داد وفرمود: اگرحقيقت چنان باشد كه توگويى ـ كه چنان نخواهد بود.ـ ما وتو رستگاريم و اگر حقيقت چنان باشد كه ما مى گوييم, ما رستگاريم و تو در هلاكت.

@@@@@@@@@

مناظره امام صادق(عليه السلام)با زنديق مصري

هشام بن الحكم مى گويد: زنديقى از مصر به قصد ديدار با امام صادق(عليه السلام) رهسپار مدينه شد. زنديق وقتى به مدينه رسيد كه آن حضرت مدينه را به قصد مكه ترك كرده بود. زنديق كه در مصر آوازه علم و اخلاق امام صادق(عليه السلام) را شنيده بود, شيفته ديدار آن حضرت بود.

بدين خاطر با اين كه خسته بود, لحظه اى درنگ نكرد و روانه مكه شد.

هشام مى گويد: امام صادق (عليه السلام) درحال طواف بود كه زنديق مصرى نزد آن حضرت آمد. من همراه امام صادق (عليه السلام) بودم. زنديق مصرى سلام كرد. حضرت فرمود: نام تو چيست؟

زنديق گفت: عبدالملك.

امام پرسيد: كنيه ات چيست؟

گفت: ابوعبدالله.

امام فرمود: اين كدام ملك وپادشاه است كه توبنده اوهستى؟ آيا ازپادشاهان زمين است يا از پادشاهان آسمان؟ پسرت بنده خداى آسمان است يابنده خداى زمين؟

هشام مى گويد: مرد مصرى سكوت كرد.

امام فرمود:حرف بزن.

بازهم او سكوت اختيار كرد.

امام فرمود: هرگاه از طواف فارغ شدم, نزد ما بيا.

طواف امام پايان يافت. زنديق نزد حضرت آمد و در مقابل امام نشست.

امام به او فرمود: آيا مى دانى كه زمين زير و رويى دارد؟

زنديق گفت: آرى.

امام فرمود: تاكنون به زير زمين رفته اى؟

زنديق گفت: نه.

امام فرمود: آيا مى دانى در زير زمين چيست؟

زنديق گفت: نمى دانم. گمان مى كنم چيزى زير زمين نيست.

امام فرمود: گمان چيزى جز عجز و درماندگى است... آيا به سوى آسمان بالا رفته اى؟

او گفت: نه.

امام فرمود: آيا مى دانى در آن جا چيست؟

او گفت: نمى دانم.

امام فرمود: آيا به سوى مشرق و مغرب رفته اى و ماوراى آن ها را زيرنگاهت قرار داده اى؟

زنديق گفت: نه.

امام فرمود: بسى جاى تعجب است كه نه به مشرق رفته اى, نه به مغرب, نه به درون زمين, نه به آسمان بالا و نه خبرى از آن جا دارى تا بدانى درآنجا چيست؟ و درعين حال, تو منكرآن چه كه دراين مكان هاست هستى؟! آيا هيچ عاقلى چيزى را كه نمى داند منكر مى شود؟!

زنديق مصرى گفت: تاكنون هيچ كس با من اين گونه سخن نگفته است.

امام فرمود: پس تو از اين جهت در شك و ترديد هستى؟!

زنديق گفت: شايد چنين باشد.

امام فرمود: اى مرد! بدان! هيچ گاه آن كه نمى داند برآن كه مى داند حجت ودليلى ندارد. هرگزجاهل حجتى برعالم ندارد.اى برادرمصرى!

گوش كن كه با تو چه مى گويم! آيا نمى بينى كه آفتاب, ماه, شب و روزبه افق درآيند؟ اما يكى بر ديگرى سبقت نمى گيرد. آن ها مى روند و بر مى گردند , و در اين رفت و آمد مجبور و مضطر هستند; زيرا جايى جز جاى خودشان ندارند . آن ها اگر مى توانستند كه برنگردند چرا بر مى گردند؟ اگر مضطر نبودند چرا شب, روز نمى گردد و روز, شب نمى شود؟

به خدا سوگند ! اى برادر مصرى! آنچه را كه شما به آن عقيده داريد و دهر مى ناميد اگر آن ها را مى برد پس چرا بر مى گرداند و اگر آن ها بر مى گرداند پس چرا آن ها را مى برد؟!

آيا نمى بينى كه آسمان برافراشته شده و زمين نهاده شده است , به گونه اى كه نه آسمان به زمين مى افتد و نه زمين بر روى كرات زيرين خود سرازير مى شود؟ به خدا سوگند, خالق و مدبر آن ها خداست.

زنديق مصرى تحت تإثير استدلال هاى امام صادق(عليه السلام) قرار گرفت و مسلمان شد. امام صادق (عليه السلام) به هشام دستور داد تا تعاليم اسلام را به او بياموزد.

@@@@@@@@@@

مناظره امام صادق (ع) پيرامون وحدانیت خدا

هشام مى گويد: زنديقى نزدامام صادق(عليه السلام) آمد وبا آن حضرت مناظره كرد. قسمتى از سخنان امام صادق(عليه السلام) به زنديق اين بود : اين كه مى گويى خدا دو تاست , از دو حال خارج نيست: يا هردو قديم و قويند و يا هر دو ضعيفند و يا يكى نيرومند و ديگرى ضعيف است.

اگر هردو نيرومندند پس چرا يكى ازآن ها ديگرى را دفع نمى كند ـ تا در اداره جهان هستى تنها باشد.ـ قدرت خدا بايد برتر از همه قدرت ها باشد.

اگر قدرتى در برابر خداوند يافت شود, نشانه عجز و ناتوانى خداوند است, و اگر يكى را قوى و ديگرى را ضعيف پندارى, گفتار ما ثابت شود كه خدا يكى است, به علت ناتوانى و ضعفى كه در ديگرى آشكار است.

اگر بگويى كه خدا دو تاست, از دو حال خارج نيست: يا هردو در تمام جهات برابرند و يا از تمام جهات مختلف و متمايزند, چون ما آمر خلقت را منظم مى بينيم و فلك را در گردش و تدبير جهان را يكسان ; و شب و روز و خورشيد و ماه را مرتب . درستى كار و تدبير و هماهنگى آن , دلالت كند كه ناظم يكى است. علاوه بر آن, لازم است ميانه اى بين دو خدا قأل شوى تا تمايز بين آن ها مشخص شود.

بنابراين خداى سومى بايد وجود داشته باشد. و اگر ادعا كنى كه سه خدا وجوددارد, برتو لازم مى شود كه خدايان پنج گانه ملتزم شوى , چون بين خدايان سه گانه بايد تمايز باشد. بدين ترتيب شماره خدايان بالا مى رود و به بى نهايت مى رشد.

@@@@@@@@@

مناظره مرد شامي با شاگردان امام (عليه السلام)

هشام بـن سالم مى گويد: روزى با گروهى از ياران امام صادق(عليه السلام)درمحضرآن حضرت نشسته بوديـم.

مردى شامى اجازه ورود خواست و پس از كسب اجازه ، وارد مجلس شد. امام فرمود:بنشيـن. آن گاه پرسيد: چه مى خواهى؟

مرد شامى گفت: شنيده ام شما به تمام سوالات و مشكلات مردم پاسخ مى گوييد آمده ام با شما بحث و مناظره كنم !

امام فرمود: در چه موضـوعى ؟

شامى گفت: درباره كيفيت قرائت قرآن.

امام رو به حمران كـرده فـرمـود: حمـران ! جـواب ايـن شخص بـا توست.

مرد شامى گفت: مـن مى خـواهم با شما بحث كنم، نه با حمران.

امام فرمود: اگر حمـران را محكـوم كـردى ، مـرا محكـوم كرده اى.

مرد شامى ناگزيـر با حمـران وارد بحث شـد، هـر چه شامى پرسيد، پاسخ قاطع ومستـدلـى ازحمران شيند ، به طـورى كه سـرانجام از ادامه بحث فـرو مانـد و سخت ناراحت و خسته شد.

امام فرمـود:حمران را چگونه ديدى؟

مردشامى گفت: راستى حمران خيلـى زبردست است،هرچه پرسيدم به نحـوشايسته اى پاسخ داد،آن گاه مرد شامى گفت: مى خواهـم درباره لغت و ادبيـات عرب با شما بحث كنـم.

امـام رو به ابـان بـن تغلب كـرد ، فرمود: با او مناظره كـن.

ابان نيز راه هر گونه گريز را به روى او بست و وى را محكوم ساخت.

مـرد شـامـى گفت: مـى خـواهـم دربـاره فقه بـا شمـا منـاظره كنم.!

امام به زراره فرمـود: با او مناظره كن.

زراره هم با او به بحث پرداخت و به سرعت او را به بن بست كشاند.

شامى گفت: مى خواهم درباره كلام با شما مناظره كنم.

امام به مومن الطاق دستور دادبااو به مناظره بپردازد.

طولى نكشيد كه شامى ازمومـن الطاق نيزشكست خورد.

به همين ترتيب وقتى كه شامى درخواست مناظره دربـاره استطاعت برانجام خير و شر توحيد و امامت نمود,امام به ترتيب به حمزه طيار, هشام بن سالم وهشـام بـن حكـم دستـور داد با وى به منـاظره بپـردازنـد و هـر سه بـا دلائل قـاطع و منطق كوبنده , شامى را محكوم ساختند.

با مشاهده اين صحنه هيجان انگيز, از خوشحالى خنـده اى بـر لبان امام نقـش بست.

@@@@@@@@@

عالم اهل بيت

كلبى نسابه (نسب شناس) مى گويد: پس از رحلت امام باقر(عليه السلام) به مدينه رفتم. چون درمورد امام بعد

از حضرت باقر(عليه السلام) بى اطلاع بودم، به مسجد رفتم. درآن جا با جماعتى از قريش رو به رو شدم واز آنان پرسيدم: اكنون عالم (امام) خاندان رسالت كيست؟

گفتند:عبدالله بن حسن.

به خانه عبدالله رفتم و درزدم. مردى آمد كه گمان كردم خادم اوست.

گفتم: ازآقايت اجازه بگير تا به خدمتش بروم. اورفت واندكى بعد بازگشت وگفت: اجازه دادند. من وارد خانه شدم و پيرمردى را ديدم كه با جديت مشغول عبادت است. سلام كردم. پرسيد: كيستى؟

گفتم: كلبى نسابه ام.

پرسيد: چه مى خواهى؟

گفتم: آمده ام تا از شما مسئله بپرسم.

گفت: آيا با پسرم محمد ملاقات كردى؟

گفتم: نه؛ نخست به حضور شما آمدم.

گفت: بپرس.

گفتم: مردى به همسرش گفته: تو به عدد ستاره هاى آسمان طلاق داده شدى ، حكم اين مسئله چيست؟

گفت: سه طلاقه است و بقيه مجازات بر طلاق دهنده است!

با خود گفتم: جواب اين مسئله را ندانست.

آن گاه پرسيدم: درباره مسح بركفش (درپا) چه نظرى دارى؟

گفت: مردم صالح مسح كرده اند؛ ولى ما مسح بر كفش نمى كنيم.

باخود گفتم: جواب اين را هم كامل نداد.

آن گاه پرسيدم:آيا خوردن گوشت ماهى بدون پولك اشكال دارد؟

گفت: حلال است ولى ما خاندان خوردن آن را ناپسند مى دانيم .

باز پرسيدم: نوشيدن شراب خرما چه حكمى دارد؟

گفت: حلال است ؛ ولى ما نمى خوريم!

من از نزد او خارج شدم وبا خود گفتم:اين جمعيت قريش به اهل بيت دروغ بسته اند. به مسجد برگشتم وگروهى از مردم را ملاقات كردم.

باز هم از داناترين خاندان رسالت سوال كردم. آن ها نيز دوباره عبدالله را معرفى كردند.

من گفتم: نزد او رفتم ولى چيزى از دانش نزد او نيافتم . در اين لحظه مردى سربلند كرد و گفت: نزد جعفر بن محمد(عليه السلام) برو كه اعلم خاندان رسالت او است. دراين هنگام يكى از حاضران زبان به سرزنش اوگشود و من فهميدم كه اين جماعت از روى حسادت آمد وگفت: اى برادر كلبى بفرما!

ناگهان هراسى در درونم ايجاد شد.

وارد خانه شدم و ديدم مردى با وقار روى زمين و درمحل نمازش نشسته است. سلام كردم و جواب شنيدم. فرمود: توكيستى؟

باز خود را معرفى كردم و درشگفت بودم كه غلامش مرا به نام خواند و خودش نامم را پرسيد!

گفتم: نسابه كلبى هستم.

او دستش را به پيشانيش زد و فرمود:

كسانى كه از خداوند بى همتا برگشتند و به سوى گمراهى دورى رفتند و در زيان آشكار افتادند، دروغ گفتند.اى برادر كلبى!خداوند مى فرمايد: (و عادا و ثمود و اصحاب الرس و قرونا بين ذلك كثيرا).

وقوم عاد و ثمود و اصحاب رس (گروهى كه درخت صنوبر را مى پرستيدند.) و اقوام بسيار كه دراين ميان بودند، هلاك كرديم.

آيا تو نسب اين ها را مى شناسى؟

گفتم : نه... آن گاه سوال كردم: اگر مردى به همسرش بگويد: (تو به عدد ستاره هاى آسمان طلاق داده شدى) چه حكمى دارد؟

فرمود: مگر سوره طلاق را نخوانده اى!

گفتم: چرا.

فرمود: بخوان.

من خواندم؛ ( زنان خود را درزمان عده، طلاق دهيد و حساب عده را نگه داريد.)

امام پرسيد: آيا در اين آيه، ستاره هاى آسمان را مى بينى؟

گفتم: نه. اما سوال ديگرى دارم. اگر مردى به زنش گفت: تو را سه بار طلاق دادم، حكمش چيست؟

فرمود: چنين طلاقى به كتاب خداوسنت پيامبر(صلّي الله عليه وآله) برمى گردد.

( يعنى يك طلاق حساب مى شود.) همچنين هيچ طلاقى درست نيست؛ مگر اين كه زن را كه در حال پاكى (از حيض) كه با او در مدت پاكى آميزش نشده، طلاق دهند و دو شاهد عادل هنگام طلاق حاضر باشد.

پرسيدم: در وضو، مسح بر كفش چه حكمى دارد؟

فرمود: وقتى قيامت برپا شود، خداوند هر چيزى را به اصلش برمى گرداند. ازاين روبه عقيده توكسانى كه در وضوء روى كفش مسح مى كنند، وضوى آن ها به کجا مى رود؟ ( يعنى وضو درست نيست.)

با خودگفتم: اين هم از مسئله دوم كه جوابش را صحيح داد. در اين لحظه امام فرمود: بپرس.

گفتم: خوردن گوشت ماهى بدون پولك چه حكمى دارد؟

فرمود: خداوند جمعى از يهود را مسخ كرد.آن ها را كه درراه دريا مسخ كردبه صورت ماهى بى پولك ومارماهى وغيراين ها مسخ كرد وآن ها را كه در خشكى مسخ كرد، به شكل ميمون ، خوك و حيوانى مانند گربه و خزنده اى مانند سوسمار و... در آورد. (خوردن آن حرام است.)

آن حضرت باز فرمود: بپرس.

گفتم: درباره نبيذ (شراب خرما) چه مى فرمايى؟

فرمود: حلال است.

گفتم: ما در ميان آن ته نشين (زيتون) وغير آن مى ريزيم و مى خوريم.

فرمود: آه، آه، اين كه شراب بد بواست .

از حضرت خواستم درباره نبيذ حلال توضيح دهد.

امام فرمود: مردم مدينه از دگرگونى و ناراحتى مزاج خود به خاطر تغيير آب شكايت كردند. پيامبر(صلّي الله عليه وآله) فرمود : تا نبيذ بسازيد.

مردى به نوكرش دستور مى داد براى اونبيذ بسازد. نوكر يك مشت خرماى خشك بر مى داشت و در ميان مشك مى ريخت.

آن گاه آن مردازآن مى خورد و وضوهم مى گرفت...

من دراين لحظه بى اختياريك دستم را روى دست ديگرم زدم و گفتم: اگر امامتى دركار باشد، امام برحق همين است.

0000000000000

شهادت امام عليه السلام

0000000000000

امام صادق عليه السلام پس از عمرى تلاش و كوشش و احياء و نشر اسلام در شوال سال 148 هجرى قمرى ديده از جهان فروبست و به جوار پروردگارش شتافت .

صاحب جنات الخلود كه محقق ماهرى است روزشهادت آن حضرت را بيست و پنجم شوال گفته است .

شيخ صدوق و ديگران روايت كرده اند كه امام عليه السلام به دستور منصور ملعون مسموم شد.

انگورى را آغشته به سم كردند و به امام خوراندند و بدين گونه حضرت را به شهادت رساندند. حضرت هنگام وفات 65 سال داشت و مدت امامت آن حضرت 34 سال بود كه طى آن شيعه رشد كرد و روايات نبوى گسترش  يافت و غبار از چهره اسلام برگرفته شد و به جهانيان معرفى گرديد.

حضرت را در كنار پدر و جدش در قبرستان بقيع دفن كردند. تعداد فرزندان آن حضرت ، بنا به فرموده شيخ مفيد، ده تن بود.

حضرت امام جعفرصادق عليه السلام آخرين سخنش را در هنگام وفات خطاب به فرزندان و نزديكانش كه كنارش نشسته بودند، چنين بيان كرد:

انَّ شفاعتنا لا تنال مُستخِفَّا بالصَّلوة

همانا شفاعت ما به كسى كه نماز را سبك و حقير شمارد نمى رسد.

اگرچه امام عليه السلام را والي مدينه به شهادت رسانيد ولي آمرقتل امام عليه السلام منصوربود.

منصوركه نمي توانست پیشرفت امام را ببیند و عظمت ایشان را تحمل کند، گاهی برای شکستن عزت خدا دادی امام، ایشان را تحقیر می کرد.

گاهی ایشان را متهم می کرد که قصد آشوب علیه من را داری و می خواهی مردم را علیه من بشورانی.

رفت و آمدهای امام را تحت مراقبت قرار می داد و به والی خود در مدینه دستور می داد که کار را برایشان سخت بگیرد.

گاهی اوقات از طریق ربیع حاجب وزیر دربار خود، برای امام شر آفرینی می کرد و دستور می داد شبانه از دیوار خانه اش بالا روند و در لباس خواب ایشان را از خانه بیرون کشند و به سفری دراز به نزد منصور ببرند و ربیع نیز که دین خود را برای منصور داده بود و برای اجرای دستورش از هیچ خیانتی به امام پرهیز نداشت حتی نمی گذاشت که امام لباس خود را عوض کند و امام را با همان وضعیت به نزد منصور می برد.

و اگر منصور دستور می داد که امام را پیاده به نزدش ببرند ربیع خود سوار بر مرکب شده و امام را پیاده به سوی دربار می کشاند.

ربیع خود عامل تهدید امام بود و به ایشان می گفت: منصور می خواهد تو را بکشد اگر وصیتی داری به من بگو.

در امر خون ریزی هیچیک از خلفای بنی امیه و بنی عباس به اندازۀ منصور جنایات نکردند. بلائی که او بر سر امام صادق(علیه السلام) آورد کمتر بلائی نبود که بنی امیه بر سر امامان آورده بودند.

منصور قصری به نام حمراء داشت که معروف به قصر ذبح بود و در آن قصر چند بار امام صادق(علیه السلام) را احضار کرد ولی قادر به قتل او نبود او رفتاری منافقانه در قتل داشت مثلاً به فردی گفته بود او فامیل و وابسته به ماست مبادا او را اذیت کنید ولی پنهان دستور می داد او را بکشید و در این راه به خود سستی راه ندهید.

منصور دوانیقی حتی برخی از مخالفان خود را لای ستون های ساختمان گذارده و آنها را زنده دفن می کرد. سرهای علویون را از پیر و جوان می برید و در جائی روی هم انباشته میکرد.

منصور شخصاً مدعی شد که از ذریۀ فاطمه(سلام الله علیه) بیش از یک هزار نفر را کشته است، او حتی خانه امام صادق(علیه السلام) را آتش زد.

منصور به عروس خود منظور همسر فرزندش مهدی عباسی است، در حین سفر گفته بود کسی از فلان اطاق ها که گنجینه های من در آن است دیدن نکند مگر پس از مرگم.

منصور مُرد و درب اطاق ها را به امید گنج باز کردند و سراسر آن کشته هائی بودند که برخی پیر و برخی جوان و بر روی هر کشته ای نوشته ای بود که اصل و نسب او را معرفی می کرد.

امام صادق(علیه السلام) نیز در این راستا شاگردانی تربیت می کرد که هر کدام سرآمدی در علم و سخن بودند و می توانستند انقلاب و تحولی عظیم در میان توده پدید آوردند و این همان مسأله ای بود که منصور را وامی داشت که بگوید امام صادق(علیه السلام) چون استخوانی در گلوی من گیر کرده است.

امام صادق(علیه السلام) مواجه با دو جبهه بسیار قوی بود یکی سیاستمداران که می خواستند به سلطنت برسند و قدرت علمی و علوی را مانع آن می شناختند و دیگری جبهه عقاید و مذاهب گمراه و مختلف بود که هر دسته برای اثبات خود دعاوی و دلایلی داشتند.

این تصادم و اصطلاک مدتها ادامه داشت.

بنی عباس از بیم آنکه مبادا مردم حجاز اطراف علویین را بگیرند و مخصوصاً جعفر بن محمد(علیه السلام) که آفتاب آسمان علم و دانش بود با جنبش علم، رشته سلطنت را از دست آنها بگیرد.

منصور دوانیقی که دیگر نمی توانست بیشتر از این شاهد پیشرفت و نفوذ امام صادق(علیه السلام) را در میان مردم ببیند و از عظمت امام صادق(علیه السلام) به وحشت افتاده بود تصمیم به قتل امام گرفت.

پس طرح قتل ایشان را به وسیله مسموم کردن تهیه نمود.

منصور توسط والی خود در مدینه امام را با انگوری زهرآلود به شهادت رساند و بعد حیله گرانه به گریه و زاری امام پرداخت در حالی که خود بارها گفته بود که جعفر صادق(علیه السلام) چون استخوانی در گلویم گیر کرده است.

امر شهادت امام صادق(علیه السلام) را توسط منصور برخی انکار کرده اند به دلیل ابراز تأسف منصور از مرگ امام و برخی دیگر از آن به تردید یاد کرده اند.

علامه مجلسی می نویسد: حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام) در سن 71 سالگی روز دوشنبه 25 شوال 148 هجری قمری مسموماً درگذشت.

و در اینکه به وسیله سم در انگور به فرمان منصور مسموم گردید مورد اتفاق مورخین شیعه است.

یکی از شاگردان امام صادق(علیه السلام) به عنوان عیادت به بالین آن حضرت آمد و دید آنچنان حضرت لاغر شده که بیش از رمقی از ایشان باقی نمانده و شروع به گریه کرد.

امام فرمود: چرا گریه می کنی؟

او عرض کرد: آیا من، شما را در این حال می نگرم، گریه نکنم؟

امام فرمود: گریه نکن همانا همۀ نیکیها به مؤمن عرضه می شود؛ اگر اعضای بدن او قطعه قطعه شود، برای او خیر است و اگر سراسر بین مشرق و مغرب را مالک گردد، باز برای او خیر است و راضی به رضای خداست و آنچه را خدا پسندیده همان را می پسندد.

از سالمه کنیز امام صادق(علیه السلام) نقل شده است که گفت:

من به هنگام وفات امام صادق(علیه السلام) در محضر آن حضرت بودم، از هوش رفت وقتی به هوش آمد فرمود: به حسن افطس ( حسن پسر علی اصغر بن امام سجاد(علیه السلام)) هفتاد دینار بدهید و به فلانی و فلانی و فلان مقداری بدهید.

من عرض کردم: آیا به حسن افطس که قبلاً با کارد بزرگ به شما حمله کرد و می خواست شما را بکشد، پول بدهیم؟!!

امام فرمود: آیا می خواهی از آن افراد نباشم که خداوند در تمجید آنها می فرماید:

« و آنها که پیوندهایی را که خدا به آن امر کرده است برقرار می دارند و از پروردگارشان می ترسند، و از بدی حساب روز قیامت بیم دارند.» (رعد آیه21)

آری ای سالمه خداوند متعال بهشت را آفرید و آن را پاکیزه نمود و بوی آن را خوش گردانید. و همانا بوی بهشت تا فاصلۀ مسیری که در دو هزار سال پیموده می شود می رسد، ولی همین بوی بهشت را انسانی که پدر و مادرش را بیازارد و یا قطع رحم کند استشمام نخواهد کرد.

امام صادق(علیه السلام) در شرایطی می زیست که حتی نمی توانست وصی و امام بعد از خود را معرفی کند، از این رو با سیاست مدبرانۀ خود به گونه ای وصیّت کرد تا جان وصی حقیقی خود امام کاظم(علیه السلام) را از خطر گزند منصور دوانیقی حفظ کند.

ابو ایوب نحوی می گوید:

منصور در نیمه های شب مرا طلبید، به نزدش رفتم، دیدم روی صندلی نشسته و شمعی در برابرش است و نامه ای در دست دارد وقتی که بر او سلام کردم، نامه را به طرف من انداخت و گریه می کرد، به من گفت: این نامۀ محمد بن سلیمان والی مدینه است که در آن خبر داده، جعفر بن محمد(علیه السلام) وفات کرده.

آنگاه سه بار گفت: انا لله و انا الیه راجعون

در کجا مانند جعفر بن محمد(علیه السلام) یافت می شود؟ سپس به من گفت بنویس:

من آغاز نامه را نوشتم، گفت برای محمد بن سلیمان بنویس.

« اگر جعفر بن محمد(علیه السلام) به شخص معینی وصیّت کرده است او را احضار کن و گردنش را بزن.»

نامه را نوشتم و بسوی مدینه فرستاده شد.

پاسخ نامه آمد و در آن نوشته بود: جعفر بن محمد(علیه السلام) به پنج نفر وصیّت نموده است که عبارتند از: 1. منصور دوانیقی  2. محمد بن سلیمان (والی مدینه)   3. عبدالله یکی از پسرانش

 4. حمیده مادر امام کاظم  5. موسی(علیه السلام)

در حقیقت وصی امام صادق(علیه السلام) همان موسی بن جعفر بود ولی آن حضرت با این سیاست خواست جان وصی خود را حفظ کند.

با توجه به اینکه عدم صلاحیّت آن چهار نفر دیگر از نظر شیعیان روشن بود .

منصور دوانیقی پس از دریافت جواب نامه گفت: من راهی به کشتن این پنج نفر ندارم.

وصیت سیاسی دیگر امام صادق(علیه السلام) این بود که آن حضرت می دانست که خفقان حاکم بر جامعه مانع گسترش آثار آن حضرت و بازگویی حقایق برای آیندگان است، وصیّت کرد بعد از خود تا هفت سال در مراسم حج مجالس سوگواری برای او تشکیل دهند و مقداری از اموال خود را در این مراسم به نیازمندان بدهند.

چنین وصیتی آن هم در موسم حج که مردم از اکناف و اطراف اجتماع کرده اند حاکی است که امام می خواست در آن مجالس حقایق گفته شود تا مردم ظالم و مظلوم را بشناسند و از ماجرا های پشت پرده آگاه شوند.

در نتیجه وظیفۀ اسلامی خود را تشخیص دهند.

به هنگام مرگ این جمله را از امام صادق نقل کرده اند: به خدای ایمان دارم و به طاغوت کفر می ورزم خداوندا مرا در خواب و بیداری (قیامت) حفظ فرما.

در لحظه مرگ به فرزندان خود فرمود: بکوشید که جز مسلمان نمیرید.

به کسان و خویشان فرمود: شفاعت ما به کسی که نماز را کوچک بشمارد نمی رسد.

به خانواده خود وصیّت کرد که پس از مرگش تا چند سال در موسم حج در منی برای او مراسم عزاداری بپا دارند.

و دستور داد برای خویشان و کسان هدیه ای بفرستند حتی 70 دینار برای حسن افطس که از خویشان ایشان بود. و با خنجر به ایشان حمله کرده بود.

دربارۀ امام پس از خود امام کاظم(علیه السلام) را برای چندمین بار منصوب کرد که امام کاظم در آن هنگام حدود بیست سال داشته.

بخشی از سفارشها دربارۀ غسل و کفن و قبر خود که احکام اسلامی در این زمینه وجود دارد.

و بالاخره بخشی از وصیت راجع به مردم بود که روؤس آن دعوت به وقار و آرامش و حفظ زبان، پرهیز از دروغ و تهمت و دشمنی، دوری از تجاوزکار و پرهیز از حسادت و ترک معاصی و غیره بوده.

ابو بصیر می گوید: پس از شهادت امام صادق(علیه السلام) همراه بعضی از دوستان نزد حمیده برای عرض تسلیت رفتیم، گریه کرد و ما نیز از گریۀ او گریه کردیم، آنگاه گفت: ای ابو بصیر؛ اگر امام صادق را هنگام مرگ می دیدی، چیز عجیبی مشاهده می نمودی، چشمهای خود را گشود و فرمود: بستگانم را حاضر کنید، ما همۀ آنها را حاضر کردیم به آنها نگاه کرد و فرمود: همانا شفاعت ما به کسی که نماز را سبک بشمرد نرسد.

سال وفات امام صادق(علیه السلام) را 148 هجری و سن ایشان را 65 ذکر کرده اند.

ولی در این زمینه اختلافاتی در تاریخ هاست از جمله 68 و 71 سال.

روز وفات ایشان 25 شوال و برخی اول شوال و 15 رجب هم نوشته اند.

مدت امامت امام صادق(علیه السلام) 31 سال و برخی 34 سال هم نوشته اند.

زمان شهادت امام صادق(علیه السلام) دوازدهمین سال حکومت منصور بود.

تشییع جنازه فوق العاده ای از امام صورت گرفت که تا آن تاریخ در زندگی امامان دیده نشده بود، مسلمان و کافر و شیعه و سنی در آن شرکت داشتند.

امام صادق(علیه السلام) را نیز همچون امامان پیشین و امام سجاد(علیه السلام) و امام باقر(علیه السلام) در قبه عباسی دفن کردند.

مزار امام صادق(علیه السلام) تا سال 1344 هجری در آن قبه و بارگاه مرکز زیارت و آمد و شدها بود و در این سال وهابی ها آن را ویران کردند.

امام صادق(علیه السلام) خود دربارۀ پاداش زیارت خود گفته بود:

هر کس مرا زیارت کند فقیر نمی میرد و خداوند گناهانش را می بخشد.

و فرموده: روز شنبه روز زیارت امام صادق(علیه السلام) است و هر کس او را خواست زیارت کند باید غسل کند و چهار رکعت نماز بگذارد و زیارت نماید.

از امام حسن عسکری(علیه السلام) روایت شده که هر کس امام صادق(علیه السلام) و پدرش را زیارت کند به بیماری چشم گرفتار نمی شود و درد و رنجی به او نمی رسد و گرفتار نمی میرد.

پاره ای از اسناد امام صادق(علیه السلام) را مظلوم تر از حسین سید الشهداء(علیه السلام) معرفی می کنند و امام صادق(علیه السلام) را سید المظلومین می خوانند و معرفی می کنند.

امام صادق(علیه السلام) مظلوم بود مظلومی که هم از سوی دوستان ستم دید و هم از سوی دشمنان.

دوستان حق او را نشناختند و آزارش دادند تا حدی که آن خویشاوند نزدیک با خنجر به امام حمله کرد.

دشمنان نیز نیمه شب ایشان را از خانه بیرون می کشیدند و خود سواره و امام را پیاده به دنبال خود می کشاندند.

اموالش را مصادره می کردند خانه اش را آتش می زدند و به ایشان اهانت می کردند.

به یاد آوریم که هشام ایشان و پدرش امام باقر(علیه السلام) را به شام احضار کرد و تا سه روز به آنها اجازۀ ورود نداد و به آنها غذا نفروختند و آنها را با سنگ زدند.

برخی از شاگردان ایشان همچون مالک و ابوحنیفه را علیه ایشان علم کرده و پشت سر از ایشان بدگوئی ها می کردند.

امام صادق(علیه السلام) سفارشی کرده که در منی از او و مظلومیت او یاد کنند.

امام کاظم(علیه السلام) پس از وفات پدرش هر شب حجـرۀ ایشان را روشن می داشت تا عابـران

یاد و خاطرۀ امام صادق(علیه السلام) زنده بدارند.

0000000000000

کتاب توحید مفضّل

0000000000000

تشریح جنین و طفل شیرخوار

امام‌ صادق علیه السلام پس‌ از ذكر كوري‌ چشم‌ دل‌ مُلْحِدان‌ و اسباب‌ و علل‌ شكِّشان‌ و تهيّۀ اين‌ عالم‌ و تأليف‌ اجزاء و انتظام‌ آن‌ فرمود: شروع‌ مي‌كنيم‌ اي‌ مُفَضَّل‌ به‌ ذكر خلقت‌ انسان‌ پس‌ عبرت‌ بگير بدان‌! بنابراين‌ اوَّلين‌ مرتبۀ آن‌ تدبيري‌ است‌ كه‌ براي‌ جنين‌ در رحم‌ صورت‌ مي‌گيرد، در حالتي‌ كه‌ جنين‌ در زير سه‌ پرده‌ از ظلمت‌ محجوب‌ است‌: ظلمت‌ شكم‌ و ظلمت‌ رحم‌ و ظلمت‌ مَشيمه (بچّه‌دان‌). براي‌ جنين‌ در آن‌ حال‌ ابداً فكري‌ و راهي‌ براي‌ طلب‌ غذا، و دفع‌ مضرّت‌، و جلب‌ منفعت‌، و دور كردن‌ و زدودن‌ موادّ آزاردهنده‌ نمي‌باشد. در آن‌ حال‌ خون‌ حيض‌ به‌ سوي‌ او براي‌ تغذّي‌ او جاري‌ مي‌گردد، همان‌ طور كه‌ جريان‌ آب‌، نباتات‌ را تغذيه‌ مي‌كند.

جنين‌ پيوسته‌ داراي‌ همين‌ غذا مي‌باشد تا آفرينشش‌ كامل‌، و بدنش‌ محكم‌، و پوستش‌ قوي‌ مي‌گردد تا با برخورد با هوا طاقت‌ بياورد، و ديدگانش‌ قدرت‌ ديدن‌ نور را پيدا نمايد. درد زائيدن‌ به‌ مادرش‌ ناگهان‌ در مي‌گيرد تا وي‌ را به‌ ناراحتي‌ و درد مي‌كشاند با شديدترين‌ وجهي‌، و وي‌ را به‌ عنف‌ و سختي‌ درمي‌آورد تا بچّه‌ متولّد گردد.

همين‌ كه‌ جنين‌ قدم‌ به‌ جهان‌ نهاد، آن‌ خون‌ حيضي‌ كه‌ در رحم‌ مادر غذاي‌ او بود اينك‌ تبديل‌ به‌ شير مي‌گردد. آن‌ طعم‌ و رنگ‌ به‌ نوعي‌ دگر از غذا منقلب‌ مي‌شود كه‌ موافقتش‌ با مولود تازه‌ وارد از جهت‌ تغذّي‌ شديدتر است‌ و در وقت‌ حاجت‌ به‌ طفل‌ مي‌رسد.

 

جنين‌ به‌ مجرّد تولّد زبان‌ خود را بيرون‌ مي‌آورد، و به‌ دور لبانش‌ براي‌ طلب‌ غذا مي‌گرداند و دو لبش‌ را حركت‌ مي‌دهد، و شير مي‌خواهد، و دنبال‌ مادر شير دهنده‌ مي‌گردد.

طفل‌ پستان‌ مادر را به‌ مثابۀ دو مشگ‌ چرمي‌ كوچك‌ آويزان‌ پيدا مي‌كند چون‌ نيازمند به‌ آن‌ است‌، و همين‌ طور بر اين‌ منوال‌ مادامي‌ كه‌ بدنش‌‌تر و تازه‌ و أمعاء و روده‌هايش‌ رقيق‌، و اعضاء پيكرش‌ نرم‌ مي‌باشد از شير مادر مي‌خورد، تا هنگامي‌ كه‌ به‌ حركت‌ مي‌افتد و احتياج‌ به‌ غذاي‌ سخت‌تري‌ دارد، براي‌ آنكه‌ بدنش‌ قوّت‌ گيرد و محكم‌ گردد، دندانهاي‌ پيشين‌ او و ساير دندانها بيرون‌ مي‌آيد تا با آنها طعام‌ را بجود و غذا براي‌ او آسان‌ شود و گوارا گردد.

طفل‌ بر اين‌ نهج‌ روزگار سپري‌ مي‌كند تا به‌ سنِّ بلوغ‌ برسد، در اين‌ سن‌ اگر نرينه‌ است‌ مو در صورتش‌ مي‌رويد كه‌ علامت‌ ذكوريّت‌ و عِزَّت‌ مردان‌ مي‌باشد كه‌ به‌ واسطۀ آن‌ از حدّ صباوت‌ و مشابهت‌ با زنان‌ بيرون‌ مي‌شود. و اگر مادينه‌ باشد صورتش‌ بر همان‌ حال‌، پاكيزه‌ از مو مي‌ماند تا بهجت‌ و نَضارتي‌ كه‌ بدان‌ شهوت‌ مردان‌ را براي‌ بقاء و دوام‌ نسل‌ تحريك‌ مي‌كند محفوظ‌ بماند.

اي‌ مُفَضَّل‌ عبرت‌ بگير در آن‌ چيزي‌ كه‌ تدبير امور انسان‌ را در اين‌ حالات‌ مختلفه‌ به‌ دست‌ دارد. آيا احتمال‌ مي‌دهي‌ كه‌ در آن‌ امكان‌ اهمال‌ و بي‌تدبيري‌ بوده‌ باشد؟!

هيچ‌ مي‌داني‌ كه‌ اگر آن‌ خون‌ مخصوص‌ در رحم‌ بر وي‌ جاري‌ نشود خشكيده‌ و پلاسيده‌ مي‌شود، همانطور كه‌ گياه‌ اگر آب‌ به‌ آن‌ نرسد خشك‌ مي‌گردد؟! اگر در موقعي‌ كه‌ بدنش‌ در رحم‌ مادر استحكام‌ يافت‌ درد زائيدن‌ مادر او را به‌ قلق‌ و اضطراب‌ و تحرّك‌ نيندازد هيچ‌ فكر كرده‌اي‌ كه‌ مانند طفل‌ زنده‌ به‌ گور در رحم‌ باقي‌ مي‌ماند؟! هيچ‌ تأمّل‌ نموده‌اي‌ كه‌ اگر در موقع‌ ولادتش‌ شير با او همراهي‌ نكند از گرسنگي‌ مي‌ميرد يا به‌ غذائي‌ كه‌ ملايمت‌ و مناسبت‌ با او ندارد و براي‌ بدنش‌ صلاحيّت‌ ندارد مبتلا مي‌ شود؟!

و اگر در وقت‌ دندان‌ درآوردن‌، دندان‌ درنياورد آيا جويدن‌ غذا وگوارا شدن‌ آن‌ بر او ممتنع‌ نمي‌شود؟! يا بايد مادر وي‌ را با شير دادن‌ سير كند كه‌ در اين‌ صورت‌ بدنش‌ استحكام‌ نمي‌يابد و صلاحيّت‌ كار و عمل‌ پيدا نمي‌كند، و علاوه‌ بر اين‌ مادر از اين‌ به‌ بعد بايد به‌ او مشغول‌ گردد و از پرورش‌ اولاد ديگرش‌ باز مي‌ماند.

آيا در موقع‌ بلوغ‌ و رجوليّت‌ اگر ريش‌ در نياورد بر هيئت‌ اطفال‌ و نسوان‌ باقي‌ نمي‌ماند؟! آنگاه‌ ديگر تو براي‌ وي‌ جَلالي‌ و وقاري‌ نخواهي‌ ديد!

پس‌ كيست‌ آن‌ كه‌ مترصّد امور اين‌ طفل‌ است‌ به‌ تمام‌ جهات‌ از اين‌ امور لازمه‌، تا به‌ تمام‌ معني‌ آنها را به‌ او ايفا مي‌كند غير از آن‌ كه‌ او را خلق‌ نموده‌ بعد از آنكه‌ نبوده‌ است‌؟! تازه‌ پس‌ از وجودش‌ قيام‌ به‌ مصالح‌ او مي‌كند، و زمام‌ امور او را در رُشد و نموّ و كمال‌ در دست‌ مي‌گيرد.

بنابر اين‌ اگر فرض‌ كنيد اهمال‌ و عدم‌ درايت‌ و علم‌، اين‌ گونه‌ تدبير را مي‌آفريند، به‌ قرينۀ تضادّ بايد عمد و تقدير در امور اين‌ طفل‌، خطاء و محال‌ را بيافرينند. زيرا عمد و تقدير در كار طفل‌ ضِدّ اهمال‌ و بي‌رويّه‌گي‌ مي‌باشد.

و كسي‌ كه‌ بدين‌ لازم‌ تن‌ در دهد، و اين‌ نتيجه‌ را بپذيرد گفتاري‌ فظيع‌ و جاهلانه‌ از خود بروز داده‌ است‌، به‌ سبب‌ آنكه‌ از اهمال‌ و بي‌رويّه‌گي‌ و بي‌تدبيري‌، صواب‌ و درستي‌ تراوش‌ نمي‌كند و راستي‌ و حقيقت‌ بيرون‌ نمي‌آيد، و از تضادّ، كار نظام‌ و انتظام‌ و واقعيّت‌ و هدف‌ ساخته‌ نيست‌. تَعالي‌ اللهُ عَمَّا يَقُولُ الْمُلْحِدُونَ عُلُوًّا كَبِيراً. «بلند مرتبه‌ است‌ خداوند از آنچه‌ ملحدين‌ مي‌گويند، بلندي‌ بزرگ‌ و سترگي‌.»

مظفّر گويد: اهمال‌ و بدون‌ تدبيري‌ به‌ طور مستمرّ و دوام‌ نتيجۀ خطا به‌ بار مي‌آورد همان‌ طور كه‌ ما بالعيان‌ مشاهده‌ مي‌كنيم‌. آيا اگر آب‌ را به‌ كَرْتهاي‌ زراعت‌ جاري‌ سازي‌ و تقسيم‌ آن‌ را بر كَرْتها و قطعات‌ آن‌ مهمل‌ گذاري‌ آيا متصوّر است‌ كه تمام‌ قطعات‌ و كرتها بدون‌ خَلَل‌ از نظر نقصان‌ و زيادتي‌ سيراب‌ شوند؟! اگر دانۀ بَذْر را بر زمين‌ بدون‌ مناسبت‌ بپاشي‌ آيا امكان‌ دارد آن‌ زراعت‌ از روي‌ انتظام‌ بهره‌ دهد؟! اگر مقداري‌ از قطعات‌ چوب‌ را گرد آوري‌ و آنها را با ميخهائي‌ به‌ هم‌ متّصل‌ كني‌، آيا خود به‌ خود يك‌ ميز و يا يك‌ در از آن‌ به‌ دست‌ خواهي‌آورد؟!

منبع  :  امام شناسی ج 18 ص 75

 

طبیعت یا خدا

در اينجا مفضّل‌ مي‌گويد: يَا مَوْلَايَ! گروهي‌ گمان‌ دارند كه‌ اينها فعل‌ طبيعت‌ است‌، و امام‌ به‌ او پاسخ‌ مي‌دهد: تو از اين‌ طبيعت‌ از ايشان‌ سوال‌ كن‌! آيا طبيعتي‌ مي‌باشد كه‌ براي‌ انجام‌ اين‌ افعال‌ داراي‌ علم‌ و قدرت‌ است‌، يا آنكه‌ داراي‌ علم‌ و قدرت‌ نمي‌باشد؟!

اگر براي‌ آن‌ طبيعت‌، علم‌ و قدرت‌ را لازم‌ دانستند، چه‌ آنان‌ را باز مي‌دارد از اثبات‌ خالقي‌ كه‌ اينها صفات‌ او باشد؟! و اگر گمان‌ دارند كه‌ طبيعت‌ اين‌ افعال‌ را بدون‌ علم‌ و اراده‌ بجا مي‌آورد، و با وجود اين‌ در كارهاي‌ طبيعت‌ اين‌ گونه‌ درستي‌ و حكمتي‌ كه‌ مي‌بيني‌ مشاهده‌ مي‌شود، در اين‌ صورت‌ معلوم‌ مي‌گردد كه‌: اين‌ كارها فعل‌ خالق‌ حكيم‌ مي‌باشد، و آنچه‌ را كه‌ آنان‌ طبيعت‌ نام‌ نهاده‌اند سُنَّتي‌ است‌ از جانب‌ وي‌ كه‌ در مخلوقاتش‌ جاري‌ شده‌ است‌ طبق‌ جرياني‌ كه‌ خود او بر آن‌ نهج‌ اجراء كرده‌ است‌.

مظفّر گويد: بنگر به‌ سوي‌ نظريّه‌ و گفتار اهل‌ طبيعت‌ كه‌ چگونه‌ بر طريق‌ و نهج‌ واحد از عصرامام‌ صادق‌ علیه السلام تا امروز كلامشان‌ را جاري‌ مي‌سازند؟! گويا اصلاً اين‌ جواب‌ را كه‌ دليل‌ و حجّتشان‌ را قطع‌ مي‌كند تعقّل‌ ننموده‌اند، و يا آنكه‌ از روي‌ اصرار و ابرام‌ بر عِناد و انكار از آن‌ چشم‌ پوشي‌ مي‌كنند.

امام‌ علیه السلام امر طبيعت‌ را منحصر در دو چيز كه‌ سومي‌ ندارد ميخكوب‌ مي‌كند، و آن‌ اين‌ است‌ كه‌ يا طبيعت‌ داراي‌ علم‌ و حكمت‌ و قدرت‌ مي‌باشد يا خالي‌ از همۀ اينهاست‌. اگر مراد صورت‌ اوَّل‌ است‌ پس‌ آن‌ همان‌ چيزي‌ است‌ كه‌ ما براي‌ خالق‌ اثبات‌ مي‌نمائيم‌، و در اين‌ صورت‌ فرقي‌ ميان‌ ما و ميان‌ آنها نمي‌باشد مگر از ناحيۀ تسميه‌ (كه‌ ما خالق‌ مي‌گوئيم‌ وآنان‌ طبيعت‌) و اگر مراد صورت‌ دوم‌ است‌ لازمه‌اش‌ آن‌ است‌ كه‌ آثارش‌ مضطرب‌ و مشوّش‌ و بدون‌ حساب‌ و تقدير و تدبير بوده‌ باشد، كه‌ شأن‌ و لازمۀ عدم‌ عقل‌ و بصيرت‌ و شنوائي‌ در كارهايش‌ باشد، وليكن‌ از آنجا كه‌ ما آثار را مبتني‌ بر علم‌ و حكمت‌ و قدرت‌ و تقدير و محاسبه‌ مشاهده‌ مي‌كنيم‌ بنابراين‌ به‌ ناچار از فعل‌ طبيعت‌ كور و كر نمي‌تواند بوده‌ باشد، و طبيعت‌، غير خداوند عالم‌ قادر مُدَبِّر مي‌باشد. و در اين‌ فرض‌ طبيعت‌ چيزي‌ نيست‌ مگر سُنَّت‌ خداوند در ميان‌ مخلوقاتش‌، و چيز ديگري‌ كه‌ داراي‌ كيان‌ و هستي‌ استقلالي‌ از خالق‌ جهان‌ آفرينش‌ بوده‌ باشد، نخواهد بود.

منبع  :  امام شناسی ج 18 ص 80

 

حکمت الهی در کیفیت اعضای بدن انسان

و پس‌ از آن‌ امام‌ علیه السلام برگشت‌ به‌ گفتار نخستينش‌، و در جهت‌ وصول‌ غذا به‌ بدن‌ و كيفيّت‌ انتقال‌ جوهره‌ و شالودۀ آن‌ از معده‌ به‌ كبد به‌ واسطۀ رگهاي‌ باريك‌ مُشَبَّك‌ و توخالي‌ كه‌ ميان‌ آن‌ دو تعبيه‌ شده‌ است‌ و به‌ مثابه‌ مصف'ي‌ (صافي‌ و پالايش‌ دهنده‌) براي‌ غذا مي‌باشد، و سپس‌ تبديل‌ آن‌ به‌ خون‌، و نفوذ خون‌ در تمام‌ بدن‌ به‌ وسيلۀ مجاري‌ مهيّا شده‌ براي‌ آن‌، و پس‌ از آن‌ كيفيّت‌ تقسيم‌ خون‌ در بدن‌، و بروز فضلات‌ آن‌ را، به‌ طوري‌ حضرت‌ شرح‌ و تفصيل‌ دادند كه‌ گويا طبيب‌ حاذقي‌ كه‌ در عالَم‌ طبّ مُشابه‌ و مُماثلي‌ ندارد، و عالِم‌ ماهري‌ درعلم‌ تشريح‌ كه‌ مدّت‌ عمر خود را در عمل‌ تشريح‌ سپري‌ كرده‌ است‌ بيان‌ مي‌نمايد.

علاوه‌ بر اين‌ امام‌ علیه السلام با اين‌ بيان‌ خويشتن‌ از دورة‌ دَمَوِيَّه‌ (جريان‌ و گردش‌ دوري‌ خون‌ در تمام‌ بدن‌) پرده‌ برداشته‌اند، آن‌ جريان‌ دَوَراني‌ را كه‌ غربيها از اكتشاف‌ آن‌ آوازه‌ خواني‌ مي‌كنند. قريب‌ دوازده‌ قرن‌ قبل‌ از كشف‌ دَوَران‌ خون‌، امام‌ آن‌ را كشف‌ نموده‌ است‌.( عين‌ عبارت‌ امام‌ صادق علیه السلام اين‌ است‌: ثمّ إنّ الكبد تقبله‌ فيستحيل‌ بلطف‌ التدبير دماً و ينفذ إلي‌ البدن‌ كلّه‌ في‌ مجاري‌ مهيِّئةٍ لذلك‌، بمنزلة‌ المجاري‌ الّتي‌ تهيّأ للماء حتي‌ يطرد في‌ الارض‌ كلِّها. و ينفذ مايخرج‌ منه‌ من‌ الخبث‌ و الفضول‌ إلي‌ مَفَائضَ قد اُعِدَّت‌ لذلك‌ - الخ‌. «و پس‌ از آن‌، كبد آن‌ غذا را قبول‌ مي‌كند و آن‌ غذا با لطف‌ تدبير تبديل‌ به‌ خون‌ مي‌شود، و به‌ وسيلۀ مجراهائي‌ كه‌ براي‌ جريان‌ خون‌ آماده‌ و تعبيه‌ شده‌ است‌ به‌ تمام‌ بدن‌ مي‌رسد. اين‌ مجاري‌ خون‌ به‌ منزلۀ مجاري‌ آب‌ مي‌باشد كه‌ آن‌ را براي‌ ايصال‌ آب‌ به‌ تمام‌ قسمتهاي‌ زمين‌ تهيّه‌ مي‌نمايند. آنگاه‌ آن‌ مقدار ثقل‌ و فضول‌ و خبائثي‌ كه‌ از بقيۀ غذا بجاي‌ مي‌ماند به‌ سوي‌ مجاري‌ خاص‌ وارد مي‌شود، و آنچه‌ كه‌ از جنس‌ صفراء مي‌باشد به‌ سمت‌ كيسۀ صفرا (مراره‌) مي‌رود، و آنچه‌ كه‌ از جنس‌ سوداء مي‌باشد به‌ سمت‌ طحال‌ مي‌رود، و آن‌ رطوبتهاي‌ خبيثه‌ و زائده‌ به‌ سمت‌ مثانه‌ گسيل‌ مي‌شود.»

بايد دانست‌ كه‌ در اين‌ بيان‌ امام‌ علیه السلام نكاتي‌ است‌ كه‌ بالصّراحة‌ از جريان‌ خون‌ كه‌ دانشمند انگليسي‌: «ويليام‌ هاروي‌ William Harvey » (تولّد در 1578 و مرگ‌ در 1756 ميلادي‌) آن‌ را كشف‌ كرده‌ است‌ پرده‌ برمي‌دارد. در اينجا امام‌ علیه السلام از جريان‌ و گردش‌ خون‌ در شرائين‌ و أورده‌ (سرخ‌ رگها و سياه‌رگها) كه‌ مركزش‌ قلب‌ مي‌باشد بطور تفصيل‌ سخن‌ گفته‌ است‌ لهذا به‌ جرأت‌ مي‌توان‌ گفت‌: اوّلين‌ مكتشف‌ گردش‌ دوراني‌ خون‌ امام‌ علیه السلام بوده‌ است‌. أطبّاء و پزشكان‌ همگي‌ بر آن‌ بودند كه‌ توزيع‌ خون‌ در بدن‌ به‌ صورت‌ و هيئت‌ شَجَر (درخت‌ و شاخ‌ و برگ‌ آن‌) مي‌باشد و خون‌ در بدن‌ در اين‌ رگهاي‌ بزرگ‌ و كوچك‌ حتي‌ عروق‌ شعريّه‌ (مويرگها) ثابت‌ و غيرمتحرّك‌ مي‌باشد. امام‌ صادق‌ علیه السلام است‌ كه‌ با اين‌ بيان‌ خود توضيح‌ و تشريح‌ فرمود كه‌: شجريّتِ دم‌ درست‌ نيست‌ بلكه‌ آنچه‌ هست‌ دَوَران‌ دم‌ مي‌باشد.(عبارت‌ امام‌ را كه‌ در اينجا آورديم‌ از «بحارالانوار» طبع‌ حروفي‌ ج‌ 3 ص‌ 68 نقل‌ نموديم‌))

و سپس‌ امام‌ علیه السلام گفتارش‌ را به‌ نَشْو و نَماي‌ بدنها در حالات‌ متناوب و متوالي‌، و آن‌ جهتي‌ كه‌ خداوند به‌ وسيلۀ آن‌ انسان‌ را از خلقت‌ بهائم‌ جدا ساخته‌ است‌، كشانيد و به‌ دنبالش‌ سخن‌ را راجع‌ به‌ حواسي‌ كه‌ خداوند انسان‌ را بدان‌ اختصاص‌ داده‌ و فوائد قرار دادن‌ آن‌ حواسّ را به‌ صورت‌ موجود، و انحصار آنها به‌ اثري‌ كه‌ از غير آنها بر نمي‌آيد، و اختصاص‌ هر يك‌ آنها به‌ اثري‌ كه‌ از دومي‌ ساخته‌ نيست‌، گسترش‌ داد.

و به‌ همين‌ منوال‌ بيانش‌ را در اعضاء مُفْرده‌ و مُزْدَوَجه‌ (تك‌ و جفت‌) از اجزاء بدن‌ رسانيد و شرح‌ داد سلسلۀ علل‌ و اسبابي‌ را كه‌ به‌ جهت‌ آنها بر اين‌ گونه‌ تركيب‌ خاصّ او را آفريد.

و بيان‌ خود را نيز شامل‌ نمود بر آنچه‌ حضرت‌ پروردگار جليل‌ به‌ انسان‌ عطا فرمود، از نعمتهاي‌ گوناگون‌ در خوراكيها و آشاميدنيها، و وجه‌ تمايزي‌ كه‌ در خلقت‌ ميان‌ افراد بني‌آدم‌ قرار داده‌ است‌، به‌ طوري‌ كه‌ يكي‌ از آنها مشابه‌ دگري‌ نخواهد گرديد.

امام‌ علیه السلام مطلب‌ را دنبال‌ مي‌نمايد تا مي‌رسد بدينجا كه‌ مي‌گويد:

اگر تمثال‌ انساني‌ را بر روي‌ ديواري‌ ببيني‌ كه‌ نقش‌ كرده‌ باشند و كسي‌ به‌ تو بگويد: اين‌ صورت‌ در اينجا خود بخود ظاهر شده‌ است‌ و كسي‌ آن‌ را بر ديوار نكشيده‌ است‌، آيا معقول‌ مي‌باشد كه‌ تو اين‌ كلام‌ را از وي‌ بپذيري‌؟! بلكه‌ استهزاء و تمسخر مي‌نمائي‌ به‌ آن‌ گفتار. پس‌ چگونه‌ آن‌ تمثال‌ مُصَوَّر را كه‌ جَماد است‌ و حسّ و حركتي‌ ندارد انكار مي‌كني‌، امَّا در انسان‌ زنده‌ و گويا انكار نمي‌كني‌؟!

مُظَفَّر گويد: چقدر اين‌ حجّت‌ حجّتي‌ است‌ قوي‌! و چقدر اين‌ بيان‌ بياني‌ است‌ روشن‌! تو گوئي‌: هر شخص‌ نظر كننده‌اي‌ از اهل‌ هر قرني‌ كه‌ بوده‌ باشد، نزديك‌ است‌ بگويد: امام‌ علیه السلام اين‌ دليل‌ و برهان‌ را براي‌ خصوص‌ اهل‌ زمان‌ و قرن‌ وي‌ آورده‌ است‌، چون‌ در اسلوب‌ و حجّت‌ آن‌ را ملايم‌ بيان‌ و برهان‌ مي‌يابد.

منبع  :  امام شناسی ج 18 ص 81

 

در مصالح خلقت انسان و حیوان

در روز دوم‌ امام‌ جعفر صادق‌ علیه السلام بر مُفَضَّل‌ بن‌ عُمَر فصل‌ دوم‌ را كه‌ در خلقت‌ حيوان‌ است‌ گشود، و فرمود: من‌ براي‌ تو داستان‌ آفرينش‌ حيوان‌ را مقدَّم‌ مي‌دارم‌ تا از امر آن‌ حيوان‌، امور غير حيوان‌ نيز براي‌ تو واضح‌ گردد!

فكر كن‌ در كيفيّت‌ ساختمان‌ بدنهاي‌ حيوانات‌ و تهيّه‌ و درست‌ كردن‌ آنها بر همين‌ قسمي‌ كه‌ وجود دارد. بدن‌ حيوان‌ نه‌ چندان‌ سخت‌ است‌ چون‌ سنگ‌، و اگر چنين‌ بود خم‌ نمي‌گرديد و براي‌ انجام‌ اعمال‌ و كارها جابجا نمي‌شد، و نه‌ چندان‌ نرم‌ و سست‌ است‌ كه‌ نتوان‌ بارهاي‌ سنگين‌ و صعب‌ را بر آن‌ تحميل‌ نمود، و حيوان‌ نتواند روي‌ پاي‌ خود بايستد و خودكِفا بوده‌ باشد.

بدن‌ حيوان‌ مركّب‌ است‌ از گوشت‌ نرم‌ كه‌ قابل‌ انعطاف‌ است‌ كه‌ داخل‌ آن‌ را استخوانهاي‌ سخت‌ كه‌ با اعصاب‌ و عروق‌ پيوسته‌ مي‌باشد محكم‌ نموده‌ و برخي‌ از اعضاء را به‌ برخي‌ دگر مُنضمّ و متّصل‌ كرده‌ است‌، و بر فراز جميع‌ آنها پوستي‌ برآمده‌ است‌ كه‌ جميع‌ بدن‌ را شامل‌ مي‌شود.

و از اشباه‌ و نظاير آن‌، تماثيلي‌ است‌ كه‌ از قطعات‌ چوب‌ به‌ عمل‌ مي‌آورند، و آنها را با پارچه‌ مي‌پيچند، و با ريسمانهائي‌ مي‌بندند، و بر روي‌ همۀ آنها صَمْغ‌ مي‌مالند. چوبها به‌ منزلۀ استخوانها مي‌باشد، و پارچه‌ها به‌ مثابه‌ گوشت‌، و ريسمانها مانند اعصاب‌ و عروق‌، و ماليدن‌ صمغ‌ هم‌ حكم‌ پوست‌ را دارد.

اگر روا باشد كه‌ حيوان‌ متحرّك‌ در روي‌ زمين‌ از روي‌ اهمال‌ و بدون‌ صانع‌ آفريده‌ شده‌ باشد، رواست‌ كه‌ اين‌ تمثالهاي‌ مرده‌ و بدون‌ جان‌ نيز بدون‌ سازنده‌ و علم‌ و قدرت‌ خود بخود لباس‌ تحقّق‌ و هستي‌ پوشيده‌ باشند، و اگر اين‌ فرضيّه‌ در تماثيل‌ جايز نيست‌ به‌ طريق‌ اَولي‌ در حيوان‌ زندۀ واقعي‌ جايز نخواهد بود.

و پس‌ از اين‌ تفكّر نما در بدن‌ چهارپايان‌ كه‌ بر اصل‌ و اساس‌ بدن‌ انسان‌ از گوشت‌ و استخوان‌ و عَصَب‌ آفريده‌ شده‌ است‌، و گوش‌ و چشم‌ بدانها عطا گرديده‌ است‌ تا انسان‌ بتواند حوائجش‌ را از آنها برگيرد. اگر آنها كور و كر بودند انسان‌ از آنها بهره‌مند نمي‌گشت‌ و آنها قادر نبودند هيچ‌ يك‌ از مقاصد انسان‌ را برآورند. امَّا از عقل‌ و انديشه‌ بازداشته‌ شده‌اند براي‌ آنكه‌ رام‌ و فرمانبر انسان‌ باشند. در اين‌ صورت‌ ابائي‌ ندارند اگر انسان‌ آنها را به‌ كارهاي‌ طاقت‌ فرسا بگمارد و بارهاي‌ سنگين‌ بر آنها حمل‌ كند.

اگر گوينده‌اي‌ بگويد: گاهي‌ در ميان‌ افراد انسان‌ بنده‌هائي‌ يافت‌ مي‌شوند كه‌ نسبت‌ به‌ انسان‌ رام‌ و مطيع‌ هستند، و تحمّل‌ مشكلات‌ و كارهاي‌ صعب‌ را مي‌كنند، و در عين‌ حال‌ آنها فاقد عقل‌ و انديشه‌ نمي‌باشند.

در پاسخش‌ گفته‌ مي‌شود: اين‌ صنف‌ از انسان‌ اندك‌ هستند، واما اكثر بشر رام‌ و فرمانبر به‌ آنچه‌ چهارپايان‌ و جنبندگان‌ بدان‌ رام‌ مي‌باشند از حمل‌ أثقال‌ و آسيا نمودن‌ و اشباه‌ آن‌ نيستند، و به‌ آنچه‌ مردمان‌ به‌ آن‌ نيازمندند قيام‌ ندارند.

علاوه‌ بر اين‌ اگر مردم‌ بدين‌ گونه‌ اعمال‌ با بدنهايشان‌ مزاولت‌ و سر و كار داشته‌ باشند، از ساير اعمال‌ باز مي‌مانند، زيرا به‌ جاي‌ يك‌ شتر و يا يك‌ قاطر محتاج‌ مي‌شدند عدّۀ بسياري‌ از افراد انسان‌ را به‌ كار گيرند. و اين‌ گونه‌ عمل‌ ديگر وقت‌ و مجالي‌ براي‌ انسان‌ باقي‌ نمي‌گذاشت‌ تا زيادي‌ از آن‌ را در صنعتها به‌ كار برد. مضافاً به‌ اينكه‌ اين‌ گونه‌ اعمال‌، سختيهاي‌ كمرشكن‌ و مشكلات‌ غير قابل‌ تحمّل‌ و تنگي‌ و مشقّت‌ در تهيّۀ معاششان‌ ايجاد مي‌نمود.

پس‌ از اين‌، امام‌ علیه السلام شروع‌ نمود در بيان‌ و شرح‌ آنچه‌ كه‌ هر نوع‌ از انواع‌ سه‌گانۀ حيوان‌ را از همديگر متمايز مي‌سازد، و آنها عبارتند از: انسان‌، و گوشتخواران‌، و گياه‌خواران‌، و بيان‌ آنچه‌ كه‌ هر يك‌ از آنها اقتضاي‌ چه‌ نوع‌ عضوي‌ در بدنشان‌ دارند؟! در اينجا امام‌ علیه السلام از لطائف‌ حكمت‌، و بدايع‌ قدرت‌، و محاسن‌ طبيعت‌، شرحي‌ عالي‌ دارند.

امام‌ علیه السلام حكمت‌ قرار دادن‌ چشمان‌ بهائم‌ را در چهره‌شان‌، و دهانشان‌ را در شكاف‌ زير صورت‌، و اينكه‌ خداوند آن‌ را مانند دهان‌ انسان‌ كه‌ رو برو مي‌باشد قرار نداده‌ است‌، و همچنين‌ دربارۀ خصوصيّات‌ اعضاء و جوارح‌ ديگر ذكر كردند.

و براي‌ زيركي‌ و فطانت‌ بعضي‌ از آنها براي‌ تو همين‌ بس‌ است‌ كه‌ بز كوهي‌ كه‌ خورندۀ مار مي‌باشد، از خوردن‌ آب‌ امتناع‌ مي‌نمايد چون‌ شرب‌ آب‌ آن‌ را مي‌كشد.

و روباه‌ بر پشتش‌ مي‌خوابد و شكمش‌ را باد مي‌كند در وقت‌ گرسنگي‌ تا طيور آسمان‌ گمان‌ كنند او مرده‌ است‌. همين‌كه‌ بر رويش‌ مي‌نشينند تا با چنگالشان‌ پاره‌اش‌ كنند، ناگهان‌ بر آنها مي‌جهد و آنها را طعمۀ خود مي‌گرداند. و غير از بزكوهي‌ و روباه‌ نيز بقيّۀ حيوانات‌ اينچنين‌ هستند.

حضرت‌ امام‌ جعفر صادق‌ علیه السلام مي‌گويد: اين‌ گونه‌ حيله‌ها را در طبع‌ حيوانات براي‌ اغراض‌ و مصالحشان‌ چه‌ كسي‌ قرار داده‌ است‌؟!

و پس‌ از آن‌ امام‌ علیه السلام در گفتارش‌ متعرّض‌ ذَرَّه‌ (مورچۀ بسيار ريز) و نَمْلَه‌(مورچه‌) و لَيْث‌ كه‌ مردم‌ آن‌ را أسَدُالذُّبَاب‌ (شير مگس‌) گويند، گرديده‌اند، و در تماميّت‌ آفرينش‌ مورچۀ بسيار ريز با كوچكي‌ جثّه‌اش‌، و مورچه‌ و كارهائي‌ كه‌ براي‌ جلب‌ قوت‌ خود مي‌كند، و ليْث‌ (شيرمگس‌) در صيد كردن‌ مگسها بياني‌ جالب‌ آورده‌اند.

و سپس‌ گفته‌اند: بنگر به‌ اين‌ جنبندۀ حقير چگونه‌ خداوند در طبعش‌ حيله‌اي‌ قرار داده‌ است‌ كه‌ انسان‌ بدان‌ راه‌ نمي‌يابد مگر با حيله‌ و استعمال‌ آلات‌ شكار! بنابر اين‌ چيزي‌ را حقير و ناچيز مشمار زماني‌ كه‌ عبرت‌ گرفتن‌ به‌ آن‌ آشكار باشد همانند مورچه‌ و مثل‌ آن‌. زيرا بعضي‌ اوقات‌ معني‌ نفيس‌ را به‌ چيز حقيري‌ مثال‌ مي‌زنند، و اين‌ از رتبت‌ آن‌ نمي‌كاهد، همان‌ طور كه‌ دينار را كه‌ طلاست‌ چون‌ با سنگ‌ ترازوي‌ آهني‌ بسنجند از قيمتش‌ نمي‌كاهد.

و پس‌ از آن‌ نيز حضرت‌ در بيان‌ كيفيّت‌ خلقت‌ پرندگان‌ بحث‌ كردند كه‌ چطور جسم‌ پرنده‌ را سبك‌ آفريده‌، و آفرينشش‌ را درهم‌ پيچيده‌ كرده‌، و براي‌ وي‌ سينه‌اي‌ باريك‌ قرار داده‌ تا بتواند در وقت‌ طيران‌ هوا را بشكافد، إلي‌ غير ذلك‌ از خصوصيّات‌ خلقتش‌، و حكمت‌ او در خلق‌ آن‌ خصوصيّات‌. و همچنين‌ امام‌ گسترش‌ داد حكمت‌ را در خصوصيّات‌ آفرينش‌ مرغ‌ و گنجشك‌ و خفّاش‌ و زنبور عسل‌ و ملخ‌ و غيرها از پرندگان‌ كوچك‌، و آن‌ طبائعي‌ كه‌ خداوند در آنها نهاده‌ است‌ تا با زيركي‌ و فطانت‌ و هدايت‌ به‌ سوي‌ طلب‌ روزي‌ و غير از اينها از آنچه‌ كه‌ در بدايع‌ خلقت‌ است‌ به‌ حركت‌ و تلاش‌ درآيند.

و سپس‌ متعرّض‌ خلقت‌ ماهي‌ گرديد، و مشاكلت‌ آن‌ را با امري‌ كه‌ مقدّر شده‌ است‌ بر آن‌ بوده‌ باشد بيان‌ فرمود و در اينجا مي‌فرمايد: اگر مي‌خواهي‌ وسعت‌ حكمت‌ خالق‌ و كوچكي‌ علم‌ مخلوقات‌ را بداني‌ نظر كن‌ به‌ درياها كه‌ چه‌ اقسام‌ مختلفي‌ از ماهيها، و جنبندگان‌ در آب‌، و صدفها، و اصناف‌ از موجودات‌ كثيرۀ دريا وجود دارد كه‌ به‌ شمارش‌ در نيايد، و منافع‌ و خواصّ آن‌ شناخته‌ نمي‌گردد مگر يكي‌ پس‌ از ديگري‌ كه‌ انسان‌ به‌ واسطۀ آلات‌ و اسباب‌ بدان‌ راه‌ مي‌يابد - تا آخر كلام‌ او در اين‌ فصل‌.

مظفّر گويد: عجبي‌ از خالق‌ امثال‌ اين‌ مورچه‌هاي‌ ريز و كرمها و اصناف‌ ماهيهاي‌ غريب‌ و ناشناخته‌ كه‌ در شكلهايشان‌ اختلاف‌ دارند، و نوع‌ حكمت‌ خدا در آنها متفاوت‌ مي‌باشد، نيست‌. و عجبي‌ نيست‌ از آن‌ كس‌ كه‌ به‌ وجه‌ حكمت‌ يكايك‌ اين‌ مصنوعات‌ پس‌ از وجودشان‌ و تكوينشان‌ پي‌ برده‌است‌! بلكه‌ عجب‌ از آن‌ كس‌ است‌ كه‌ خالق‌ آسمانها و زمينها و آنچه‌ را كه‌ در آنها و در ميان‌ آنها با إتقان‌ صنعت‌ و استحكام‌ خلقت‌ و بديع‌ بودن‌ تركيب‌ است‌، انكار مي‌كند! و چنانكه‌ شخص‌ منكر به‌ خود نظر نمايد كه‌ چگونه‌ سازمان‌ وجوديش‌ غريب‌، و تماميّت‌ خلقت‌ در آن‌ عجيب‌ مي‌باشد، تنها همين‌ وجود او بزرگترين‌ «برهان‌ بر وجود و وحدانيّت‌ موجود» خواهد بود.

منبع  :  امام شناسی ج 18 ص 83

 

عجائب خلقت در آسمانها و کرات آسمانی

مُفَضَّل‌ بن‌ عُمَر چاشتگاه‌ روز سوم‌ به‌ محضر امام‌ علیه السلام رسيد. حضرت‌ به‌ او فرمود: اي‌ مفضّل‌ من‌ براي‌ تو شرح‌ دادم‌ خلقت‌ انسان‌ و آن‌ تدبيراتي‌ را كه‌ در وي‌ به‌ كار رفته‌ است‌، و دگرگوني‌ وي‌ در حالات‌ متفاوته‌، و اعتبارات‌ مشهودي‌ را كه‌ از آن‌ دستگير انسان‌ مي‌گردد.

و براي‌ تو شرح‌ دادم‌ امر حيوان‌ را! و الآن‌ ابتدا مي‌كنم‌ براي‌ تو ذكر آسمان‌ و خورشيد و ماه‌ و ستارگان‌ و مدار حركت‌ و شب‌ و روز و گرما و سرما و باد و باران‌ و سنگ‌ سخت‌، و كوه‌ و گِل‌، و سنگ‌ رخوه‌، و معادن‌ و نبات‌ و درخت‌ خرما و ساير درختان‌ و آن‌ ادلّه‌ و مواضع‌ عبرتي‌ را كه‌ در آنها به‌ كار رفته‌ است‌!

فكر كن‌ در رنگ‌ آسمان‌ و تدبير راست‌ و درستي‌ كه‌ در آن‌ إعمال‌ شده‌ است‌. زيرا اين‌ رنگ‌ از لحاظ‌ موافقتش‌ با چشم‌ و از جهت‌ تقويتش‌ با نور چشم‌ شديدترين‌ و اكيدترين‌ نوع‌ الوان‌ به‌ شمار آمده‌ است‌ تا به‌ جائي‌ كه‌ اطبّاء توصيه‌ نموده‌اند براي كسي‌ كه‌ به‌ وي‌ رنجي‌ رسيده ‌است‌ كه‌ در اثر آن‌ چشمانش‌ ضرر ديده ‌است ‌مدّتي ‌مديد به‌ رنگ‌ سبز و رنگ‌ سبزي‌ كه‌ كمي‌ مايل‌ به‌ سياهي‌ است‌ (كَبود) و چشم ‌پزشكان‌ حاذق‌ دستور مي‌دهند براي‌ كسي‌ كه‌ چشمش‌ خسته‌ شده‌ و از ديدن‌ عاجز مانده‌ است‌ تغار سبز رنگي‌ را پر از آب‌ نمايند و او سرش‌ را در برابر آن‌ نگه‌ دارد.

نظر كن‌ چگونه‌ الله‌ - جلّ و تعالي‌ - سفرۀ گستردۀ صفحۀ آسمان‌ را بدين‌ رنگ‌ كبود مقرّر داشته‌ است‌؟! براي‌ آنكه‌ چشماني‌ را كه‌ به‌ آن‌ دوخته‌ مي‌شود نگهداري‌ كند، و به‌ واسطۀ كثرت‌ نظر و نگاه‌ دچار جراحت‌ و درد نشود. بنابر اين‌، اين‌ امري‌ را كه‌ مردم‌ به‌ واسطۀ فكر و رويَّت‌ و تَجارب‌ به‌ دست‌ آورده‌اند، در جهان‌ تكوين‌ و آفرينش‌ خود بخود امري‌ حساب‌ شده‌ و مَفْرُوغٌ عنه‌ بوده‌ است‌. اين‌ حكمت‌ بالغۀ خداست‌ تا اهل‌ درايت‌ و تعقّل‌ اعتبار گيرند، و مُلحِدين‌ به‌ فكر در افتند. قَاتَلَهُمُ اللهُ أنَّي‌ يُوفَكُونَ.

فكر كن‌ اي‌ مفضّل‌ در طلوع‌ و غروب‌ خورشيد براي‌ برپا داشتن‌ دو دولت‌ شب‌ و روز! اگر خورشيد طلوع‌ نمي‌نمود امر همۀ عالم‌ باطل‌ مي‌گرديد. ديگر مردم‌ نمي‌توانستند در روزي‌ و معيشت‌ خود حركتي‌ بنمايند، و در امورشان‌ تصرّفي‌ إعمال‌ دارند، زيرا گيتي‌ را ظلمت‌ فرا گرفته‌ بود و جهان‌ بر آنها تاريك‌ بود. و چون‌ لذّت‌ و جان‌ و حقيقت‌ نور را فاقد شده‌ بودند ديگر عيش‌ برايشان‌ گوارا نبود.

باري‌، احتياج‌ مردم‌ در طلوع‌ خورشيد امري‌ است‌ ظاهر و همين‌ ظهور ما را مستغني‌ مي‌دارد از آنكه‌ در بيانش‌ تطويل‌ سخن‌ دهيم‌ و در شرحش‌ زياده‌ بر اين‌ مطلبي‌ را ذكر نمائيم‌. آنچه‌ لازم‌ است‌ تأمّل‌ و تفكّر در منفعتي‌ است‌ كه‌ از غروبش‌ عائد مردم‌ مي‌شود.

اگر خورشيد غروب‌ نمي‌كرد مردم‌ آرامش‌ و قرار نداشتند، با وجود نياز مُبْرَمِشان‌ به‌آرامش‌ و راحت‌ براي‌ تسكين‌يافتن‌ بدنهايشان‌ وسكوت‌ حواسّشان‌، وبرانگيختگي‌ قوّت‌ هاضمه‌ براي‌ هضم‌ طعامشان‌، و تنفيذ غذاهايشان‌ به‌ اعضاء پيكرشان‌.

از اين‌ كه‌ بگذريم‌ مي‌بينيم‌: حرص‌ شديدي‌ كه‌ در مردم‌ موجود است‌ ايشان‌ را وادار مي‌نمايد بر مداومت‌ عمل‌، و طولاني‌ كردن‌ مشاغلشان‌، تا به‌ حدّي‌ كه‌ عكس‌العمل‌ زشت‌ آن‌ در اجسامشان‌ به‌ طور شديد مشهود مي‌شود. بسياري‌ از مردم‌ چنانند كه‌ اگر شدّت‌ تاريكي‌ شب‌ كه‌ بالاخصّ در نيمه‌هاي‌ آن‌ به‌ وجود مي‌آيد، نبود اصولاً از جهت‌ حِرص‌ بر كسب‌ و كار و جمع‌ و ادِّخار، نه‌ قراري‌ داشتند و نه‌ آرامشي‌.

علاوه‌ بر اين‌ زمين‌ در طول‌ مدّت‌ روز به‌ واسطۀ دوام‌ نور خورشيد حرارتش‌ شدت‌ پيدا مي‌كند و حيوانات‌ و نباتاتي‌ را كه‌ بر روي‌ آن‌ زيست‌ مي‌نمايند گرم‌ و داغ‌ مي‌كند. خداوند با حكمت‌ و تدبيرش‌ مقدّر فرموده‌ است‌ كه‌ خورشيد در وقتي‌ طلوع‌ و در وقتي‌ غروب‌ كند، مانند چراغي‌ كه‌ گاهي‌ براي‌ اهل‌ خانه‌ بر مي‌افروزند تا حوائجشان‌ را برآورند، و سپس‌ از نزد ايشان‌ برمي‌دارند براي‌ آنكه‌ آرام‌ بگيرند و قرار و راحت‌ داشته‌ باشند. بنابراين‌ نور و ظلمت‌ با وجودش‌ تضادّشان‌ هر دو منقاد و متظاهر بر آنچه‌ صلاح‌ عالم‌ و قوامش‌ در آن‌ است‌ مي‌باشند.

تا اينكه‌ امام‌ علیه السلام در آخر اين‌ فصل‌ مي‌گويد: فكر كن‌ در عَقاقير و گياهاني‌ كه‌ خداوند هر يك‌ از آنها را در علاج‌ برخي‌ از دردها اختصاص‌ داده‌ است‌. داروئي‌ مانند شيطَرَج‌ در مَفْصَلهاي‌ انسان‌ نفوذ مي‌كند، و زيادتيها را از آنجا بيرون‌ مي‌كشد، و داروئي‌ مانند أفْتيمون‌ خلط‌ سودا را ريشه‌ كن‌ مي‌كند، و داروئي‌ مانند سكبينج‌ بادها را مي‌زدايد، و داروئي‌ دگر ورمها و مشابه‌ آن‌ را مي‌گشايد و متفرق‌ مي‌نمايد.

آن‌ كس‌ كه‌ اين‌ قوا را در آنها به‌ وديعت‌ نهاده‌ است‌ چه‌ كسي‌ مي‌تواند بوده‌ باشد مگر خالقش‌ كه‌ آنها را براي‌ منفعت‌ آفريده‌ است‌؟! و چه‌ كسي‌ مردم‌ را بدين‌ داروها آشنا ساخته‌ است‌ مگر آن‌ خالقي‌ كه‌ اين‌ آثار و خواصّ را در آنها قرار داده‌ است‌؟!

تا اينكه‌ امام‌ علیه السلام مي‌گويد: بدان‌ منزلت‌ و قدر و مكانت‌ اشياء بر حسب‌ قيمتشان‌ نمي‌باشد بلكه‌ دو ارزش‌ مختلف‌ در دو بازار متفاوت‌ دارند. چه‌ بسا چيز كم‌ بهائي در بازار كسب‌ و كار، چيز نفيس‌ و ارزشمندي‌ در بازار علم‌ به‌ حساب‌ آيد. بنابراين‌، نظر اعتبار و ارزش‌ را در اشياء بر اساس‌ كوچكي‌ قيمتشان‌ كوچك‌ و صغير قرار مده‌! اگر كيمياگران‌ درمي‌يافتند كه‌ در عَذَرَه‌ (نجاست‌) مهمترين‌ عامل‌ و اجزاء آن‌ (كيميا) نهفته‌ است‌ البته‌ آن‌ را به‌ نفيس‌ترين‌ قيمتها مي‌خريدند و ارزش‌ آن‌ را بالاتر مي‌بردند. به‌ سرقت‌ مي‌بردند.

منبع  :  امام شناسی ج 18 ص 87

 

آفتها و ضررهای تکوینی برای تأدیب بشر است

مفضَّل‌ بن‌ عُمَر روز چهارم‌ صبحگاهان‌ به‌ حضور امام‌ صادق‌ علیه السلام مي‌رسد و حضرت‌ به‌ او مي‌گويد: يا مُفَضَّل‌! من‌ برايت‌ ادّلۀ بر خلقت‌ را آوردم‌، و براهين‌ براي‌ درستي‌ تدبير و تعمّد در آفرينش‌ انسان‌ و حيوان‌ و نبات‌ و شجر و غير ذلك‌ را به‌ مقداري‌ كه‌ عبرت‌ گيرنده‌ عبرت‌ گيرد، شرح‌ دادم‌!

و اينك‌ شرح‌ مي‌دهم‌ براي‌ تو آفاتي‌ را كه‌ در بعضي‌ أزمنه‌ حادث‌ مي‌گردد، و آن‌ را جمعي‌ از جاهلان‌ وسيله‌ براي‌ انكار خالق‌ و خلقت‌ و تعمّد و تدبير در آفرينش‌ قرار مي‌دهند، و نيز آنچه‌ را كه‌ اهل‌ تعطيل‌ و مَانَويَّه از مكاره‌ و مصائبي‌ كه‌ مي‌رسد، و انكاري‌ كه‌ دربارۀ مرگ‌ و فنا دارند، و آنچه‌ را كه‌ طبيعيّون‌ و مادّيون‌ اعتقاد دارند، و آن‌ چيزهائي‌ را كه‌ بعضي‌ مي‌گويند كه‌: اشياء از روي‌ اتّفاق‌ و عرض‌ و تصادف‌ موجود شده‌اند، و بر اين‌ اصول‌ انكار جعل‌ و تدبير و خالق‌ و مخلوق‌ را مي‌نمايند شرح‌ مي‌دهم‌ تا در نتيجۀ گفتارم‌ ردِّ بر همگي‌ آنان‌ مُتَّسع‌ و گسترده‌ شود، و جميعاً پاسخشان‌ داده‌ شود قَاتَلَهُمُ اللهُ أنَّي‌ يُوفَكُونَ.

گروهي‌ از نابخردان‌ اين‌ آفتهاي‌ حادثه‌ در برخي‌ زمانها را مثل‌ وبا و يرقان‌، و تگرگ‌ و ملخ‌ وسيله‌ براي‌ انكار خلق‌ و تدبير در عالم‌ و خالق‌ قرار مي‌دهند.

در پاسخشان‌ گفته‌ مي‌شود: اگر خالقي‌ و مدبّري‌ نبود چرا اين‌ آفات‌ بيشتر از اين‌ مقدار گسترده‌تر و فظيع‌‌تر نمي‌گردد؟! و از آن‌ قبيل‌ بود فرود آمدن‌ آسمان‌ بر زمين‌، و فرو رفتن‌ زمين‌ در آب‌، و تخلّف‌ خورشيد به‌ كلّي‌ از طلوع‌ نمودن‌، و خشكيدن‌ نهرها و چشمه‌ها به‌ طوري‌ كه‌ براي‌ لب‌تر كردن‌ آب‌ نماند، و باز ايستادن‌ باد از جنبش‌ تا اشياء گرم‌ و فاسد شود، و جاري‌ شدن‌ آب‌ دريا بر روي‌ زمين‌ و غرق‌ تمام‌ اهالي‌ زمين‌!

از اين‌ گذشته‌، اين‌ آفات‌ مذكوره‌ از وباء و ملخ‌ و مشابه‌ آنها به‌ چه‌ علّت‌ دوام‌ پيدا

 نمي‌نمايد و امتداد نمي‌يابد تا تمام‌ عالم‌ را فرا بگيرد، بلكه‌ در بعضي‌ از اوقات‌ پيدا مي‌شود، و در بعضي‌ احيان‌ پديدار مي‌شود و پس‌ از آن‌ بدون‌ درنگي‌ از ميان‌ برداشته‌ مي‌شود؟!

 

آيا نمي‌بيني‌ جهان‌ از آن‌ حوادث‌ عظيم‌ مصون‌ و محفوظ‌ مي‌باشد، آن‌ حوادثي‌ كه‌ اگر يكي‌ از آنها پيدا شود هلاكت‌ و نيستي‌ دنيا حتمي‌ خواهد بود، و فقط‌ در برخي‌ زمانها بدين‌ آفات‌ يسيره‌ نيشي‌ مي‌زند تا مردم‌ را تأديب‌ كند و به‌ راه‌ راست‌ آورد. و علاوه‌، اين‌ آفتها نيز دوام‌ پيدا نمي‌كند، بلكه‌ همين‌ كه‌ مردم‌ نااميد شدند بلا بر مي‌گردد و اثري‌ از آن‌ نمي‌ماند. بنابر اين‌ وقوع‌ بَلا براي‌ موعظه‌، و رفع‌ آن‌ از مردم‌ رحمت‌ است‌.

مُعَطِّلَه‌ همانند مانَوِيَّه‌ مكاره‌ و مصائبي‌ را كه‌ به‌ انسان‌ مي‌رسد منكَر مي‌شمرند، و هر دو دسته‌ متّفقاً مي‌گويند: اگر براي‌ جهان‌ خالقي‌ رئوف‌ و رحيم‌ بود اين‌ امور مكروهه‌ را ايجاد نمي‌كرد؟

معتقدين‌ بدين‌ گفتار مي‌گويند: سزاوار است‌ كه‌ عيش‌ انسان‌ در اين‌ دنيا صافي‌ از هر كدورت‌ بوده‌ باشد. اگر چنين‌ بود انسان‌ از عُتُوّ و سركشي‌ و شرارت‌ خود را به‌ حدّي‌ مي‌رسانيد كه‌ در دين‌ و دنيا ابداً صلاحيّتي‌ براي‌ وي‌ نبود. مانند بسياري‌ از متجاوزين‌ و مُتْرَفين‌ و آنان‌ كه‌ در وسعت‌ و امنيّت‌ زيست‌ نموده‌اند كه‌ حالشان‌ به‌طوري‌ مي‌شود كه‌ يكي‌ از آنها فراموش‌ مي‌كند كه‌ بشر است‌، و يا آنكه‌ مَرْبوب‌ است‌ و رَبِّي‌ دارد، و يا آنكه‌ احتمال‌ مي‌رود ضرري‌ به‌ اصابت‌ كند، يا امر ناگواري‌ در آستانه‌اش‌ فرودآيد، يا آنكه‌ بر او واجب‌ است‌ بر ضعيف‌ ترحّم‌ كند و با فقير مواسات‌ نمايد، يا شخص‌ مصيبت‌ ديده‌ را تسليت‌ گويد و به‌ عزاي‌ وي‌ محزون‌ باشد، و يا بر شخص‌ حقير و ضعيف‌ رحمت‌ آورد، و يا بر شخص‌ رنجديده‌ تعطّف‌ و مهرباني‌ نمايد.

و چون‌ ناگواريهاي‌ زندگي‌ وي‌ را بفشرد و تلخيش‌ را بچشد، مُتَّعِظ‌ مي‌گردد و به‌ بسياري‌ از آنچه‌ كه‌ سابقاً غافل‌ و جاهل‌ بود بصير مي‌شود، و به‌ بسياري‌ از واجبات‌ خويشتن‌ عودت‌ مي‌نمايد.

و منكرين‌ اين‌ داروهاي‌ آزاردهنده‌ به‌ منزلۀ كودكاني‌ مي‌باشند كه‌ داروهاي‌ تلخ‌ و ناگوار را مذمّت‌ مي‌كنند. و اگر ايشان‌ را از غذاهاي‌ مضرّ منع‌ كنند خشمگين‌ مي‌گردند، و از تأديب‌ و كار طبق‌ برنامۀ خود كراهت‌ دارند.

اطفال‌ دوست‌ دارند هميشه‌ به‌ بازي‌ كردن‌ و بطالت‌ اشتغال‌ ورزند، و به‌ هر آشاميدني‌ و خوراكي‌ دست‌ بزنند، و نمي‌دانند كه‌ بطالت‌ و لهو و لعب‌ ايشان‌ را رشد و نموّ نمي‌دهد، و عادت‌ برتن‌ پروري‌ پيدا مي‌ كنند، و از كمال‌ خويشتن‌ وامي‌مانند، و نمي‌فهمند كه‌: طعامهاي‌ لذيذي‌ كه‌ برايشان‌ ضرر دارد عاقبتشان‌ را به‌ دردها و مرضها منجرّ مي‌كند، و نمي‌توانند خود را قانع‌ نمايند كه‌ در تأديبْ مصلحتشان‌ وجود دارد، و در داروها منفعت‌ و صحتشان‌ نهفته‌ مي‌باشد، اگر چه‌ با آن‌ مصالح‌ و منافع‌ برخي‌ از ناگواريها توأم‌ است‌.

منبع  :  امام شناسی ج 18 ص 90

0000000000000

امام صادق(عليه السلام) و زيارت عتبات

0000000000000

بيشترزيارت هاى ائمه(عليهم السلام)به ويژه زيارت اميرالمومنين وسيدالشهداء(عليهما السلام) وروايات بسيار درفضيلت زيارت آن ها ازامام صادق(عليه السلام) نقل شده است.

امام صادق(عليه السلام) بارها همراه برخى ازاصحاب خاص خود به زيارت مرقد مطهراميرالمومنين(عليه السلام) مشرف شد.

محدث بزرگوار شيخ عباس قمى در مفاتيح الجنان مى نويسد: امام صادق(عليه السلام) فرمود:

چون زيارت كنى جانب نجف را، زيارت كنى عظام آدم و بدن نوح (عليهما السلام) وپيكرعلى بن ابى طالب(عليه السلام) را.

زيرا با اين كار زيارت كرده اى پدران گذشته و محمد (صلّي الله عليه وآله) خاتم پيغمبران و على(عليه السلام) و بهترين اوصيا را.

در مفاتيح الجنان آمده است:

سيد بن طاووس مى گويد : صفوان جمال روايت كرده است! چون با حضرت صادق (عليه السلام) وارد كوفه شديم آنگاه كه آن حضرت نزد منصور دوانيقى مى رفتند, فرمود :

اى صفوان شتر را بخوابان كه اين نزديك قبر جدم اميرالمومنين (عليه السلام) است. پس فرود آمدند وغسل كردند و جامه را تغيير دادند و پاها را برهنه كردند و فرمودند: تو نيز چنين كن.

پس به جانب نجف روانه شدند و فرمودند :

گامها را كوتاه بردار و سر را به زير انداز كه حق تعالى براى تو به عدد هر گامى كه بر مى دارى صدهزار حسنه مى نويسد و صد هزار گناه محو مى كند و...

پس آن حضرت مى رفتند ومن مى رفتم همراه آن حضرت، باآرامش دل وبدن وتسبيح وتنزيه وتهليل خدا، تارسيديم به تلها( تپه هاى مورد نظر) پس ايشان به جانب راست و چپ نظر كردند و با چوبى كه در دست داشتند خطى كشيدند.

پس فرمودند: جستجو نما.

پس طلب كردم اثر قبرى يافتم . پس آب ديده بر روى مباركش جارى شد وگفت: انا لله وانا اليه راجعون و گفت: السلام عليك ايها الوصى... سپس خود را به قبر چسبانيده و گفتند: بابى انت و امى يا اميرالمومنين و...

سپس برخاست و بالاى سر آن حضرت چند ركعت نماز خواند و فرمود:....

صفوان مى گويد: به آن حضرت گفتم: اجازه مى دهيد اصحاب خود را خبر دهم از اهل كوفه و نشان دهم به آنها اين قبر را.

فرمودند: بلى و درهمى چند هم دادند كه من قبررا مرمت و اصلاح كردم.

همچنين سيف بن عميره مى گويد: پس ازخروج امام صادق(عليه السلام)از حيره به جانب مدينه ،همراه صفوان بن مهران وجمعى ديگر از شيعيان به سوى نجف رفتيم . پس از اينكه از زيارت اميرالمومنين(عليه السلام) فارغ شديم ، صفوان صورت خود را به كربلا بر گرداند و گفت: از كنار سر مقدس امير المومنين زيارت كنيد حسين(عليه السلام) را كه اينگونه با ايما و اشاره امام صادق زيارت كرد او را.

پس صفوان همان زيارت عاشورا را كه علقمه از امام باقر(عليه السلام) روايت كرده بود ، با نمازش خواند و سپس با اميرالمومنين (عليه السلام) وداع كرد و سپس به جانب قبر حسين(عليه السلام) اشاره كرد و ايشان را هم وداع كرد به دعاي بعد از زيارت عاشورا.

پس از ختم دعا به صفوان گفتيم: اما علقمه ديگر اين را روايت نكرده بود.

صفوان گفت: هرچه انجام دادم وخواندم چيزى است كه امام صادق(عليه السلام)انجام داده بود ومرابه آن سفارش كرده بود.

0000000000000

امام(عليه السلام ) و كمك رسانى به مستمندان

0000000000000

معلى ، فرزند خنيس ،كه خدمت كارامام صادق(عليه السلام) بود، نقل مى كند كه در يكى از شب هاى بارانى،امـام صادق(عليه السلام) به قصد كمك رسانى به بينوايان ظله بنى ساعده ازمنزل خارج گرديد.

من نيز از پـشـت سر آن حضرت حركت كردم . ناگهان چيزى ازدست آن حضرت ، در تاريكى شب ، برزمين افتاد و او گفت : بسم اللّه ، اللهم رده علينا، به نام و ياد خدا، بار خدايا! آنچه از دست من افتاد به من بـرگردان .

در اين هنگام من نزديك رفتم و سلام كردم . فرمود: معلى تو هستى ؟

عرض كردم : بلى يـابـن رسول اللّه (صلّي الله عليه وآله) .

فرمود: به زمين دست بكش و آنچه يافتى به من برگردان .

من نيزدست بر زمـيـن كـشـيدم , ديدم نانى است .كه روى زمين افتاده است . آن را جمع كردم وبه حضرت دادم . ناگهان انبانى از نان را نزد امام صادق (عليه السلام) ديدم كه مقدارى از آن به زمين ريخته بود.

گفتم : آقا، اجـازه بـده ايـن انـبان را من حمل كنم .

فرمود: نه ، خودم به حمل آن سزاوارترم ، اما به تو رخصت مى دهم كه به همراه من بيايى .

پـس بـا آن حـضرت حركت كردم و به ظله ( سايبان ) بنى ساعده رسيديم كه مردم به هنگام روز از شـدت گرما به اين سايبان پناه مى آوردند و شب ها بينوايان و درماندگان درآن جا مى خوابيدند . گروهى ازبينوايان و مستمندان درآن جا خوابيده بودند .

امام صادق (عليه السلام) قرص هاى نان را ازانبان بيرون آورد و در كنار هر يك از آنان يك يا دوقرص نان گذاشت و كسى از آنان بى نصيب نماند.

در راه بـازگـشت ، از امام (عليه السلام) پرسيدم : فداى تو گردم ، شما كه به اين گروه خدمت مى كنيد ، آيا ايـنان حق را مى شناسند ( يعنى شيعه هستند )؟

امام (عليه السلام) پاسخ داد:

لو عرفوالواسيناهم بالدقة ، آنان اگر حق را مى شناختند( و از مكتب اهل بيت (عليه السلام) پيروى مى كردند ) با آنان مواسات مى كرديم و هر چه داشتيم از آنان دريغ نمى كرديم و آنان راشريك خويش قرار مى داديم.

لازم بـه ذكـر اسـت كـه مـعلى بن خنيس از بهترين خدمت كاران و ياوران امام صادق (عليه السلام) مورد اعـتـمـاد و اطمينان آن حضرت بود كه به دستور منصور دوانيقى، دومين خليفه عباسى، به جرم محبت و پيروى از اهل بيت (عليهم السلام)و خدمت به آستان امام صادق (عليه السلام)، توسط داوود بن على ، به شهادت رسيد.

0000000000000

داستانهايي در موضوعات اخلاقي

0000000000000

گناهان كبيره

عمروبن عبيد معتزلى به نزدامام صادق(عليه السلام) مشرف شد، وقتى رسيد اين آيه را تلاوت نمود:

(الذين يجتنبون كبأرالاثم و الفواحش)

سپس ساكت شد. امام صادق(عليه السلام) فرمود: چرا ساكت شدى؟

گفت: خواستم كه شما از قرآن گناهان كبيره را يكى پس از ديگرى براى من بيان نمايى.

حضرت شروع كرد وبه ترتيب از گناه بزرگ تر يكى پس از ديگرى را بيان نمود.

از بس كه امام خوب وعالى پاسخ عمر وبن عبيد راداد كه در پايان عمرو بن عبيد بى اختيار گريست و فرياد زد: هر كه به رأى خويش سخن بگويد و در فضل و علم با شما منازعه كند، هلاك مى شود.

@@@@@@@@@

اهميت دوري از حرام

امام صادق(عليه السلام) در يكى ازسفرهايشان به حيره ( ميان كوفه و بصره ) آمدند.

در آن جا منصور دوانيقى به خاطر ختنه فرزندش جمعى را به مهمانى دعوت كرده بود.

امام نيز ناگزير درآن مجلس حاضر شدند. وقتى كه سفره غذا انداختند، هنگام صرف غذا، يكى از حاضران آب خواست ولى به جاى آن ، شراب آوردند ، وقتى ظرف شراب را به او دادند، امام بى درنگ برخاستند و مجلس را ترك كردند و فرمودند:

رسول خد(صلّي الله عليه وآله) فرمود : ( ملعون من جلس على مأده يشرب عليها الخمر. ) ملعون است كسى كه دركنار سفره اى بنشيند كه درآن سفره شراب نوشيده شود.

@@@@@@@@

خوبي در برابر بدي

يكى ازبـستـگان امام صادق(عليه السلام)ازآن حـضرت بـدگويى كرده بـود.

وقتى بـه آن حضرت خبـر رسيد. بـدون آن كه عكس العمل شديدى از خود نشان دهند , بـا آرامش بـرخاستند و وضو گرفتند و مشغول نماز شدند.

يكى از حـاضران بـه نام (( حـماد لحـام)) مى گويد: من گمان كردم حـضرت مى خواهد آن شخص را نفرين كند, ولى بـر خلاف تـصور خود ديدم آن بزرگوار بعد از نماز چنين دعا كرد: خدايا من حقم رابه اوبخشيدم.

تو از من بزرگوارتري وجود و كرمت ازمـن بيشتر است پس او رابـه من بـبـخش و كيفر مكن!

@@@@@@@@@@

امام و حل اختلاف شيعيان

مردى با يكى ازبستگانش برسرميراثى اختلاف داشت و كارشان به دعوا و جدال كشيد.

((مفضل)) كه يكى از ياران امام صادق(عليه السلام)است از آن جا مى گذشت ، متوجه درگيرى آن دو شد، آنها رابه خانه خود برد و با چهارصد درهم ميان آن دو مصالحه برقرار كرد و درهم ها را هم خودش پرداخت و اختلاف حل شد.

آن گاه مفضل بـه آنان گفت: بـدانيد پـولى كه بـراى حل اختـلاف پرداختم،از آن خودم نبـود.

واز اموال امام صادق (عليه السلام) بـود، زيرا حضرت به من فرمان داده اند كه هر جا دو نفر از شيعيان ما اختلافى داشتند، از مال آن بزرگوار آنان را صلح دهم.

@@@@@@@@@

شيوه نهي از منكر

امام صادق(عليه السلام) شنيده بـودند كـه ازمـسـلـمـانان مـردى بـه نام((شقرانى)) شراب خورده است وبه دنبـال فرصتى بـودند كه نهى از منكر كنند.

روزى او بـراى دريافت سهمى ازبـيت المال نزد حـضرت آمد حضرت ضمن اين كه سهمى ازبيت المال بـه او دادند

بـا لحنى ملاطفت آميز فرمودند: كار خوب از هر كسى خوب است، ولى از تو بـه واسطه آشنايى كه بـا ما دارى و آزاد شده پـيامبـر هستى زيبـاتراست.

و كاربد از هر كسى بد است، و از تو بـه خاطر همين انتساب زشت تر و قبيح تر است.

شقرانى بـا شنيدن اين جـمله دانست كه امام از شراب خـوارى او آگاه بـوده و در عين حال بـه او محبـت كرده است.

نادم گشت و در درونش تحولى ايجاد شد.

@@@@@@@@@

احترام به دوستداران

سيد حميرى ، از شعرا و مديحه سرايان اهل بيت عليهم السلام اما پيرو فرقه كيسانيه ( امامت محمد بن حنفيه ) بود. او در بستر بيمارى افتاده زبانش بند آمده ، چهره اش سياه، چشمانش بى فروغ و... شده بود.

امام صادق(عليه السلام) تازه وارد كوفه شده بود وخود را براى عزيمت به مدينه آماده مى كرد.

يكى از اصحاب امام صادق (عليه السلام) شرح حال سيد حميرى رابه آن حضرت گفت؛امام به بالين سيد آمد، در حالى كه جماعتى هم آنجا گرد آمده بودند.

امام سيد حميرى را صدا زد.

سيد چشمانش را باز كرد، اما نتوانست حرفى بزند، در حالى كه به شدت سيما يش سياه شده بود.

حميرى گريه اش گرفت.

التماس گرايانه به امام صادق(عليه السلام) نگاه مى كرد.

امام زير لب دعائي مى خواند.

سيد حميرى گفت: خدا مرا فدايتان گرداند. آيا با دوستداران اين گونه رفتارمى نمايند؟

امام فرمود: سيد! پيرو حق باش تا خداوند بلا را رفع كند وداخل بهشتى كه به اوليائش وعده داده است، شوى.

اواقراربه ولايت امام صادق (عليه السلام) نمود وهمان لحظه ازبيمارى شفا يافت.

@@@@@@@@@@

تضمين خانه اي دربهشت

مـرد داخل كجاوه نشسته بود. از آفتاب بيـرون خبـرى نبـود سـرش را از لاى پـرده بيرون آورد و به اطرافيانـش گفت: (( هنوز نرسيديـم )) با شنيدن جـواب منفى ، سرش را داخل كجاوه برد و پرده را انداخت.

حركت آرام شتـرها و صـداى زنگـوله هايشان سكـوت بيابان را مـى شكست.

مرد پا روى پايـش انداخت، سرش را جابه جا كرد ، خميازه اى كشيد و آرام خوابيد.

شتر آرام راه مى رفت وكجاوه را تكان مى داد. انگار كجاوه گهواره شده بـود و مرد ، كودك سالها پيـش . درخـواب مادرش را ديد كه دارد گهواره اش را تكان مى دهد. اما در يك لحظه مكانى سرسبز مشاهده كرد.

صداى بلبلان و حركت آبها گـوش را نـوازش مى داد. نفـس عميقى كشيد و گفت: چه جاى باشكـوهى راستى اينجا كجاست؟

صدايى به گـوشـش رسيد. اينجا جايى است كه صالحان از نعمتهاى آن استفـاده مـى كننـد.

صـدا از آسمـان مـىآمـد . به دنبال صـدا به بالا نگاه كرد.

بـرگهاى سبزدرختان و ميـوه هاى سرخ و رنگارنگ جلوى آبى آسمان را گرفته بودند. هر چه بود همان سبزى برگها بـود. انگار آسمان سبز بـود.

نسيمى وزيد و شاخه هاى درختان را تكان داد. از ميان شاخه ها نور طلايى خورشيد به چشمش تابيد. چشمانش را بست.

صدايى شنيد. آقا، آقا.

پلكهايش لرزيد و از هم جدا شد.

چشـم بـاز كـرد. آفتـاب از بيـرون به كجـاوه درست تـوى چشمـانـش مـى تـابيد. خـدمتكـار، كه پـرده را كنـار زده بود، گفت:

آقا رسيديم، به مدينه رسيديم.

ـ سلام آقا، سلام اى بزرگوار.

ـ عليك السلام اى مـرد. مثل اينكه غريب هستى ؟

مرد از شوق نمى دانست چه بگويد.

فكر كرد به تمام آرزوهايش رسيده. در حالى كه اشك از چشمانـش سرازير بود ، گفت: آقا ، من مشتاق زيارت شما بـودم.

از لبنان مىآيـم ، جبل عامل . الحمدلله وضع مـن خيلـى خـوب است. قصدم زيارت خانه خـدا است. گفتـم حال كه تا اينجا آمدم، بايد روى مبارك شما را هم ببينم.

امام لبخندى زد و فـرمـود: به مـدينه خـوش آمـدى. خـدا زيارتت را قبـول كنـد.

مرد گفت: ((آقا از شما خواهشى دارم، مـن دوست دارم در مدينه خانه خـوبى داشته باشـم .از شما مى خواهـم برايم خانه اى خوب در مدينه بخريد.))

آنگاه دست در جيب كـرد، كيسه اى پـول بيـرون آورد، به امـام(عليه السلام) داد و گفت:

(( ده هزار درهـم است. اميـدوارم وقتـى از مكه بـرگشتـم اينجـا خانه اى داشته بـاشـم.)) امام (عليه السلام) پـول را گـرفت و مـرد بـا شـادى از خـانه امـام خـارج شـد. امام نگاهى به مرد كرد و فرمود:

زيارت قبول! ـ((قبول حق باشـد. زيارت خانه خـدا برايـم خيلـى گـوارا بـود .))

آنگاه لحظه اى سكـوت كرد وادامه داد: (( آقا راستى برايـم خانه خريديد؟))

امام فرمود: ((آرى, خانه خوبى خريدم. مـى خـواهـى قبـاله اش را بـدهـم؟)) ـ بله مـولاى مـن. ايـن خـانه كجـاست ؟

امام(عليه السلام) كاغذى به او داد و فرمود:

((خـودت آن را بخـوان.)) مـرد بـا شـوق كـاغذ را گـرفت و خـواند:

((جعفر بـن محمـد (عليه السلام) براى ايـن مرد خانه اى در بهشت خريـده است كه يك طرف آن به خانه رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله) متصل است، طرف ديگرش به خانه اميرالمومنيـن و دوطرف ديگرش به خانه امام حسـن وامام حسيـن(عليه السلام).

مرد شادمان نـوشته را بوسيد وگفت: قبـول كردم. ))

امام(عليه السلام) فرمود: (( مـن پول شما را بين سادات و فقرا تقسيم كردم. )) مرد سنـد را محكـم در دستـش نگـاه داشت و گفت: خـدا كنـد هميـن طـور بـاشد.

چه خانه اى بهتر از بهشت.

آنگـاه بـا خـاطـره خـوش مـدينه را به قصـد لبنـان تـرك كـرد.

خبـرمثل بـاد درتمام جبل عامل پيچيـد. طـولـى نكشيـد كه تمـام مـردم شهر ازآن آگاه شدند . مرد ثروتمند دار فانى را وداع گفته بـود.

هر كسـى چيزى مى گفت و از او به نيكى ياد مى كرد . پيرمرد بينوايى گـوشه اى نشسته بـود . در حالى كه اشك از چشمانـش جارى بود، گفت: خدا رحمتـش كند.

او شاگرد خوبى براى امام(عليه السلام) بـود. چقدر به من كمك كرد، مثل مولايش.

چقدر به مـن محبت مى كرد، مثل امامش. به راستى كه او شاگـردامام بـود ،هـرچند درمـدرسه امام صادق(عليه السلام) درس نخـوانـده بـود .

عابرى كه ايـن حرفها را مى شنيد گفت: ((مـن هر وقت او را مـى ديـدم ياد امام(عليه السلام) مى افتادم. ياد مدينه مى افتادم.

ياد روزى كه به خانه خدا رفتيـم.)) ديگرى گفت: خوشا به حالش،ازامام صادق(عليه السلام) يادگارى نيك دارد . سند را مـى گـويـم.اووصيت كرد هر وقت مرد سند را در كفنـش بگذارند تا همراهش باشد.

جمعيت بسيـار مـرد را تـا قبـرستـان تشييع و بـرايـش طلب آمـرزش كـردند.

يك روز پـس از مـرگ آن مـرد، همه جـا سخـن از اوبـود. هـر كـس خـاطـره اى نقل مـى كـرد. حـالا درقبـرستـان قبـرتـازه اى بـود. قبـر آن مـرد نيك انـديش.

وقتى مردم بارديگر به گـورستان رفتند،چيزعجيبى ديدند. برسنگ مزارش نـوشته شـده بـود: جعفـربـن محمـد(عليه السلام) به وعده اش وفـا كـرد.

0000000000000

چهل حديث اخلاقی ازامام صادق(ع)

0000000000000

قالَ الاِْمامُ الصّادِقٌ (عليه السلام) :

1- محاسبه روزانه نفس

«حَقٌّ عَلى كُلِّ مُسْلِم يَعْرِفُنا أَنْ يَعْرِضَ عَمَلَهُ فى كُلِّ يَوْم وَ لَيْلَة عَلى نَفْسِهِ فَيَكُونَ مُحاسِبَ نَفْسِهِ، فَإِنْ رَأى حَسَنَةً اسْتَزادَ مِنها، وَ إِنْ رَأى سَيِّـئَـةً اسْتَغْفَرَ مِنْها لِئَلاّ يَخْزى يَوْمَ الْقِيمَةِ.»:

بر هر مسلمانىكه ما را بشناسد سزاوار است كه در هر شبانه روز عملش را بر خود عرضه دارد و خود حسابگر خويش باشد، اگر حسنه ديد بر آن بيفزايد، و اگر گناه ديد از آن آمرزش خواهد تا اين كه روز قيامت رسوا نشود.

2- استقامت

«لَوْ أَنَّ شيعَتَنا اسْتَقامُوا لَصافَحَتْهُمُ الْمَلائِكَةُ وَلاََظَلَّهُمُ الْغَمامُ وَ لاََشْرَقُوا نَهارًا وَ لاََكَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ وَ لَما سَأَلُوا اللّهَ شَيْئًا إِلاّ أَعْطاهُمْ.»:

اگر شيعيان ما استقامت مىورزيدند، هر آينه فرشتگان با آنها دست مىدادند و ابر بر آنها سايه مىانداخت و در روز مىدرخشيدند و از فراسر و زير پاى خود روزى مىخوردند و چيزى از خدا نمىخواستند، مگر اين كه به آنها مىداد.

3-مفاسدِ نيرنگ و حسادت

«مَنْ غَشَّ أَخاهُ وَ حَقَّرَهُ وَ ناواهُ جَعَلَ اللّهُ النّارَ مَأْواهُ. وَ مَنْ حَسَدَ مُؤْمِنًا إِنْماثَ الاْيمانُ فى قَلْبِهِ كَما يَنْماثُ الْمِلْحُ.»:

هر كه با برادرش نيرنگ ورزد و او را كوچك شمارد و با او درافتد، خداوند آتش را جايگاهش گرداند، و هر كه بر مؤمنى حسد برد، ايمان در دلش آب شود، چنان كه نمك در آب حلّ شود.

4- پارسايى، كوشش و كمك به مؤمنان

«لاتَذْهَبَنَّ بِكُمُ الْمَذاهِبُ فَوَ اللّهِ لا تُنالُ وِلايَتُنا إِلاّ بِالْوَرَعِ وَ الاِْجْتِهادِ فِى الدُّنْيا وَ مُواساةِ الاِْخْوانِ فِى اللّهِ، وَ لَيْسَ مِنْ شيعَتِنا مَنْ يَظْلِمُ النّاسَ.»:

مسلكها و مذهبها شما را نبرند، به خدا سوگند به ولايت ما نتوان رسيد جز با پارسايى و كوشش در دنيا، و يارى دادن برادران براى خدا. و كسى كه به مردم ستم كند، شيعه ما نيست.

5- نتيجه اعتماد به خدا

«مَنْ يَثِقْ بِاللّهِ يَكْفِهِ ما أَهَمَّهُ مِنْ أَمْرِ دُنْياهُ وَ آخِرَتِهِ وَ يَحْفَظْ لَهُ ما غابَ عَنْهُ، وَ قَدْ عَجَزَ مَنْ لَمْ يُعِدَّ لِكُلِّ بَلاء صَبْرًا وَ لِكُلِّ نِعْمَة شُكْرًا وَ لِكُلِّ عُسْر يُسْرًا.»:

هر كه به خدا اعتماد ورزد، خدا مهمِّ دنيا و آخرتش را كفايت كند و هر چه از او غايب است برايش حفظ كند.

درمانده و ناتوان است هر كه براى هر بلا صبرى، و براى هر نعمت شكرى، و براى هر دشوارى آسانىاى ندارد.

6- دستورهاى اخلاق عملى

«صِلْ مَنْ قَطَعَكَ، وَأَعْطِ مَنْ حَرَمَكَ، وَ أَحْسِنْ إِلى مَنْ أَساءَ إِلَيْكَ وَ سَلِّمْ عَلى مَنْ سَبَّكَ. وَ أَنْصِفْ مَنْ خاصَمَكَ، وَ اعْفُ عَمَّنْ ظَلَمَكَ كَما أَنَّكَ تُحِبُّ أَنْ يُعْفى عَنْكَ، فَاعْتَبِرْ بِعَفْوِ اللّهِ عَنْكَ. أَلا تَرى أَنَّ شَمْسَهُ أَشْرَقَتْ عَلَى الاَْبْرارِ وَ الْفُجّارِ. وَ أَنَّ مَطَرَهُ يَنْزِلُ عَلَى الصّالِحينَ وَ الْخاطِئينَ.»:

با كسى كه از تو بريده بپيوند، و به آن كه از تو دريغ كرده بخشش كن، و با كسى كه به تو بدى كرده نيكى كن. و به كسى كه به تو دشنام داده سلام كن. و با كسى كه به تو دشمنى ورزيده انصاف ورز. و كسى كه تو را ستم ورزيده عفو كن، همچنان كه دوست دارى كه از تو گذشت شود. به عفو خدا از خودت عبرت گير، آيا نبينى كه آفتابش بر نيكان و بدان هر دو مىتابد و بارانش بر شايستگان و ناشايستگان مىبارد؟!

7- آهسته!

«وَ اخْفِضِ الصَّوْتَ، إِنَّ رَبَّكَ الَّذى يَعْلَمُ ما تُسِّرُونَ وَ ما تُعْلِنُونَ، قَدْ عَلِمَ ما تُريدُونَ قَبْلَ أَنْ تَسْأَلُوهُ.»:

صدايت را فرودآر، زيرا خدايى كه نهان و آشكار را مىداند سؤال ناكرده مىداند كه شما چه مىخواهيد.

8- بهشت و جهنّم، خير و شرّ واقعى

«أَلْخَيْرُ كُلُّهُ أَمامُكَ، وَ إِنَّ الشَّرَّ كُلَّهُ أَمامُكَ، وَ لَنْ تَرَى الْخَيْرَ وَ الشَّرَّ إِلاّ بَعْدَ الاْخِرَةِ، لاَِنَّ اللّهَ عز و جل جَعَلَ الْخَيْرَ كُلَّهُ فِى الْجَنَّةِ وَ الشَّرَّ كُلَّهُ فِى النّارِ، لاَِنَّهُما الْباقيانِ.»:

تمام خير در برابر تو و تمام شرّ نيز در برابر توست. و خير و شرّ را نبينى، مگر بعد از آخرت، زيرا كه خداوند عزّوجلّ تمام خير را در بهشت و تمام شرّ را در دوزخ قرار داده، زيرا كه اين دواند كه باقىاند.

9- جلوه و چهره اسلام

«أَلاِْسْلامُ عُرْيانٌ فَلِباسُهُ الْحَياءُ وَ زينَتُهُ الْوَقارُ وَ مُرُوءَتُهُ الْعَمَلُ الصّالِحُ وَ عِمادُهُ الْوَرَعُ وَ لِكُلِّ شَىْء أَساسٌ وَ أَساسُ الاِْسْلامِ حُبُّنا أَهْلَ الْبَيْتِ.»:

اسلام، برهنه است، لباسش حيا و زيورش وقار و جوانمردىاش عمل صالح و ستونش پارسايى مىباشد. و براى هر چيزى پايه اى است و پايه اسلام دوستى، ما اهل بيت است.

10- عمل براى آخرت

«إِعْمَلِ الْيَوْمَ فِى الدُّنْيا بِما تَرْجُوا بِهِ الْفَوْزَ فِى الاْخِرَةِ.»:

امروز در دنيا كارى كن كه به وسيله آن اميدِ كاميابى در آخرت را دارى.

11- پاداش يارى دوستان اهل بيت

«لا يَبْقى أَحَدٌ مِمَّنْ أَعانَ مُؤْمِنًا مِنْ أَوْلِيائِنا بِكَلِمَة إِلاّ أَدْخَلَهُ اللّهُ الْجَنَّةَ بِغَيْرِ حِساب.»:

در روز قيامت كسى نماند كه يك كلمه به مؤمنى از دوستان ما كمك كرده باشد، جز اين كه خداوند او را بىحساب به بهشت داخل گرداند.

12- پرهيز از ريا و جدال و دشمنى

«إِيّاكَ وَ الْمُراءَ فَإِنَّهُ يُحْبِطُ عَمَلَكَ وَ إِيّاكَ وَ الْجِدالَ فَإِنَّهُ يُوبِقُكَ وَ إِيّاكَ وَ كَثْرَةَ الْخُصُوماتِ فَإِنَّها تُبْعِدُكَ مِنَ اللّهِ.»:

از رياكارى بپرهيز كه عملت را از بين برد و از جدال بپرهيز كه هلاكت گرداند. و از خصومت ها و دشمنى ها بپرهيز كه تو را از خدا دور كند.

13- پاكيزگىِ روح، ابزار تشخيص مؤمن

«إِذا أَرادَ اللّهُ بِعَبْد خَيْرًا طَيَّبَ رُوحَهُ فَلا يَسْمَعُ مَعْرُوفًا إِلاّ عَرَفَهُ وَ لا مُنْكَرًا إِلاّ أَنـْكَرَهُ، ثُمَّ قَذَفَ اللّهُ فى قَلْبِهِ كَلِمَةً يَجْمَعُ بِها أَمْرَهُ.»:

چون خدا خير بنده اى را خواهد روحش را پاك گرداند، به طورى كه هيچ معروفى به گوشش نرسد، مگر آن كه آن را بفهمد و هيچ منكرى را نشنود، جز آن كه زشتش داند و سپس كلمه اى به دلش الهام كند كه كارش را بدان فراهم آرد.

14- درخواست عافيت از خدا

«فَسْئَلُوا رَبَّكُمُ الْعافِيَةَ وَ عَلَيْكُمْ بِالدَّعَةِ وَ الْوَقارِ وَ السَّكينَةِ وَ الْحَياءِ.»:

از پروردگارتان عافيت بخواهيد و نرمش و وقار و آرامش حيا را حفظ كنيد.

15- نفسِ دعا، عمل است

«أَكْثِرُوا مِنَ الدُّعاءِ، فَإِنَّ اللّهَ يُحِبُّ مِنْ عِبادِهِ الَّذينَ يَدْعُونَهُ، وَ قَدْ وَعَدَ عِبادَهُ الْمُؤْمِنينَ الاِْسْتِجابَةَ وَ اللّهُ مُصَيِّرٌ دُعاءَ الْمؤْمِنينَ يَوْمَ الْقِيمَةِ لَهُمْ عَمَلاً يَزيدُهُمْ بِهِ فِى الْجَنَّةِ.»:

زياد دعا كنيد، زيرا خداوند بندگان دعا كن خود را دوست دارد و به بندگان مؤمنش وعده اجابت داده است، وخداوند در روز قيامت دعاى مؤمنان را از كردارشان محسوب دارد و ثوابش را با بهشت فزايد.

16- دوستى بينوايان مسلمان

«وَ عَلَيْكُمْ بِحُبِّ الْمَساكينِ الْمُسْلِمينَ، فَإِنَّ مَنْ حَقَّرَهُمْ وَ تَكَبَّرَ عَلَيْهِمْ فَقَدْ زَلَّ عَنْ دينِ اللّهِ وَ اللّهُ لَهُ حاقِرٌ ماقِتٌ وَ قَدْ قالَ أَبُونا رَسُولُ اللّه(صلى الله عليه وآله وسلم) «أَمَرَنى رَبّى بِحُبِّ الْمَساكينِ المُسْلِمينَ مِنْهُمْ»»:

بر شما باد به دوستى مستمندانِ مسلمان، زيرا هر كس آنان را كوچك بدارد و بر آنها تكبّر ورزد، به راستى كه از دين خدا لغزيده و خدا كوچك كننده و زبون كننده اوست. و پدر ما رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)فرموده: «پروردگارم به من دستور داده است كه مستمندانِ مسلمان را دوست بدارم.»

17- ريشه كفر

«إِيّاكُمْ أَنْ يَحْسُدَ بَعْضُكُمْ بَعْضًا فَإِنَّ الْكُفْرَ أَصْلُهُ الْحَسَدُ.»:

از حسدورزى به يكديگر بپرهيزيد، زيرا ريشه كفر، حسد است.

18- اعمال محبّت آور

«ثَلاثٌ تُورِثُ الَْمحَبَّةَ: أَلدَّيْنُ وَ التَّواضُعُ وَ الْبَذْلُ.»:

سه چيز است كه محبّت آورد: قرض دادن و فروتنى و بخشش.

19- اعمال دشمنى آور

«ثَلاثَةٌ مَكْسَبَةٌ لِلْبَغْضاءِ: أَلنِّفاقُ وَ الظُّلْمُ وَ الْعُجْبُ.»:

سه چيز است كه دشمنى مىآورد: دورويى، ستم و خودبينى.

20- نشانه هاى سه كس

«ثَلاثَةٌ لا تُعْرَفُ إِلاّ فى ثَلاثَةِ مَواطِنَ: لا يُعْرَفُ الْحَليمُ إِلاّ عِنْدَ الْغَضَبِ وَ لاَ الشُّجاعُ إِلاّ عِنْدَ الْحَرْبِ، وَ لا أَخٌ إِلاّ عِنْدَ الْحاجَةِ.»:

سه كساند كه شناخته نشوند جز در سه جا:بردبار شناخته نشود جز به هنگام خشم، و شجاع شناخته نشود جز به وقت نبرد، و برادر و دوست شناخته نشود جز به وقت نياز.

21- نشانه هاى نفاق

«ثَلاثٌ مَنْ كُنَّ فيهِ فَهُوَ مُنافِقٌ وَ إِنْ صامَ وَ صَلّى: مَنْ إِذا حَدَّثَ كَذَبَ، وَ إِذا وَعَدَ أَخْلَفَ. وَ إِذَا ائْتُمِنَ خانَ.»:

سه چيز است در هر كه باشد منافق است، اگر چه روزه بدارد و نماز بخواند: آن كه چون سخن گويد دروغ گويد، و چون وعده كند خلاف ورزد و چون امينش دانند خيانت نمايد.

22- به سه كس اعتماد نكن!

«لا تُشاوِرْ أَحْمَقَ، وَ لا تَسْتَعِنْ بِكَذّاب وَ لا تَثِقْ بِمَوَدَّةِ مُلُوك.»:

با احمق مشورت نكن، و از دروغگو يارى مجو، و به دوستى زمامداران اعتماد مكن.

23- نشانه هاى سرورى و بزرگى

«ثَلاثٌ مَنْ كُنَّ فيهِ كانَ سَيِّدًا: كَظْمُ الْغَيْظِ وَ الْعَفْوُ عَنِ الْمُسيىءِ وَالصِّلَةُ بِالنَّفْسِ وَ الْمالِ.»:

سه چيز است كه در هر كه باشد آقا و سرور است: خشم فرو خوردن، گذشت از بدكردار، كمك و صله رحم با جان و مال.

24- نشانه هاى بلاغت

«ثَلاثَةٌ فيهِنَّ الْبَلاغَةُ: أَلتَّقَرُّبُ مِنْ مَعْنَى الْبُغْيَةِ، وَ التَّبَعُّدُ مِنْ حَشْوِ الْكَلامِ، وَ الدَّلالَةُ بِالْقَليلِ عَلَى الْكَثيرِ.»:

سه چيز است كه در آن بلاغت و شيوايى است: معنى مقصود را رساندن، و از سخن بيهوده دورى جستن، و بالفظ كم، معنى بسيار را رساندن.

25- نجات در سه چيز است

«أَلنَّجاةُ فى ثَلاث: تُمْسِكُ عَلَيْكَ لِسانَكَ، وَ يَسَعُكَ بَيْتُكَ وَ تَنْدَمُ عَلى خَطيئَتِكَ.»:

نجات در سه چيز است. زبانت را نگهدارى و در خانه ات بمانى! و بر خطايت پشيمان شوى.

26- انس و صفا در سه چيز است

«أَلاُْنْسُ فى ثَلاث: فِى الزَّوْجَةِ الْمُوافِقَةِ وَ الْوَلَدِ الْبارِّ وَ الصَّديقِ الْمُصافى.»:

انس در سه چيز است: زن موافق و فرزند نيكوكار و دوست خالص و با صفا.

27- نشانه هاى كرم و بزرگوارى

«ثَلاثَةٌ تَدُلُّ عَلى كَرَمِ الْمَرْءِ: حُسْنُ الْخُلْقِ، وَ كَظْمُ الْغَيْظِ وَ غَضُّ الطَّرْفِ.»:

سه چيز است كه دليل بزرگوارى شخص است : خوشخويى، فروبردن خشم، و فروهشتن چشم.

28- سه چيز، تباهى مىآورند

«ثَلاثَةٌ تُكَدِّرُ الْعَيْشَ: السُّلْطانُ الْجائِرُ، وَ الْجارُ السَّوْءُ وَ الْمَرْأَةُ الْبَذِيَّةُ.»:

سه كس زندگى را تيره كنند: زمامدار ستمگر، و همسايه بد، و زنِ بىشرم و بدزبان.

29- حقّ و ناحقّ

«مَنْ طَلَبَ ثَلاثَةً بِغَيْرِ حَقّ حُرِمَ ثَلاثَةً بِحَقٍّ: مَنْ طَلَبَ الدُّنْيا بِغَيْرِ حَقٍّ حُرِمَ الاْخِرَةَ بِحَقٍّ، وَ مَنْ طَلَبَ الرِّياسَةَ بِغَيْرِ حَقٍّ حُرِمَ الطّاعَةَ لَهُ بِحَقٍّ وَ مَنْ طَلَبَ الْمالَ بِغَيْرِ حَقٍّ حُرِمَ بَقاءَهُ لَهُ بِحَقٍّ.»:

هر كه سه چيز را به ناحقّ خواهد از سه چيز به حقّ محروم گردد:1ـ هر كه دنيا را به ناحقّ خواهد از آخرتِ به حقّ محروم گردد،2ـ هر كه به نا حقّ رياست طلبد از طاعتِ به حقّ محروم گردد،3ـ هر كه به ناحقّ مالى را طلبد از ماندگارى به حقّ آن محروم گردد.

30- پرهيز از سه چيز

«إِنْ يَسْلَمِ النّاسُ مِنْ ثَلاثَةِ أَشْياءَ كانَتْ سَلامَةً شامِلَةً: لِسانِ السَّوْءِ وَ يَدِ السَّوْءِ وَ فِعْلِ السَّوْءِ.»:

اگر مردم از سه چيز در سلامت باشند، سلامت كامل خواهند داشت: زبان بد و دست بد و كاربد.

31- كمال احسان به سه چيز

«لا يَتِمُّ الْمَعْرُوفُ إِلاّ بِثَلاثِ خِصال: تَعْجيلُهُ وَ تَقْليلُ كَثيرِهِ وَ تَرْكُ الاِْمْتِنانِ بِهِ.»:

احسان و نيكى كامل نباشد، مگر با سه خصلت: شتاب در آن، كم شمردن بسيار آن، و منّت ننهادن بر آن.

32- ايمان سودمند

«مَنْ لَمْ تَكُنْ فيهِ ثَلاثُ خِصال لَمْ يَنْفَعْهُ الاِْيمانُ: حِلْمٌ يَرُدُّ بِهِ جَهْلَ الْجاهِلِ، وَ وَرَعٌ يَحْجُزُهُ عَنْ طَلَبِ الَْمحارِمِ وَ خُلْقٌ يُدارى بِهِ النّاسَ.»:

هر كه سه خصلت در او نباشد، ايمان به او سودى نرساند:1ـ حلمى كه با آن، نادانىِ نادان را برطرف كند،2ـ پارسايىاى كه از طلبِ حرام بازش دارد،3ـ و اخلاقى كه به وسيله آن با مردم مدارا كند.

33- درباره دانش

«أُطْلُبُوا الْعِلْمَ وَ تَزَيَّنُوا مَعَهُ بِالْحِلْمِ وَ الْوَقارِ وَ تَواضَعُوا لِمَنْ تُعَلِّمُونَهُ الْعِلْمَ وَ تَواضَعُوا لِمَنْ طَلَبْتُمْ مِنْهُ الْعِلْمَ، وَ لا تَكُونُوا عُلَماءَ جَبّارينَ فَيَذْهَبَ باطِلُكُمْ بِحَقِّكُمْ.»:

دانش بياموزيد و با آن خود را به بردبارى و سنگينى بياراييد و با دانش آموزان خود فروتن باشيد، و در برابر استاد خويش تواضع كنيد، و از عالمان متكبّر و مستبدّ نباشيد، كه رفتار ناحقّتان حقّ شما را از بين بَرَد.

34- اعتماد بر حسب شناخت

«إِذا كانَ الزَّمانُ زَمانَ جَوْر وَ أَهْلُهُ أَهْلَ غَدْر فَالطُّمَأْنينَةُ إِلى كُلِّ أَحَد عَجْزٌ.»:

هر گاه زمان، زمانِ جور و ستم باشد و اهل زمانه اهل غدر و نيرنگ، اعتماد و دلبستگى به هر كسى عجز و درماندگى است.

35- نتيجه تمايل به دنيا و اعراض از آن

«أَلرَّغْبَةُ فِى الدُّنْيا تُورِثُ الْغَمَّ وَ الْحُزْنَ وَ الزُّهُدُ فِى الدُّنْيا راحَةُ الْقَلْبِ وَ الْبَدَنِ.»:

رغبت و تمايل به دنيا مايه غم و اندوه، و زهد و بىميلى به دنيا سبب راحتى قلب و بدن است.

36- صفات آمر به معروف و ناهى از منكر

« إِنَّما يَأْمُرُ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهى عَنِ المُنْكَرِ مَنْ كانَتْ فيهِ ثَلاثُ خِصال:1ـ عالِمٌ بِما يَأْمُرُ، عالِمٌ بِما يَنْهى.2ـ عادِلٌ فيما يَأْمُرُ، عادِلٌ فيما يَنْهى.3ـ رفيقٌ بِما يَأْمُرُ، رَفيقٌ بِما يَنْهى. كسى امر به معروف و نهى از منكر مىكند كه در او سه ويژگى باشد:1ـ به آنچه امر كند دانا باشد و بدانچه نيز نهى كند دانا باشد،2ـ در آنچه امر كند عادل باشد و در آنچه نيز نهى كند عادل باشد،3ـ به آنچه امر كند با نرمش امر كند و بدانچه نيز نهى كند با نرمش نهى كند.

37- زمامدار ستمگر

«مَنْ تَعَرَّضَ لِسُلْطان جائِر فَأَصابَتْهُ مِنْهُ بَلِيَّةٌ لَمْ يُوجَرْ عَلَيْها وَ لَمْ يُرْزَقِ الصَّبْرَ عَلَيْها.»:

هر كه از زمامدار ستمگر، طالب فضل و احسانى شود، از او بلايى بيند كه، بر آن پاداش نيابد و صبر بر آن، روزى او نشود.

38- بهترين هديه

«أَحَبُّ إِخْوانى إِلَىَّ مَنْ أَهْدى إِلَىَّ عُيُوبى.»:

محبوبترين برادرانم نزد من، كسى است كه عيبهايم را به من اهدا كند.

39- برترى جوى گمراه

«مَنْ دَعَا النّاسَ إِلى نَفْسِهِ وَ فيهِمْ مَنْ هُوَ أَعْلَمُ مِنْهُ فَهُوَ مُبْتَدِعٌ ضالٌّ.»:

هر كه با وجود داناتر از خود، مردم را به اطاعت از خود دعوت كند بدعت گزار و گمراه است.

40- صله رحم و آثار آن

«إِنَّ صِلَةَ الرَّحِمِ وَ الْبِرَّ لَيُهَوِّنانِ الْحِسابَ وَ يَعْصِمانِ مِنَ الذُّنُوبِ فَصِلُوا إِخْوانَكُمْ وَبِرُّوا إِخْوانَكُمْ وَ لَوْ بِحُسْنِ السَّلامِ وَ رَدِّ الْجَوابِ.»:

به راستى كه صله رحم و نيكوكارى، حساب را آسان كند و از گناهان جلوگيرى نمايد، پس با برادران خود صله رحم و نيكى كنيد، گرچه به نيكو سلام دادن و جواب سلام باشد.

@@@@@@@@@@

اشعارميلا د اما م صا دق(ع)

امشب كه شب خجسته ميلا د است***تسبيح فرشتگا ن مبا ركبا د است

شا د است دل آ ل محمـد اما***بيش ازهمه دلها دل زهرا شا د است

گلچين مولوديها ج1ص113

باما زحق هميشه عنا يا ت بي حداست***لطف عميم وموهبت وجود سرمد است

تا فقه جعفري بشود ره گشا ي خلق***چشم جها ن به صا دق آ ل محمد است

گلچين مولوديها ج1

صا دق كه اما م ورهبروها دي ما ست***اندركف اوسرخط آ زا دي ما ست

فرمود شود به حشربا ما محشور***هركس كه شريك درغم وشا دي ما ست

گلچين مولوديها ج1

برشيعه زحق رهبرلا ئق آ مد***تا بنده ترين نورحقا يق آ مد

ازنسل محمد وعلي وزهرا***يعني ششمين اما م صا دق آ مد

اصول مد ا حي ج1

امشب كه صفا با دل وجا ن همرا ه است***هنگا م طلوع آفتا ب وما ه است

هم جشن ولا دت اما م صا دق***هم عيدمحمد بن عبدا لله است

اصول مد ا حي ج1

شدرشك جنا ن جها ن زلطف خا لق***ازميمنت اما م برحق نا طق

حق جرم وگنا ه شيعيا ن را بخشيد***درروزولا دت اما م صا دق

اصول مد ا حي ج1

گويم زاما م صا دق اين طرفه حديث***تا شيعۀ اوبه لوح دل بسپا رد

فرمود كه برشفا عت ما نرسد***هركس كه نما زرا سبك بشما رد

اصول مد ا حي ج1

مذهب جعفري وملت احمد دارم***لله الحمد كه اين دولت سرمد دا رم

من زخود هيچ ندا رم كه برآ ن فخركنم***هرچه دا رم همه ازآ ل محمد دا رم

اصول مد ا حي ج1

از فتنه و آشوب و بلا و آفات***خواهی که بیایی همۀ عمر نجات

خود را بسپار بر خداوند جهان***پیوسته فرست بر محمد صلوات

00000000

خواهی که رها شوی زهر غصه و غم***آسوده بمانی ز عذاب و ماتم

دامان محمد و علی و آلش***برگیر که کشتی نجاتند به یم

0000000000000000

مسلمين مژده كه احمد آ مد***صا دق آ ل محمد آ مد

هفده ما ه ربيع المولود***شده همرا ه دوعيد مسعود

كورازديد نشا ن چشم حسود***سبط وريحا نه پي جد آ مد

مسلمين مژده كه احمد آ مد***صا دق آ ل محمد آ مد

آن گل سرسبد خلقت حق***خلق را وا سطۀ رحمت حق

سبب وحدت ما عزّ ت حق***اولين عبد مؤ يّد آ مد

مسلمين مژده كه احمد آ مد***صا دق آ ل محمد آ مد

آ نكه آ ورده زحق مكتب ما***وا نكه ازاوست بپا مذهب ما

زين دو گل نغمه بود برلب ما***صا حب دولت سرمد آ مد

مسلمين مژده كه احمد آ مد***صا دق آ ل محمد آ مد

عيدزهرا ست صبا كن خبرش***چونكه عيد پدرا ست وپسرش

تا رود آ ن همه غم ازنظرش***موسم شا دي بي حد آ مد

مسلمين مژده كه احمد آ مد***صا دق آ ل محمد آ مد

آ خرين مهر رسا لت بد ميد***ششمين ما ه ولا يت تا بيد

تا كند نوروجودش تا ييد***جمعي ازجلوۀ مفرد آ مد

مسلمين مژده كه احمد آ مد***صا دق آ ل محمد آ مد

محمد موحديا ن: اصول مدا حي ج1ص626

گل بپا شيد كه عيد آ مده است***شيعيا ن عيد سعيد آ مده است

عشق درسينه پديد آ مده است***نورخلّا ق مجيد آ مده است

ششمين حجت سرمد آ مد***صا دق آ ل محمد آ مد

زعنا يا ت خدا وند غفور***شهريثرب شده درها لۀ نور

با قرحلم پيمبرمسرور***خا نه اش به بود ازوا دي طور

مسلمين مژده كه احمد آ مد***صا دق آ ل محمد آ مد

هفده ما ه ربيع المولود***نيّر برج ولا چهره گشود

غم زدلها ي محبّا ن بربود***وجدو شا دي به دل ما افزود

مسلمين مژده كه احمد آ مد***صا دق آ ل محمد آ مد

گلي ازگلشن طا ها بدميد***كه شميمش به دل ما بوزيد

مذهب شيعه ازاوگشته پديد***پردۀ جهل وضلا لت بد ريد

مسلمين مژده كه احمد آ مد***صا دق آ ل محمد آ مد

اصول مداحي ج1ص527

از مکه تا مدینه جشن گل و بهاره***هر کسی گل میچینه تو این مسیر بزاره

آخه یه گل مدینه یکی تو مکه شکفت***برا ولادتشون خدا تبارک بگفت

مولا مولا مولا مولا خوش آمدی مولا***مولا مولا مولا مولا خوش آمدی مولا

تو باغ گل میباره شبنم عشق و شادی***ممنونتیم ای خدا از گلایی که دادی

رحمت واسعه و گل شقایق اومد***امام مهربونی حضرت صادق اومد

مولا مولا مولا مولا خوش آمدی مولا***مولا مولا مولا مولا خوش آمدی مولا

تو آسمون عالم امر کرامت اومد***مهر صفا دمید و نبی رحمت اومد

اومد کسی که بهتر از اون کسی ندیده***خدا همه جهان بر او آفریده

مولا مولا مولا مولا خوش آمدی مولا***مولا مولا مولا مولا خوش آمدی مولا

گلچين مولوديها ج1ص109

شد چراغان زمین گشت منور سما***بهر دین مبین آمده رهنما

از وجود گلی گشته روشن جهان***در ربیع کرده او نور حق را عیان

به به به به صادق الأئمه***آمد آمد پسر فاطمه

وارث انبیاء جد او مصطفی***حکم و فرمان او باشد هر جا روا

فاطمه مادرش می کند افتخار***از قدومش شده خنده ها آشکار

به به به به صادق الائمه***آمدآمد پسر فاطمه

هر کجا می رود چون گلستان شود***هر مریض از وجودش چو درمان شود

رو شده بانی مذهب جعفری***تهنیت شیعیان آمده داوری

به به به به صادق الائمه***آمد آمد پسر فاطمه

طا هره پوررحمتي: گلچین مولودی هاج1ص111

00000000000

اشعارمدح امام صادق(ع)

@@@@@@@@@@@

نواي‌ بلبل‌ ز عشوۀ گل‌                            

فغان‌ قمري‌ ز شور سنبل‌

گرفته‌ از كف‌ عنان‌ طاقت                             

ربوده‌ از دل‌ مرا تحمّل‌

ز طوطي‌ طبع‌ با لطافت‌                         

خموش‌بودن‌ زهي‌خرافت‌

بزن‌ نوائـي‌ كه‌ بيـم‌ آفـت‌                              

بود دراين‌صبرواين‌تأمُّل‌

بزن‌ نوائي‌ به‌ ياد ساقي                         

گهي‌ حجازي‌ گهي‌ عراقي‌

كه‌ وقت‌ فرصت‌ نمانده ‌باقي                            

مكن‌ توقُّف‌ مكـن‌ تعـلُّل‌

ز خُمِّ وحدت‌ بنوش‌ جامي                          

زجام‌ عشرت‌ بگيركامي‌

مباش ‌در فكر ننگ‌ و نامي                   

كه‌ عين ‌خامي‌ است‌ اين‌ تخيُّل‌

تبَـاركَ اللَـه‌ از آن‌ مَـهِ نو                                

فكنده‌ بر مهر و ماه‌ پرتو

هزار شيرين‌ هزار خسرو                            

به‌ حلقۀ بنـدگيش‌ در غُـلّ

به‌ لب‌ حديثي‌ زِ سرِّ مجمل‌                        

به‌حسن‌ مجموعۀ مُفَصَّل‌

به‌چين‌آن‌گيسوي‌مسلسل                         

فتاده‌هم‌ دوروهم‌تسلسُل‌

به‌صورت‌ آن‌ گوهر مُقَدَّس                             

ظهور معناي‌ ذات‌ أقدس‌

به‌ قعر دريا نمي‌رسد خَس                          

به ‌كنه ‌او چون‌ رسد تعقُّل‌

بـه‌ طلـعت‌ آئينۀ تجلّـي‌                             

ز عكس‌ او نور عقل‌ كلّي‌

ز ليلي‌ حسن‌اوست‌ ليلي                             

مثال‌ ناقـص‌ گـه‌ تمثُّل‌

به ‌روي‌ و موي ‌آن ‌يگانه ‌دلبر                       

جمال ‌غيب‌ و حجاب ‌اكبر

به‌جلوه‌ سر تا قدم‌ پيمبر                               

دراوعيان‌سِرّكلِّ فِي‌الْكُلْ

حقيقـة‌ الحقِّ و الحقـايق                             

كلام‌ ناطق‌ إمام‌ صادق‌

علوم‌ را كاشف‌ الدَّقايق                                 

رسوم‌ را حافظ‌ از تبدُّل‌

صـحيفۀ حكمـت‌ الهـي‌                                

لطيفۀ معرفـت‌ كماهي‌

كتاب‌ هستي‌ دهدگواهي                           

كه‌ هستي‌ از او كند تنزُّل‌

به‌خلوت‌قدس‌«لي‌مع‌الله‌»                        

جمال‌اوشاهدي‌است‌دلخواه‌

به‌شمع‌رويش‌خردبردراه                              

كه‌اوست‌ حقّ راره‌ توسُّل‌

صبا برو تا به‌ قاب‌ قوسين‌                            

بگو به‌ آن‌ شهريار كونين‌

كسي‌به‌غيرازتونيست‌دربين‌                        

كه‌ «مفتقِر» را كند تكفُّل‌

چه‌ كم‌ شود از مقام‌ شاهي‌                      

اگر كني‌ سوي‌ ما نگاهي‌

كه‌ از نگاهي‌ برد سياهي                             

برو سفيدي‌ كنـد تحوُّل‌

مگـر تو اي‌ غايـة‌ الامانـي                             

مرا به‌ اُمّيد خود رساني‌

نمي‌سزد اين‌ قَدَر تواني‌                         

مكن ‌از اين‌ بيشتر تغافل

@@@@@@@@@@

ای روح صداقت از دم تو

ای گوهر علم از یم تو

زیبندة توست نام صادق

الحق که تویی امام صادق

بر هر سخنت ارادت علم

در هر نفست ولادت علم

میلاد تو ای ولیّ سرمد

شد روز ولادت محمد

در هفدهم ربیع­الاول

شد نور تو بر زمین محوّل

از صبح ازل امام علمی

تا شام ابد تمام علمی

دانش ز دم تو راست قامت

استاد علوم تا قیامت

قرآن به دم تو خو گرفته

ایمان ز تو آبرو گرفته

با نطق تو زنده تا قیامت

توحید و نبوت و امامت

ای در دهنت زبان قرآن

قرآن همه جان، تو جان قرآن

روید چو به بوستان شقایق

از لعل لبت دُر حقایق

وصف تو هماره بر لب ماست

راه و روش تو مکتب ماست

با تو همه جا مدینة ماست

این گفت تو نقش سینة ماست:

"هرکه شمرد سبک صلاتش

فردا نبود ره نجاتش"

دور است ز خط طاعت ما

بر او نرسد شفاعت ما

تو مخزن علم کبریایی

تو وارث ختم الا­نبیایی

حق را نفس تو نوشخند است

قرآن به دمت نیازمند است

قرآن که دُر کلام سفته

با نطق تو حرف خویش گفته

هر آیه که جبرئیل آرد

بی­نطق شما زبان ندارد

او راه و شما چراغ راهید

ناگفته و گفته را گواهید

تو بر تن پاک علم، جانی

استاد مفضّل و ابانی

دانشگه نور حق، پیامت

صدها چو زراره و هشامت

دارند جهانیان بصیرت

از مؤمن طاق و بوبصیرت

ای زندگیم هدایت تو

دین و دل من ولایت تو

مهر تو همه عقیدة من

مشی تو مرام و ایدة من

روزی که گِل مرا سرشتند

بر لوح دلم خطی نوشتند

این خط نوشته را بخوانید

من جعفریم همه بدانید

دلباخته­ای ز اهل بیتم

خاک ره عبدی و کُمیتم

فریاد دوازده امامم

نور است به هر دلی کلامم

باشد که به خاک پای میثم

"میثم" بشود فدای میثم

منبع : سایت مدایح

@@@@@@@@@@

قطعه و مفرد

چراغان

ای خدا امشب چراغان کرده ام این سینه را

تا که دلدارم امام صادق آن جا پا نهد

رباعی و دوبیتی

مکتب

سینه امشب به زمزمه آمد

لطف یزدان سوی همه آمد

صاحب مکتب تشیّع ما

صادق آل فاطمه آمد

بهار

دلدار برای دلِ قرار آورده

شادیم که از هزار هزار آورده

بر دست پدر دسته گلی در نجواست

انگار بهار ما بهار آورده

اشعار عروضی

نوش

دلا امشب سبو را پر ز می کن

حریم منزل و میخانه طی کن

به حق امشب که حق من را ندا داد

تو را نرخی فزون‌تر از طلا داد

خم از ابرویمان یکباره وا کرد

میان میکده ما را رها کرد

به جان تشنه‌ام  آب سبو داد

مرا با ساقی و میخانه خو داد

درون سینه‌ام مِهری نهان کرد

که وصف حال او کی می‌توان کرد

بگفتا آید از این در نگاری

که دارد عاشقان بی‌شماری

کنون ساقی و من بر یک قراریم

خمارِ مقدمِ سبزِ نگاریم

درون میکده هر کس به دستی

قدح را پر نموده بهرِ مستی

ولی ناگه تمام هستی آمد

کمالِ لحظه‌های مستی آمد

پیاله دست من، دستش سبویی

نسیمِ عاشقی آمد چه بویی

خدایا آن که گفتی رخ عیان کرد

تمام غصه‌هایم را نهان کرد

خدایا آن که گفتی برده هوشم

فقط از دست او باده بنوشم

چرا که پیر میخانه فقط اوست

شراب عشق و پیمانه فقط اوست

قلندرگونه باید رو به او کرد

برای دیدنش صدها وضو کرد

همه، عالم شده دیوانه‌ی او

منم مستِ میِ میخانه‌‌ی او

دگر می از کفِ ساقی نگیرم

سراغی از میِ باقی نگیرم

چرا؟ چون نوش کردم با حقایق

تمامِ عمر از صهبای صادق

شقایق

شبِ میلادِ و بر برگِ شقایق

نوشته نام زیبای تو صادق

رئیس مذهب پاکِ تشیّع

تو بر دل آشنا کردی حقایق

در آن گمراهیِ سختِ زمانه

ز تو تفسیر شد قرآن ناطق

اگر اکنون علی را دوست داریم

همه از زحمتت گردیده لایق

به هر بزم سؤالِ فقه و علمی

ز پاسخ‌های خود گشتی تو فائق

اگر ای پاسدار دین نبودی

کجا بود این همه عشق و علایق

بدان تا حشر ای شیخ الائمه

بوَد مدیون درسِ تو خلایق

ذکر و سرود

عشق

شبِ میلادِ تو مولا، شبِ عشقِ و شورِ یاره

عاشقِ شیعه در این شب به کسی کاری نداره

فقط از تو ـ می‌گه مولا ـ همه‌ی کارش همینه

می‌خواد امشب ـ واسه یک بار ـ ببری اون و مدینه

یا امام صادق ـ مولا امام صادق (2)

کمی از صدق و صفات و، به دل ما گر بریزی

تو که دنیای کمالی، کم نمی شه از تو چیزی

می‌خوام امشب ـ تا بتونم ـ شیعه‌ی عشقِ تو بمونم

آخه آقا ـ تا جوونم ـ می‌خوام نامت رو بخونم

یا امام صادق ـ مولا امام صادق (2)

ستاره

آینه وشمعدون، گل و گلاب دون، هر ملکی داره می‌یاره

ساغر و جامی، شهد و شرابی، هر کدومش دستِ ستاره

نوشته رو برگِ گلِ شقایق

خوش آمدی خوش آمدی یا صادق

هدیه‌ ای از آسمونه

مادر تو چشماش می‌خونه

از لحظه‌ای که اومده

امامِ باقر خندونه

یا سیدی یا سیدی امام صادق مددی (2)

هر کی نظر بر، روی مهش کرد، کارِ دلش سوز و گدازه

همه می‌دونه، امام صادق، مکتب شیعه رو می‌سازه

یه روز می‌آد سختی‌ می‌شه چه آسون

با همّتش شیعه می‌شه فراوون

عالمی گشته مستِ تو

قربون بود و هستِ تو

بینانگذارِ مذهبم

فدای نازِ شصتِ تو

یا سیدی یا سیدی امام صادق مددی (2)

شور و بحر طویل

مولا امام صادق (4)

دلم می‌خواست که امشب و مدینه مهمونت بودم

کنارِ قبرِ خاکی‌ات، خودم غزل خونت بودم

دلم می‌خواست با اشک چشم برات چراغونی کنم

مثلِ همین لحظه آقا برا تو مجنونی کنم

کاشکی بیای امشب رو به حال من نظر کنی

یه شب ز کوچه‌ی دلم یه لحظه‌ای گذر کنی

یه امضاء روی این دلِ میون این سینه بدی

با خنده‌های دلربات جوازِ مدینه بدی

منبع: وبلاگ حسن فطرس

@@@@@@@@@@@@@@

چون از افق برآيد انوار صبح صادق

 در پاى سبزه بنشين با همدمى موافق

شد موسم بهاران پرلاله كوهساران

 بستان پر از رياحين صحرا پر از شقايق

بلبل كه در غم گل مى كرد بى قرارى

 شكر خدا كه معشوق آمد به كام عاشق

يك سو نشسته خسرو در بزمگاه شيرين

 يك سو نهاده عذرا سر در كنار وامق

ابر بهار گسترد ديباى سبز در باغ

 باد از شكوفه افكند بر روى آب قايق

بر آستان معشوق تسليم شو كه آن جا

 صاحبدلان نهادند پا بر سر علايق

زد بلبل سحرخيز فرياد شورانگيز

 كاى مست خواب غفلت و اى بنده منافق

شد وقت آن كه خوانند حمد و ثناى معبود

 شد گاه آن كه نالند در پيشگاه خالق

از بوستان احمد بگذر كه بلبل آن جا

 بر شاخ گل سرايد وصف جمال صادق

نور جمال صادق چون از افق برآمد

شد صبح عالم آراش بر شام تيره فايق

از شرق و غرب بگذشت نور فضايل او

 چون آفتاب علمش طالع شد از مشارق

تن پيكر فضايل، جان گوهر معانى

 دل منبع عنايات رخ مطلع شوارق

همچون صدف ز دريا دُرهاى حكمت اندوخت

 چون گوهر وجودش شايسته بود و لايق

بر پايه كمالش محكم اساس توحيد

 از پرتو جمالش روشن دل خلايق

خورشيد برج ايمان، شمشاد باغ امكان

گنجينه كمالات، سرچشمه حقايق

هادى شوند يكسر گر لحظه اى بتاب

 نور هدايت او بر جسم هاى عايق

بر لوح سينه اوست آيات حق هويدا

وه! وه! عجب سوادى است با اصل خود مطابق

افكار تابناكش روشن تر از كواكب

 انديشه هاى پاكش خرّم تر از حدايق

آيين جعفرى را بگزين كه دردمندان

 درمان خويش جويند از اين طبيب حاذق

شاها «رسا» ندارد جز اشتياق رويت

بنماى رخ كه خلقى است بر ديدن تو شايق

در عرصه قيامت دست از تو برنداريم

كاندر شفاعت توست ما را رجاى واثق

@@@@@@@@@@@@@@@@

اشعارشهادت امام صادق(ع)

@@@@@@@@@@@@

شیعیان رهبر ما را کشتند

صادق آل عبا را کشتند

نور چشم علی و فاطمه را 

وارث کربوبلا را کشتند

@@@@@@@@@

دل او را دل شب آزردند

از درو بام هجومش بردند

ریسمان چونکه به دستش بستند

غنچه هایش به حرم پژمردند

@@@@@@@@@@@@@

 هرزمان رنگ جفا را می دید

کوچه و کرب و بلا را می دید

خانه اش چونکه در آتش می سوخت

خیمه ی آل عبا را می دید

@@@@@@@@@@@@

آبروی آدم

همان امام غریبی که شانه اش خم بود

به روی شانه ی پیرش غم دو عالم بود

میان صحن حسینیه ی دو چشمانش

همیشه خاطره ی ظهر یک محرم بود

دل شکسته ی او را شکسته تر کردند

شبیه مادر مظلومه اش پر از غم بود

اگر تمام ملائک زگریه می مردند

به پای خانه ی آتش گرفته اش کم بود

حدیث حرمت او را به زیر پا بردند

اگر چه آبروی خاندان آدم بود

شتاب مرکب و بند و تعلل پایش

زمینه های  زمین خوردنش فراهم بود

مدینه بود و شرر بود و خانه ای ساده

چه خوب می شد اگر یک کمی حیا هم بود

امان نداشت که عمامه ای به سر گیرد

همان امام غریبی که شانه اش خم بود

سروده علی اکبر لطیفیان

@@@@@@@@@@@@@

رنج این روضه مرا سوزانده

که لعینی دل تو لرزانده

خانه ای را که ملک در آن است

دشمنت با شرری سوزانده

آن چنان سخت هجوم آوردند

که دهان همگی وا مانده

بسکه بی رحم تو را می بردند

کفشهایت دم در جا مانده

به جفا کاری و حرمت شکنی

دشمنت کینه به دل می رانده

بخدا سخت تر از این غم نیست

که عدو چشم تو را گریانده

بارالها تو نیار آن روزی

که شود حجت حق درمانده

دل من هم به تسلای غمت

پشت دیوار بقیع جامانده

سروده کمال مومنی

@@@@@@@@@@@

شكسته بغض زهرا از اين غم وماتم

كشيده برتن رخت غم وعزا عالم

بشكسته از كينه حريم حرمت طه   

لرزه فتاده زين مصيبت بر تن دنيا

زغربت صادق     دلم پريشان است       

كبوتر قلبم     بقيع ويران است

غريب آقام آقام

دوباره مي سوزد در شراره كينه

دوباره تازه گشته آن زخم ديرينه

در خاطرم شد زنده ياد غربت حيدر     

ياد غلاف تيغ و دود وآتش  ومادر

مي سوزد اين خانه     چون خانه مولا    

برگوش جان آيد      فرياد يا زهرا

غريب.....

به سينه مي سوزد دل زماتم صادق

نواي واغربت شد نواي هر عاشق

باغ گل طاها كجا وآتش نمرود  

آيد دوباره زين گذر زين خانه بوي دود

ياد غم حيدر    گويا شده تكرار      

شد تازه در دلها        داغ در و ديوار

غريب .....

@@@@@@@@@@@@@

امشب از دیده اشک غربت می بارم  واویلا

با یاد غربت مدینه بیدارم   واویلا

به یاد غم صادق میکشم آه جگر سوز         

که می تابه به قبرش مهرومهتاب شب وروز

از  غربت او خون جگرم

می چکد خون از بصرم

تربتش پیش نظرم

وای  غریب آقام آقام آقا

قصه غربت مدینه شد تکرار     واویلا

آتش و تازیانه و خون مسمار     "

می سوزه بیت عترت تو شرار ظلم وکینه      

دوباره شده بسته دست مردی تو مدینه

در آسمانها ناله بپاست

دیده تر ام النجباست

یا مدینه کرببلاست

وای غریب......

امشب زهرا به سینه اش ماتم دارد   واویلا

اشک غربت برای صادق می بارد        "

کشد آتش کین از درب این خانه زبانه        

غریبی بنگر که میبرند اورا شبانه

وای خانه اش سوزد زجفا

چون خیام خون خدا

زنده گشته کرب وبلا

وای غریب......

@@@@@@@@@@@@@@

ای سلاله کوثر     ببین به چشم تر   شدندعزادارت به جنان     علی وپیغمبر

آقام  یا اباعبداله  یا اباعبداله یا اباعبداله یا حضرت صادق(ع)

ای امام دل خسته    رخت از جهان بسته   فدای تو گردم چه کسی    دست تورا بسته

آقام  یا اباعبداله  یا اباعبداله یا اباعبداله یا حضرت صادق(ع)

در میان آتش و دود     ورد لبت این بود      انا ابن ابراهیم در میان    آتش نمرود

آقام  یا اباعبداله  یا اباعبداله یا اباعبداله یا حضرت صادق(ع)

با  نوای یا ابتا    زجور وظلم وجفا    شده دوباره زنده   جفای شام  عاشورا

آقام  یا اباعبداله  یا اباعبداله یا اباعبداله یا حضرت صادق(ع)

@@@@@@@@@@@@@@

خیمه زد بین قلب هر عاشق

داغ جانسوز حضرت صادق           

آه و واویلا آه واویلا

نوحه گر گردون زین غم عظماست

دیده  گریانش  حضرت  زهراست

آه وواویلا آه و واویلا

نیمه شب بین دود وخاکستر

زنده شد  داغ حضرت حیدر

آه وواویلا آه و واویلا

@@@@@@@@@@

می آید زهر سوامشب بوی هجران          

با یاد مدینه می سوزد دل وجان

می نالم زهجرش همچون مرغ عاشق

می سوزم  ز داغ جان  فرسای  صادق

واویلا  واویلا

باغ گل  کجا و  هرم  نار  نمرود                

می آید  از  اینجا  بوی  آتش ودود

تاریخ  مدینه  گویا  گشته   تکرار

شد تازه دوباره زخم درب ودیوار

واویلا  واویلا

تیر غم گرفته   قلبم  را نشانه                 

بادستان بسته رفتم زآشیانه

نیمه دل شب با آن جسم رنجور

با پای  پیاده   رفتم  قصر منصور

واویلا  واویلا

@@@@@@@@@@@@@

پرکشیده حضرت صادق زدنیا      

شدمدینه شور وغوغا

رفته ا ز دنیا گل  گلزار   طه        

شدمدینه شور وغوغا

برلبم زمزمه       تسلیت فاطمه

می زسد این نغمه از سوی مدینه       عاقبت از بغض وکینه

شد شهید  راه حق  آن بی  قرینه       عاقبت از بغض وکینه

برلبم زمزمه       تسلیت فاطمه

شیعیان در ماتمش نالان ومضطر        می زنند برسینه وسر

گشته زنده با غمش غمهای حیدر       می زنند برسینه وسر

برلبم زمزمه       تسلیت فاطمه       

شعله  آتش  رود  بالا  چرا            از در بیت الولا

بر  سرسجاده  بردندش  ورا          از در بیت الولا

برلبم زمزمه       تسلیت فاطمه

لرزه افتاده به جان غنچه ها         با هجوم اشقیا

یادم  آمد  ماجرای  کربلا            با هجوم اشقیا

برلبم زمزمه       تسلیت فاطمه

@@@@@@@@@@@@@

اشك ريزان

كباب از ظلم منصور است قلب مصطفى امشب         

به جنت اشك ريزان گشته از غم مرتضى امشب

امام ششمين مسموم شد از كنيه منصور   

دلش لبريز خون از صدمه زهر جفا امشب

چه زهرى بود آتش زد به جان حضرت صادق  

نمود آن شاه دين را از عزيزانش جد امشب

يتيم و بى پدر گرديد امشب موسى جعفر                

بسوزد تا سحر چون شمع از اين ماجرا امشب

نهد سر بر سر زانوى غم صديقه اطهر          

بنالد در عزايش از جگر شير خدا امشب

خدا مى داند و قلب امام هفتمين ما                       

كه چون شد قامت سروش از اين ماتم دو تا امشب

@@@@@@@@@@

فاطمه گريان

كشته از كين شد رئيس مذهب                 

حافظ دين راهنماى مكتب

كرده مسموم از جفا منصور بى دين                        

جعفر صادق گل گلزار ياسين

گوئيا برپا شده غوغاى محشر                    

شد مدينه كربلا يك بار ديگر

جان فداى قبر بى شمع و چراغش              

فاطمه گريان و محزون شد ز داغش

در بقيع مدفون شده جسم لطيفش                        

قبله دلها بود قبر شريفش

@@@@@@@@@@@

غم جانسوز

ز داغ حضرت صادق دلم تنها نمى سوزد       

دلى نبود كه از اين داغ جانفرسا نمى سوزد

به حال حضرتش سوزد دل هر سنگدل اما                 

دل منصور دون بر حال آن مولا نمى سوزد

عجب نايد ز منصور آن ستم ها بر ولى حق               

دل بى مهر او بر زاده زهرا نمى سوزد

ز انگور به زهر آلوده آخر كرد مسمومش        

دل گلچين به پرپر كردن گلها نمى سوزد

بود قبر رئيس مذهب ما در بقيع ويران                      

غمى زين بيش در عالم دل ما را نمى سوزد

به غير از پرتو خورشيد و نور ماه روز و شب               

دگر شمع و چراغى اندر آن صحرا نمى سوزد

مهى كز نور رويش عالم علم است نورانى    

چرا بر تربتش شمعى در اين شب ها نمى سوزد

جهانى گريد و نالد مؤ يّد زين عزا ليكن                     

دل همچون دل فرزند او موسى نمى سوزد

@@@@@@@@@@@@

گهر بقيع

اى فروزان گهر پاك بقيع                 

گل پرپر شده در خاك بقي

با سلامت كنم آغاز كلام               

اى تو را ختم رسل گفته سلام

اى فداى حق و قربانى دين            

كرده يك عمر نگهبانى دين

ششمين حجت و هشتم معصوم   

به ابى انت كه گشتى مسموم

خود تو مظلومى و قبر تو خراب                   

ديده دهر از اين غصه پر آب

شيعه را دل ز عزايت شده داغ                    

كه بود قبر تو بى شمع و چراغ

@@@@@@@@@@@

عزا و ماتم

امروز ركن دين متزلزل شود ز كين               

دلها قرين ماتم و جان ها در آذر است

پوشيد چرخ بر تن خود جامه سياه              

در تن عزارى صادق آل پيمبر است

شد كشته جعفر بن محمّد ز زهر كين          

آن كه به جمله خلق جهان مير و رهبر است

تنها نه در زمين شده بزم عزا به پا  

شور و عزا و غلغله تا عرش برتر است

آه و فغان كه منجى قرآن ز دست رفت          

كز ماتمش به عرش خدا شور محشر است

0000000000

امشب‌ امام‌ هفتم‌ تنها بگريد*منصور دون‌ بخندد زهرا بگريد

شدپاره‌ قلب‌ قرآن‌ ناطق*‌امام‌ صادق‌ امام‌ صادق‌

استادكل‌ هستي‌ باجسم‌ خسته*‌رفته‌ از اين‌ جهان‌ بادل‌ شكسته‌

دردا كه‌ كشته‌ منصور مولاي‌ مارا*فرزند زهرا وحجت‌ خدارا

شدپاره‌ قلب‌ قرآن‌ ناطق*‌امام‌ صادق‌ امام‌ صادق‌

يارب‌ من‌ آرزوي‌ مدينه‌ دارم*‌شايد به‌ خاك‌ قبرش‌ صورت‌ گذارم‌

دوباره‌ داغ‌ شيعه‌ گرديده‌ تازه*‌دارد نگاه‌ حسرت‌ برآن‌ جنازه‌

شدپاره‌ قلب‌ قرآن‌ ناطق‌*امام‌ صادق‌ امام‌ صادق‌

آخر ز زهر منصور مولا فدا شد*اعضاي‌ او چوقرآن‌ ازهم‌ جداشد

تابوت‌ او به‌ دوش‌ اهل‌ مدينه*‌زهرا زند از اين‌ غم‌ برسر وسينه‌

شدپاره‌ قلب‌ قرآن‌ ناطق‌*امام‌ صادق‌ امام‌ صادق‌

*******************************

يا امام صادق

يا امام صادق يا امام صادق***يا امام صادق يا امام صادق

اي امام معصوم يا امام صادق***اي شهيد مظلوم يا امام صادق

توشهيدزهري ازخليفه منصور***گشته اي تو مسموم يا امام صادق

يا امام صادق يا امام صادق***يا امام صادق يا امام صادق

اي رئيس مذهب كاشف الحقايق***لاله گون زداغت قلب هرشقايق

جدتوپيمبر هم علي وزهرا***ازغمت عزادار يا امام صادق

يا امام صادق يا امام صادق***يا امام صادق يا امام صادق

شدرئيس مذهب خونجگرزكينه***ديده ظلم بي حد آن مَهِ مدينه

ازجفاي منصور شد زكينه مسموم***آن امام معصوم شاه بي قرينه

يا امام صادق يا امام صادق***يا امام صادق يا امام صادق

داغدار از اين غم قلب مصطفي شد***سوگوار از اين غم روح مرتضي شد

درجنان ازاين غم حوريان سيه پوش***مجلس عزايش درجنان بپا شد

يا امام صادق يا امام صادق***يا امام صادق يا امام صادق

شدمدينه محزون ازغم فراقش***مادرش به جنت نوحه گرزداغش

ازجفاي دشمن تو ببيني اكنون***دربقيع غريب است قبربي چراغش

يا امام صادق يا امام صادق***يا امام صادق يا امام صادق

شدرئيس مذهب درستم گرفتار***با دو دانه انگور شدمريض وبيمار

باقري بنالد درعزاي صادق***بيست وپنج شوال شيعه شدعزا دار

يا امام صادق يا امام صادق***يا امام صادق يا امام صادق

يا امام صادق يا امام صادق***يا امام صادق يا امام صادق

سروده باقري پور

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

منابع‌ ومآخذ:

بحارالانوار«علامه‌ مجلسي‌»

حيوة‌القلوب‌«علامه‌ مجلسي‌»

ستارگان‌ درخشان‌«محمد جوادنجفي‌»

زندگاني‌ پيامبراسلام‌«صرفي پور»

فاطمه‌ زهراءسرورزنان‌ عالم‌« صرفي پور‌»

ازكعبه‌ تامحراب‌« صرفي پور»

زندگاني‌ امام‌ حسين‌« صرفي پور‌»

آيا بياد امام‌ زمان‌ هستيد؟« صرفي پور‌»

مجله‌ مبلغان‌

جلاء العيون‌ «علامه‌ مجلسي‌»

منتهي‌ الامال‌«شيخ‌ عباس‌ قمي‌»

زندگاني‌ فاطمه‌ زهراء(س‌)«رسولي‌ محلاتي‌»

فرهنگ‌ موعود

نجم‌ الثاقب‌

مكيال‌ المكارم‌

اهل‌ البيت‌ محمدي‌ ري‌ شهري‌

پرتوی از زندگانی چهارده معصوم(علیها السلام) نگاهی بر زندگانی امام صادق(علیه السلام)، محمد محمدی اشتهاری، نشر مطهر

مناظره دربارۀ مسائل ایدئولوژیکی، محمد ری شهری، انتشارات دارالفکر

حضرت صادق(علیه السلام)، فضل الله کمپانی، نشر دارالکتب الاسلامیه

در مکتب احیاگر تشیع حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، دکتر علی قائمی، نشر امیری

مجموعۀ زندگانی چهارده معصوم، اقتباس و نگارش عماد الدین حسین اصفهانی شهیر به عمادزاده، نشر طلوع

روضه الواعظین و بصیره المتعطنین، ابو جعفر محمد بن حسن فتال نیشابوری، ترجمه دکتر محمود مهدوی دامغانی

سخنان چهارده معصوم، محمد صادق رجحان، نشر نور دانش، 1381

چهل حدیث و چهل حکایت درباره ایرانیان، احمد نظری، انتشارات مشهور، قم، 1383

اعيان الشيعة، سيد محسن امين، ج 1

قاموس الرجال فى تحقيق رواة الشيعة، محمد تقى تسترى، قم، 1391 ه.ق.

تاريخ طبرى، 2509/3

وفيات الاعيان، 291/1

حلية الاولياء، 192/3

الامام الصادق و المذاهب الاربعة، اسد حيدر، نجف، 1383 ه.ق.

عمدة الطالب، ابن عنبه، 195

همراه چهارده معصوم عليهم السلام سيدمحمدباقري پور

همراه زائرين مكه ومدينه سيدمحمدباقري پور

.................

منابع دوم

.................

1. نورالله عليدوست :«پرتوى از زندگانى امام صادق (عليه السلام) » ، چاپ دوم، دفتر نشر فرهنگ اسلامى ، تهران ـ 1377.

2. رسول جعفريان : «حيات فكرى و سياسى امامان شيعه»، چاپ چهارم ، انتشارا ت انصاريان، قم ـ 1380.

3. ابوعلى فضل بن حسن طبرسى: «اعلام الورى باعلام الهدى»، انتشارات دارالكتب، تهران 1390 هـ. ق.

4. اسد حيدر:«الامام الصادق و المذاهب الاربعه»، انتشارات مكتبه الامام اميرالمومنين، اصفهان.

5. محمدبن يعقوب كلينى : «الكافى» ، تحقيق، على اكبر غفارى، انتشارات دارالكتب الاسلاميه، تهران ـ 1388 هـ. ق.

6. محمدبن محمدبن النعمان الشيخ المفيد : «الارشاد فى معرفة حجج الله على العباد» ، انتشارات بصيرتى، قم ـ 1413 هـ. ق.

7. محمدباقر مجلسى : «بحارالانوار»، انتشارات موسسه الوفا ، بيروت ، 1403 ، هـ. ق.

8. كاظم ارفع: «سيره عملى اهل بيت» ، چاپ اول، انتشارات فيض كاشانى، تهران ـ 1379.

9. محمد محمدى اشتهاردى : «سيره چهارده معصوم»، چاپ دوم، نشر مطهر، تهران ـ 1377.

10. مهدى پيشوايى: «سيره پيشوايان» چاپ يازدهم، انتشارات مؤسسه امام صادق(عليه السلام)، قم- 1379.

11. عباس قمى: «منتهى الامال »، جلد دوم، چاپ سيزدهم، انتشارات هجرت ، قم ـ 1378.

12. ابومحمد حسن بن موسى النوبختى: «فرق الشيعة»، انتشارات المكتبه المرتضويه ، نجف ـ 1355 هـ. ق.

13. على بن عيسى بن ابى الفتح الاربلى : «كشف الغمّة فى معرفة الائمة»، انتشارات دارالمكتب الاسلامية ، بيروت.

14. السيد محسن الامام الامين:«اعيان الشيعة»، انتشارات دارالتعاريف للمطبوعات، بيروت 1403 هـ.ق.

15. على بن محمد بن احمد المالكى:«الفصول المهمة فى معرفة الاحوال الائمة(عليه السلام)»، انتشارات دارالقلب التجاريه، نجف.

16. مومن بن حسن الشبلنجى:«نورالابصار فى مناقب آل بيت النبى المختار»، انتشارات دارالكتب العلميه، بيروت.

17. محمد جواد فضل الله:«الامام الصادق»، انتشارات دارالزهرا، بيروت - 1401 هـ.ق.

18. محمد بن علي بن طباطباالمعروف بابن طقطقي :«الفخرى»، انتشارات دارصادر، بيروت.

19. ابن انبه:«عمدة الطالب في انساب آل ابى طالب»، انتشارات مكتبه الحيدريه، نجف، 1380 هـ.ق.

20. سيد على خان:«رياض السالكين فى شرح صحيفة سيدالساجدين»، انتشارات موسسة آل البيت، قم.

21. ابوالفرج اصفهانى:«ترجمة مقاتل الطالبيين»، مترجم سيد هاشم رسولى محلاتى، چاپ دوم، انتشارات صدوق، تهران

22. هاشم معروف الحسنى:«جنبش هاى شيعى در تاريخ اسلام»، مترجم: سيد محمد صادق عارف، چاپ اول، انتشارات آستان قدس رضوى، مشهد، 1371

23. احمد بن محمد بن خالد برقى:«المحاسن»، تصحيح: محدث ارموى، تهران، 1370

24. باقر شريف قريشى:«حياة الامام الباقر»، نجف. ابوالعباس النجاشى:«رجال النجاشى»، تصحيح: آيت الله زنجانى، انتشارات موسسة النشر الاسلامى، قم.

26. حسين كريميان: «سيره و قيام زيد بن على»، انتشارات علمى و فرهنگى، تهران ، 1360

27. محمد بن حسن شيخ طوسى:«اختيار معرفة الرجال معروف به رجال الكشى»، تصحيح: مصطفوى، انتشارات دانشگاه ، مشهد.

28. شيخ صدوق: «الامالى»، انتشارات اعلمى، بيروت ، 1980 ميلادى.

29. الشيخ محمد تقى التسترى: «قاموس الرجال»، انتشارات مركز نشر الكتاب ، تهران ، 1397 هـ.ق.

30. محمدبن على بن الحسين بن بابويه الشيخ صدوق : «عيون اخبار الرضا» ، انتشارات اعلمى ، تهران.

31. سيد ابوفاضل اردكانى: «شخصيت و قيام زيدبن على»، انتشارات علمى و فرهنگى ، تهران ـ 1361.

32. عبدالله ما مقانى : «تنقيح المقال»، انتشارات جهان ، تهران.

33. شيخ عباس قمى: «سفينة البحار»، انتشارات موسسه فراهانى ، تهران.

34. عبدالحسين احمد الامينى النجفى: «الغدير»، انتشارات مكتبه الامام اميرالمومنين ، تهران

35. ابوسعيد آبى: «نثر الدرر»، انتشارات الهيئة العامة المصرية للكتب مصر، 1981 ميلادى

36. تقى الدين المقريزى : «الخطط المقريزيه» ، انتشارات دارصادر، بيروت

37. صلاح الدين الصفدى: «فوات الوفيات» بيروت ـ 1402 هـ. ق.

38. ابن ابى الحديد : «شرح نهج البلاغه»، تحقيق: محمد ابوالفضل ابراهيم، انتشارات دارالاحياء الكتب العربيه ، مصر ـ 1378 هـ. ق.

39. آيت الله خوئى : «معجم رجال الحديث »، انتشارات مدينة العلم، قم.

40. مرتضى مطهرى : «سيرى در سيره ائمه اطهار»، انتشارات صدرا، تهران ـ چاپ 20 ، 1380.

41. ابوالفرج اصفهانى: «مقاتل الطالبيين» ، انتشارات المطبعة الحيدريه، نجف ـ 1965 ميلادى.

42. الطبرسى: «الاحتجاج»، انتشارات دارالنعمان لطباعة والنشر ، نجف ـ 1386 هـ. ق.

43. قندوزى حنفى: «ينابيع المودة»، انتشارات بصيرتى، قم.

44. سميره مختارالليثى: «جهادالشيعه»، انتشارات البطحاء، قمـ1363.

45. الجشهيارى : «الوزراء و الكتاب»، انتشارات مصطفى الحلبى ، مصر، 1357 هـ.ق.

46. الامام جعفر الصادق ـ عبدالحليم الجندى ـ القاهره ـ 1397.

47. تهذيب التهذيب ـ ابن حجر عسقلانى ـ ط دار احياء التراث بيروت ـ 1413.

48. تهذيب الكمال فى اسماء الرجال ـ مزّى ـ ط دارالفكر بيروت ـ 1414.

49. حلية الأولياء و طبقات الأصفياء، ابونعيم اصفهانى، ط دارالكتب العلمية بيروت ـ 1418.

50. سير أعلام النبلاء ـ ذهبى ـ ط دارالفكر بيروت ـ 1417.

51. صفة الصفوة ـ ابن جوزى ـ ط دارالجيل بيروت ـ 1412.

52. الوافي بالوفيات ـ صفدى ـ ط دارالنشر ـ 1411.

اكثر مطالب ازكتاب چهره هاى درخشان چهارده معصوم عليهم السلام مؤلف : سيد عبدالله حسينى دشتى

همراه باچهرده معصوم(ع)ازمؤلف باقري پور

همراه زائرين مكه ومدينه ازمؤلف باقري پور

http://imam-sadiq.net/e107/page.php?3

http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=52913